" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۹ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۹

رمان استاد و دانشجوی شیطون

جهت دستری آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

” سها “

پایین برگه رو امضا زدم و رو به آقای موحدی گفتم:
– پس فروش خونه تا فردا انجام می‌شه؟پول رو یکجا می خوام چون خیلی بهش احتیاج دارم.
آقای موحدی برگه هارو داخل کیفش گذاشت.
– بله نگران نباشین.
موحدی وکیل من بود،می‌خواستم با کمک موحدی خونه‌ام رو بفروشم.
بلیطم گرفته بودم برای رفتن به مشهد،باید شب راه می‌افتادم.
چقدر توی این مدت کم دلتنگ سینان و رها شدم. اما باید فراموششون می‌کردم.
آرمان لباسم رو کشید‌.
– من می‌خوام برم پیش رها.
جلوی پاش نشستم و دستم رو روی شونه هاش گذاشتم.
– ما باید بریم یه جایی که آبجی رها نیست لطفا انقدر نگو رها.
بغض کرده گفت:
– آخه چرا؟من دلم براش تنگ می‌شه.
– نمی‌دونم.
آرمان چیزی نگفت و مشغول بازی کردن با اسباب بازی‌هاش شد.
یعنی سینان دنبالم می‌گرده؟ یعنی الان فهمیده که من نیستم یا حتی رها بهش خبر هم نداده؟
فکرای مختلف داشتن دیوونم می‌کردن.
مخصوصا سینان‌.

هووفی کردم.
بلند شدم و از یخچال غذای دیشبی که سفارش داده بودم رو درآوردم و گرمشون کردم.
توی مسافرخونه بودن هم مشکلاتی داره ها.
آرمان رو صدا زدم.
– بیا ناهار بخور آرمان.
– الان می‌آم بزار برم دشویی.
خنده‌ام گرفت.
همیشه کاراشو بهم باید اطلاع می‌داد.
بیشتر جوجه رو برای آرمان روی برنجش گذاشتم.
بعد اومدن آرمان شروع به غذا خوردن کردیم.
با هر لقمه‌ای که پایین می‌دادم یاد سینان می‌اوفتادم،اون عاشق جوجه بود.
اما حالا..
نیست!شایدم دیگه هیچوقت نباشه.
باید با این موضوع کنار بیام که دیگه شاید هیچ وقت نبینمش.
امشب قرار بود برم،و اون دیگه حتی اگه می‌خواست هم نمی‌تونه من و پیدا کنه.
البته شاید از رفتنم خوشحال هم باشه.
آرمان بهم نگاه کرد.
– چرا گریه می‌کنی آبجی؟
سرم رو پایین انداختم.
– گریه نمی‌کنم دستم به پیازای کنارش خورد زدم به چشمم سوخت.
آرمان چیزی نگفت.
داداشم خیلی آروم و مظلوم بود.
تنها هم که بود.
بعد خوردن غذا وسایلام رو مرتب تر و بهتر داخل چمدون چیدم.
اینطوری از فکر ها یکم رهایی پیدا می‌کنم.
وسایلای آرمان رو هم مرتب کردم.
دوتا‌ چمدون کامل پر شده بود،تازه نصف وسایلامون بود اگه می‌خواستم وسایلای دیگه رو با خودم بیارم که هیچی دیگه.
کوله‌ام رو هم پر از تنقلات و خوراکی کردم.
ساعت شیش بود.
ساعت هشت باید با قطار می‌رفتیم.
لباسای آرمان رو تنم کردم.
خودمم مانتو و شلوار و شال مشکی پوشیدم.
امشب شبیه که دیگه قراره برای همیشه ازشون جدا بشم.
آهی کشیدم.
روی لبای خشک شده و سفیدم رژ آلبالویی زدم و آژانس گرفتم.

