" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۱۴ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۱۴

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

تا خواستم جوابی بدم گوشیم دوباره زنگ خورد ولی من بی اهمیت بهش گفتم: حتما.
پشت میز نشستم که دوباره شروع به زنگ زدن کرد و من برای راحت شدن خودم شمارش رو توی لیست سیاه قرار دادم و شروع کردم همون کارهای ابتدایی که بهم محول کرده بودن رو انجام دادن.
اونقدر غرق کار شدم که متوجه زمان نشدم و با زنگ خوردن گوشیم به خودم اومدم.
_ سلام بله؟!!!
_سلام ما از مهد خورشیدگان زنگ میزنیم شما خانم سعیدی خواهر ارمان جان هستید؟!
_بله خودم هستم….
_ارمان جان خیلی وقته که کلاسش تموم شده شما نمیخواهین بیاید دنبالش؟!
با سوتی که داده بودم ضربه ای به پیشونیم زدم و گفتم: چرا الان شرمنده دیر شد…. خودم زود میرسونم فقط شما مراقبش باشید.
با شتاب خودم به مدیر بخش رسوندم و ماجرا رو براش شرح دادم که قبول کرد دنبال ارمان برم ولی در جواب رفتن گفت: ولی خانم سعیدی شما باید دوباره برگردید سرکار اموزشی و من میتونم یه ساعت براتون کسر از کار بزنم.
اونقدر خجالت زده مدیر مهد ارمان و خودش بودم که بدون هیچ فکری قبول کردم.
با سرعت اڗانس گرفتم و با رسیدنم به مهد سایه شوم سهیل جلوی روم سنگینی کرد.
_برو کنار…
بازوم رو گرفت و با خودش داشت میبرد که از شوک کار یهویش بیرون اومدم و گفتم: داری منو کجا میبری؟!!! ولم کن.
در ماشینش رو باز کرد و من تقریبا به زور داخل ماشین هل داد.
تا خواستم بیرون بیام قفل مرکزی رو زد و به سمت مهد رفت.
اونقدر از دستش عصبی بودم که با پاهام هیستریک روی کف ماشین ضرب گرفته بودم.
بالاخره اومد اما در کمال تعجب همراه ارمان و خانم مدیرش….
خانم مدیر با دیدن من سری تکون داد و بعد از حرفایی که من نمیشنیدم ارمان دست تو دست سهیل بی شرف که شده بود کابوس زندگی من به سمت ماشین اومدن.

تا در ماشین سمت پشت باز شد و سهیل ارمان رو خواست داخل ماشین بفرسته داد زدم: داری چی کار میکنی دیوونه؟!!!!
ارمان ابجی نشین.
سهیل خفه شویی همراه چشم غره نثارم کرد و همونجور که ارمان رو راضی کرد سوار بشه در بست و خودش پشت فرمون نشست.
با عصبانیت خواستم کاری کنم که زیر لب با حالت خفه ای که فقط به گوش خودم رسید گفت: فقط دلم میخواد گوه اضافه تری هم بخوری تا جلوی همین داداشت ابرو واست نزارم….. چوب خطت پر شده.
با نفرت نگاهش کردم که ازم رو گرفت ماشین روشن کرد وبه مقصدی که نمیدونستم کجا بود روند.
اونقدر رفتیم و من به سوال های ارمان حتی دلخوری هاش از دیر اومدن جواب دادم که خیلی ناخوداگاه خوابم برد.
وقتی بیدار شدم توی اتاق تاریکی بودم که نور به سختی از لای پرده های تیره به داخلش نفوذ کرده بود.
گیج دورم رو نگاه کردم که خودم رو مو باز و با لباسای راحتی توی جایی نااشنا دیدم.
اول فکر کردم شاید خوابه ولی بعد با تکون شدیدی که خوردم متوجه شدم اصلا هم خواب نیستم بلکه کابوس وحشتناک من با تمام توان در حال شکل گرفتن هست.
از تخت که پایین اومدم تا از اتاق بیرون برم در باز شد و سهیل با چشمای قرمز و قیافه وحشتناکی روبه روم دیدم.
_من رو چرا اوردی اینجا؟!!! چرا ولم نمیکنی؟!!! ارمان کجاســـــــــــت؟!!
بی توجه به داد و فریادم حتی سوال هایی که ازش پرسیدم در اتاق رو بست و در اخر روی تخت نشست.
_با اجازه کی رفتی سرکار؟!!! با اجازه کدوم بیشعوری هااااا؟!!!!!
فریادش باعث شد تو جام بپرم ولی جوابی بهش ندادم که داد زد: با تو مگه نیستم؟!!!!
کی بهت اجازه داد بری سر خود تو اون شرکت که هر گاو نری ازش نون میخوری کار کنی هــــــــااا؟! این قدر منو ببو گلابی تصور ردی که روم گوشی قطع میکنی اره سهااااااا؟!!! اره؟!
دروغ چرا اون لحظه اونقدر از تن صداش ترسیدم که یه قدم ازش فاصله گرفتم.
ولی تو ظاهر کم نیاوردم و گفتم: اره گوشی قطع کردم چون تو داری اذیتم میکنی با کارت…. ازت اجازه نگرفتم و نمیگیرم چون تو هیچ کاره منی فهمیدی؟!!!! هیچ کاره.
با ناراحتی بیشتری ادامه میدم: درسته از زادگاهم و خانواده ام فراریم دادی ولی بهت اجازه نمیدم برای کارهای دیگه ام تو تصمیمی بگیری.
به سمت در میرم که با حرفش سر جام وایمیستم.
_تو هیچ قدرتی در مقابل من و خواسته هام نداری پس ازت خواهش میکنم قمپوز الکی از خودت در نکن.
با حرص به سمتش چرخیدم و توی صورتش داد زدم : من قمپوز در میکنم؟!!! من…..؟!!!!
خونسرد نگام کرد و گفت: الکی هوار نکش بچه خوابیده، برو به جاش واسه ناهار یه چیزی درست کن.
بروبابایی نثارش کردم و دستم روی دستگیره در گذاشتم که بازوم رو از پشت کشید و روی تخت پرتابم کرد.
_سها دفعه اخرت باشه این حرکتی که انجام دادی…. خودتم خوب میدونی ازم چه کارهایی برمی یاد پس مثل یه دختر خوب برو کاری رو که بهت گفتم انجام بده تا با یه روش دیگه ای مجبورت نکردم.
_تو هیچ کاری نمیتونی انجام بدی….
_مطمئنی ؟! مطمئنی من هیچ کاری نمیتونم بکنم؟!
تو همون حال که ازم میپرسید بهم نزدیک هم میشد تا تاثیر سوالاتش رو که حالت تهدید داشت رو بیشتر کنه.
_نزدیکم بیای اونقدر جیغ میزنم تا همه عالم و ادم بریزن اینجا و رسوات کنن کی هستی…..
بیتوجه به حرفم دکمه لباسش باز کردم و نزدیکم شده که من با شوک نگاهش کردم …..
یعنی میخواست چیکار کنه؟!
زانوش روی تخت گذاشت و منی که خواستم ازش دور بشم رو گرفت و گفت: حالا که فکر میکنی کاری از دستم برنمی یاد بهت نشون میدم عملی چه کارایی رو میتونم انجام بدم.