سوار ماشین شدیم.
راننده آدرس رو پرسید و بهش دادم.
آرمان دستم رو گرفت.
– آبجی داریم کجا می‌ریم؟
– داریم می‌ریم یه شهر دیگه عزیزم.
با تعجب گفت:
– چرا؟مگه اینجا چشه؟
جوابش رو ندادم.
اونم کنجکاوی نکرد و با ذوق به بیرون نگاه کرد.
به مردم نگاه کردم‌‌.
همه ی ما مشکلاتی داریم..
هیچکس بی مشکل نیست،اما شاید این راه فراره.
فرار از مشکلات یعنی تسلیم شدن.
اما من نمی‌خوام جون سینان به خطر بیوفته و باید فرار کنم.
حتی اگه به نفع خودم نباشه.
خدایا خودت کمکم کن بتونم فراموشش کنم تا با دوریش بهتر کنار بیام.
میدونی که بدون اون دیوونه میشم.
بالاخره به راه آهن رسیدیم،جای خودمون رو پیدا کردیم و نشستیم.
همراه ما فقط یه مرد جوون بود.
چشمای نافذ و زیبایی داشت و کت و شلوار خوش دوخت و گرون قیمتی تنش بود.
آرمان رفت کنارش.
– آقا؟
– چی شده مرد کوچک؟
از لفظی که بهش داد خندم گرفت.
آرمان تخس گفت:
– خودت مرد کوچیکی.
لبخندی زد.
– صد درصد درست میگی!چی می‌خواستی بگی؟
انگار تازه یادش اومده باشه.
– آهان شما هم دارین از این شهر میرین؟
مرد نگاهی بهم کرد.
نگاهش پر از حرف بود.
دست آرمان رو گرفتم.
– مزاحم آقا نشو آرمان جان،بیا بشین بهت چیزی بدم بخوری.
از داخل کولم شکلاتی درآوردم و بهش دادم.

نگاه های خیره مرد رو حس می‌کردم اما اهمیتی نمی‌دادم.
مرتیکه خنک کج و کوله.
وجدانم به صدا در اومد.
– اخه سها اون کجاش کج و کوله‌اس؟ به این خوشگلی،خوشتیپی!مشخصه پولدارم هست مخش و بزن.
بیخیال فکر کردن به اون مرد شدم و نگاهم رو سمت ارمان که خوابیده بود سوق دادم.
شکلات دور دهنش مونده بود و خشک شده بود.
توی خواب قیافش عین بچه های تخس میشد اما در واقعیت اروم بود.
– میتونم بپرسم چرا دارین از این شهر میرین؟
به مرد نگاهی انداختم.
بهش نمیومد فوضول باشه.
– به دلایلی!
اشاره ای به ارمان کرد.
– مشخصه دوست نداره از این شهر بره.
اخمی کردم.
– شما همیشه تو کار دیگران دخالت میکنین؟
بدون اینکه عصبانی بشه با خونسردی جوابم رو داد.
– خب!کارم اینه.
خندم گرفت.
نیشخندی زدم و به طعنه گفتم:
– کارتون فوضولی توی زندگی دیگرانه؟
– من یه روانشناسم به راحتی میتونم از نگاهشون همه چی رو بفهمم.
پس بگو واسه چی اینهمه خیره بوده.
شونه‌ای بالا انداختم.
– به هرحال!من نخواستم شما به من کمکی کنین که تو یه نگاه زندگیم و بخواین بفهمین.
خنثی نگام کرد.
– اما من نخواستم کمکتون کنم.
می‌خواستم آتیش بگیرم.
مرتیکه احمق ببین من و چجور خنک می‌کنه!بزنم اون صورت شیش تیغش رو بیارم پایین حرصی گفتم:
– پس حرفی باقی نمی‌مونه.
لبخند محوی روی لبش نشست.
من و خیط میکنه بعد لبخندم می‌زنه.
مرتیکه سادیسمی!خودش به روانشناس احتیاج داره تا اینکه روانشناس باشه.
من تا کی باید این و تحمل کنم؟
از چاله میام بیرون میوفتم توی چاه!
آخ خدا.

دستم رو بین موهای آرمان کردم و مشغول بازی با موهاش شدم.
سرش رو تکیه داد و چشماش رو بست.
زیر چشمی نگاش کردم.
میترسه یکم قوز بشینه یا دراز بکشه مبادا کت و شلوارش اتوش خراب شه؟
به شلوارش نگاه کردم.
خط اتو شلوارش هندونه رو قاچ می‌کرد.
نگام رو ازش گرفتم که مبادا با نگاش دوباره غافلگیرم کنه.
نیم ساعتی گذشت که کم کم چشمام گرم شدن و روی هم افتادن..
چمدون هارو برداشتم و دست آرمان و گرفتم.
– بریم عزیزم بریم که یه شام مفصل بخوریم بعدم بریم هتل.
– آبجی هتل کجاست؟
دستم رو برای تاکسی بلند کردم.
– نمیدونم عزیزم باید پیدا کنیم داداشی.
سوار تاکسی که شدم گفتم مارو چند تا هتل خوب ببره‌.
با اقای موحدی هم تماس گرفته بودم.
کارای خونه انجام شده بود و تا صبح نزدیک دو الی سه میلیارد برام میریختن.
خوشحال بودم.
می‌تونستم یه خونه شیک تو منطقه خوب بخرم و ماشین هم بخرم.
ارمان هم که باید سال دیگه میفرستادمش پیش دبستانی و بعدم دبستان.
فقط دانشگاه می‌موند که اونم به خاطر ارمان دیگه بیخیالش شدم.
دانشگاه به چه درد میخورد وقتی سینان نبود؟
وقتی یاد سینان باشه و خودش نباشه؟
حتما الان رها فهمیده من نیستم،اما به سینان گفته؟
یا نزاشته داداشش مبادا سختی بکشه؟
دلم بیشتر برای عمو می‌سوخت توی اون حال بد اگه بفهمه من نیستم و حالش بدتر شه چی؟
خدا کنه عمو چیزیش نشه.
روبروی هتل هما نگه داشت پیاده شدم و با ارمان داخل شدیم.
اتاق دو تخته داشت.
بعد نشون دادن مدارک و پرداخت پول کلید رو گرفتم و سمت اتاق مورد نظر رفتم.

ارمان به محض رسیدن به اتاق گرسنگی و خواب رو بهونه کرد و شروع کرد بدقلقی گرچه خودمم میدونستم واسش سخته…. ولی چاره ای نبود من باید از بین بد و بدتر ، بد رو انتخاب میکردم.
بعد از یه دعوا کردن مختصر تلویزیون رو برای ارمان باز میکنم و خودم با هزار تا فکر جورو واجور زل میزنم به گنبد حرمی که از همین فاصله هم کاملا مشخصه.
_ابجی؟!
با صدای ارمان به خودم اومدم و جوابش رو دادم: جان ابجی….؟!
_ما از این به بعد باید اینجا باشیم؟!
دستی به موهای خوش حالتش که از بابام به ارث برده بود کشیدم و گفتم: نه داداش گلم…. نه عزیز دل ابجی ، ما بعد از چند روز میرم تو یه خونه خیلی خوشگل و بزرگ.
ذوق زده گفت: ابجی رها و داداش سینان هم می یان؟!
با اوردن اسم رها و سینان غم بزرگی روی دلم نشست و بغض بیخ گلوم.
ولی چه میشد کرد جز اینکه تحمل کرد تا شاید روزی برسه ما باز هم دور هم جمع بشیم.
_نه ارمان جان ، اونا قراره برن چند مدت پیش عمو و زنعمو ….
بغض کرده گفت: پس ما رو چرا با خودشون نبردن؟!
توجیه کردن ارمان برام توی اون موقعیت از همه چی سخت تر بود ولی چاره ای نداشتم انگار تو این مدت کوتاه همه چیز برای من روی پاشنه اجبار میچرخید.
خدا لعنت کنه اون سهیل بی پدر و مادر رو که من رو اسیر کرد….
_ارمان جان….
_بله ابجی.
_اگه قول بدی پسر خوبی باشی و به حرفم گوش بدی و این قدر سوال نپرسی منم قول میدم زود زود دوباره همگی دور هم جمع بشیم.
با اینکه کاملا مشخص بود خیلی زیاد بی میله و این دوریش از رها براش خیلی سخته، قول داد که منم محکم روی سرش رو که هنوز جای بخیه بود بوسیدم.
_حالا برو ادامه کارتونت نگاه کن.