بی جون از شدت ترسی که بهم وارد شده بود به عقب هولش میدم که دستام بالا سرم میگیره مجبورم میکنه روی تخت دراز بکشم.
_برو کنار….
دستام تکون میدم ولی انگار نه انگارش هست که با خونسردی توی چشمام زل زد و گفت: چی شد عملی دوست داری یا خودت حالیت شد که چیکار باید بکنی؟!
نمیخواستم قبول کنم…. نمیخواستم اونقدر تحت سلطه اش باشم پس با این از راه وارد شدم.
_سهیل تو که بهم گفته بودی دیگه ازارم نمیدی و به کاری که دلم نمیخواد مجبورم نمیکنی….. پس چی شد ؟!
دستام بیشتر بهم فشار داد و گفت: بین ما قرار زیاد بود …. اونی که زیر قرارش زد اول تو بودی نه من.
بدنم تکون داوم که سنگینش روم انداخت و گفت: خودتم میدونی تا نخوام نمیتونی از اینجایی که هستی جم بخوری پس زور الکی نمیزن…. به جاش جواب سوالم بده شیر فهم شدی یا به روش خودم بهت بفهمونم؟!
_نمیتونم…. نمیتونم بیام پیش توووووو…. من اینو نمیخوام نمیخوام زیر نظر تو باشم ، ولم کن.
پوزخندی زد و گفت: همخونه شدن فقط با من مضخرفه دیگه با اون سینان عوضی بهشته ؟!!! چیه استاد بودنش مخت رو زده یا فامیل بودنش؟!!!
عصبی از بحث گذشته ها داد زدم: چرا نمیفهمییییی…. از جفتتون بدم می یاد چه اون اشغال که ترکم کرد چه تو که میخوای بزور صاحبم بشی، ولم کن.
وقتی دیدم تکونی نمیخوره از شل بودنش استفاده کردم و با زانو وسط پاش رو هدف قرار دادم که زود دستم خوند و زانوهام رو قفل کرد داشت اشکم درمیاومد که در اتاق ضربه خورد.
_عموووو….. عمو کجایی؟!!!
_صدات در نمی یاداااا بگیر بخواب تا برم در و باز کنم.
با نفرت رو ازش گرفتم که بالاخره از روم بلند شد و به سمت در رفت.
🦋
🦋🦋
🦋🦋🦋