ارمان به محض رسیدن به اتاق گرسنگی و خواب رو بهونه کرد و شروع کرد بدقلقی گرچه خودمم میدونستم واسش سخته…. ولی چاره ای نبود من باید از بین بد و بدتر ، بد رو انتخاب میکردم.
بعد از یه دعوا کردن مختصر تلویزیون رو برای ارمان باز میکنم و خودم با هزار تا فکر جورو واجور زل میزنم به گنبد حرمی که از همین فاصله هم کاملا مشخصه.
_ابجی؟!
با صدای ارمان به خودم اومدم و جوابش رو دادم: جان ابجی….؟!
_ما از این به بعد باید اینجا باشیم؟!
دستی به موهای خوش حالتش که از بابام به ارث برده بود کشیدم و گفتم: نه داداش گلم…. نه عزیز دل ابجی ، ما بعد از چند روز میرم تو یه خونه خیلی خوشگل و بزرگ.
ذوق زده گفت: ابجی رها و داداش سینان هم می یان؟!
با اوردن اسم رها و سینان غم بزرگی روی دلم نشست و بغض بیخ گلوم.
ولی چه میشد کرد جز اینکه تحمل کرد تا شاید روزی برسه ما باز هم دور هم جمع بشیم.
_نه ارمان جان ، اونا قراره برن چند مدت پیش عمو و زنعمو ….
بغض کرده گفت: پس ما رو چرا با خودشون نبردن؟!
توجیه کردن ارمان برام توی اون موقعیت از همه چی سخت تر بود ولی چاره ای نداشتم انگار تو این مدت کوتاه همه چیز برای من روی پاشنه اجبار میچرخید.
خدا لعنت کنه اون سهیل بی پدر و مادر رو که من رو اسیر کرد….
_ارمان جان….
_بله ابجی.
_اگه قول بدی پسر خوبی باشی و به حرفم گوش بدی و این قدر سوال نپرسی منم قول میدم زود زود دوباره همگی دور هم جمع بشیم.
با اینکه کاملا مشخص بود خیلی زیاد بی میله و این دوریش از رها براش خیلی سخته، قول داد که منم محکم روی سرش رو که هنوز جای بخیه بود بوسیدم.
_حالا برو ادامه کارتونت نگاه کن.

دو روزی بود که ما هنوز توی هتل به سر میبردیم و با این وجود که موحدی پول رو به حساب هام واریز کرده بود.
در حال هزار از تنها چیزی که خیالم راحت بود ، قضیه مالی بود.
همانطور که ارمان توی تاپ پارک نزدیک هتل هل میدادم، به این فکر میکردم کاش میشد خبری از سینان داشتم.
نمیدونم یعنی نگرانم شده یا اصلا…..
_ابجـــــــــــی……
با صدای وحشت زده ارمان ترسیده چندین و چندبار گفتم: جانم؟!!! جانم….
_ابجی داره تاپ وایمیسته هل بده دیگه.
نفسم به سختی بیرون دادم که کسی از کنارم گفت: بچه های این دور زمونه خیلی عجیب شدن….
نگاهی به زن جا افتاده کنار دستم کردم و که با همون نگاه خیره گفت: اصلا بهتون نمیخوره این اندازه بچه داشته باشین.
_بچه؟!!!
نگاهش رنگ تعب گرفت که با دیدن ارمان لبخندی زدم و گفتم: اهان اره… زلزله شدن.
لبخند گرمی تحویلم داد و گفت: منم با نوه ام اومدم…. وگرنه کی این وقت صبح می یاد پارک!!!!
راست میگفت صبح زود و اونم توی هوای سرد روزهای اول دی ماه….
دی ماه، همین یاداوری باعث شد دلم برای همون امتحانهای سختمم تنگ بشه.
امتحانی که شرط قبولیم بود، جلوگیری از مشروط شدنم…..
اما تو این اوضاع بد چه طور میتونست به همچین مسئله ای اهمیت بدم.
بعد از خداحافظی از اون زن رهگذر همراه ارمان برای پیدا کردن یه خونه مناسب و بدن دردسر به بنگاه رفتم.
صاحب بنگاه که یه مرد سیبیل کلفت بود با فهمیدن تنهاییم چشماش شروع کرد به هرز رفتن که منم هر چی لایقش بود رو بارش کردم و همراه ارمانی که ترسیده بهم چسبیده بود از مغازه اش بیرون اومدم.
بعد از دو مین بنگاهی توی سومی با یه مرد جوون ولی بسیار با شخصیت روبه رو شدم که چندتا مورد خوب رو بهم نشون داد و من قرار شد بعد از حساب و کتاب کلی بهش خبر بدم.
درست بود که خونه ها بزرگ بودن برای من و ارمان ولی من نمیتونستم توی خونه های کوچیک زندگی کنم چون به قول مامانم ترک عادت موجب مرضه.

امروز بالاخره امضا زدم و بیانه رو دادم تا خونه ای کاملا معمولی توی یه منطقه معمولی رو توی مشهد برای خودم بکنم.
ارمان رو هم تو اون مدت کوتاه که گرفتار بودم به اتاق بازی هتل سپردم و خودم با خیال راحت به کارام رسیدم.
بعد از خستگی گوشی رو باز کردم و بی هدف توی اینستاگرام چرخ زدم که بالافاصله با عکس خانوادگیمون روبه رو شدم….
چقدر برام درداور بود، انگار همین دیروز بود که من مثل دخترهای عادی زندگی میکردم.
بعد از اوردن ارمان به پیش خودم اونقدر احساس خستگی میکردم که بالافاصله چشمام گرم شد و خوابم برد.
توی خواب مامانم رو میدم که با چهره ناراحت ازم میخواست که برگردم ولی من….؟!!!!
با اشک ریختن مامان دیگه نتونستم به خواب ادامه بدم که با وحشت چشمام باز کردم.
ارمان که مشغول نقاشیش بود با دیدن چشمای بازم خوشحال به سمتم اومد و گفت: ابجی ببین چی کشیدم…
نگاهی به نقاشی پر از خط های نافهمومش کردم و با وجود اینکه خودم حال خوبی نداشتم جواب دادم: افرین عشق ابجی خیلی خوب کشیدی.
_یعنی بابارم خوب کشیدم؟!
من که هیچ چیزی رو تشخیص نمیدادم جز چنتا خط خطی گفتم: ارمان ابجی بابا کدومه؟!
دستش روی یه خط بلند گذاشت که با بغض توی بغلم فشارش دادم و گریه کردم.
با گرفتن گوشه لبم به دندون به خودم تشر زدم و توی همون حال که ارمان توی بغلم بود از روی تخت بلند شدم و به سمت سرویس رفتم و گفتم: عشق ابجی بریم دستامون بشوریم بعد بریم امشب رو جشن بگیریم.
دستم از روی سرش برداشتم که من رو نگاه کرد و گفت: ابجی داری گریه میکنی؟!
خندیدم و گفتم: اره