اسـتاد و دانشـجو شیطون, [۲۳.۰۲.۲۰ ۰۰:۰۴]
🦋
🦋🦋
🦋🦋🦋
#پارت_۱۰۱
در اتاق رو باز کرد که ارمان نزدیک شد و گفت: عمو کارتونش تموم شد…. ابجی بیدار نشد بریم خونمون؟!
لبخندی به سوالش زدم که سهیل عین بی انصافا گفت: نه هنوز بیدار نشده … مگه الان بهت خوش نمیگذره که میخوای بری؟!
ارمان که بچه خجالتی بود جواب داد: چرا عمو خوش میگذره…
سهیل در اتاق رو بست و گفت: پس بیا بریم یه بازی خوب برات بزارم تا ابجی بیدار میشه سرگرم بشی.
تا اون بیاد اتاق رو گشتم و با دیدن لباسام که توی کمد بود سریع تن زدم که همون موقع در اتاق باز شد.
_کی بهت گفته میتونی لباسات بپوشی؟!
با حرص و بدون نگاه بهش میخواستم برم که بازوم کشید و گفت: مگه نگفتم بهت بدم می یاد از بی محلی کردن؟!!!!
تکونی بهم داد و با این کار بهم فهموند منتظره جوابمه.
_باید بریم …. من و ارمان وسایلمون اونجاست، من نمیتونم اینجا بمون.
بازوم ول کرد و گفت: دلیلات هیچ کدوم قانع کننده نیست….
کفری شدم و گفتم: دلیل از این واضح تر که من و تو هیچ سنمی با هم نداریم؟!دلیل از این مهم تر که من نمیخوام با تو باشم؟
بدون حرف و با حواسی که معلوم نبود کجا بود از من فاصله گرفت و گفت: باشه ، برو …. برو تو همون خونه زگدگی کن ولی این بدون بهت اجازه نمیدم که بخوای من رو نا دیده بگیری، پس هر وقت…. هر وقت که من خواستم تو باید من رو ببینی و جواب تلفنم رو بدی فقط به همین شرط اجازه میدم که بری…. در ضمن کار هم نمیتونی بری.
دندونام بهم فشار دادم با اعصابی خورد گفتم: هیچ متوجه هستی که چی میخوای از من؟!!! من اوردی تو یه شهر غریب اونوقت ازم میخوای که برای رفع احتیاجات خودم و برادرم هم سر کار نرم.
پوزخند صدا داری زد و گفت: دروغی بگو که باور پڋیر تر باشه، چون تو اونقدری داری که بتونی خیلی بیشتر از احتیاجاتت رو رفع کنی.
🦋
🦋🦋
🦋🦋🦋

اسـتاد و دانشـجو شیطون, [۲۳.۰۲.۲۰ ۰۰:۰۴]
🦋
🦋🦋
🦋🦋🦋
#پارت_۱۰۲
این خیلی بد بود که سهیل از همه چیز من با خبر بود ولی با این حال نمیتونستم بهش اجازه بدم برای من تصمیم بگیره.
_تو مگه میدونی احتیاجات من چیه که براش نظر هم میدی؟!
پوزخند حرص دربیاری زد که بی اهمیت بهش در اتاق رو باز کردم و به سمت ارمانی که با دست های بازی در حال بازی کردن بود.
_ارمان….
با صدای من ذوق زده سمتم چرخید و گفت: بیدار شدی ابجی سها؟!!! حالت خوب شد…
صدای نفس های سهیل رو از پشت سرم شنیدم و گفتم: اره عزیزم بیا دیگه باید بریم خونه خودمون.
ارمان به سمتم اومد و همونجور که کیف مهدکودک رو توی دستش داشت روبه سهیل گفت: عمو دستت درد نکنه خیلی کف داد.
سهیل دستی روی سرش کشید و گفت: ممنون از تو که اینقدر پسر حرف گوش کنی بودی ، تا ابجیت خوب استراحت کنه.
بالاخره بعد از خداحافظی سوار اژانس شدیم که به سمت خونه بریم سهیل صدام کرد.
_سها این اخرین باری هست که بهت گفتم هر بار که من بخوام باید باشی ….
ناچار قبول کردم تا دست از سرم برداره و بعد از روشن شدن ماشین و به حرکت دراومدنش از ارمان درمورد اون چندساعت پرسیدم که اونم همه رو برام تعریف کرد.
_وقتی تو ماشین خوابت برد و تو رو اورد خونشون ، به من هم یه عالم خوراکی خوش مزه داد و گفت اروم باشم تا خوب استراحت کنی ، بعدم برام کارتون گذاشت …. بازی کردم که بیدار شدی.
دستی روی سرش کشیدم که بالاخره به خونه رسیدم و من بعد از عوض کردن لباسام خواستم میوه ای برای ارمان ببرم تا همونجور که جلوی تلویزیون هست، خوراکز هم بخوره که متاسفانه خوابش برده بود.
روش پتوی نازکی میکشم که تازه یادم می افته من قرار بود برگردم شرکت.
به پیشونیم ضربه محکمی میزنم و چقدر عصبی میشم از اینکه سهیل بی شرف ندونسته چه طور تونسته هدفش رو پیش ببره.

دانلود آهنگ دیس لاو جدید

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۱۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا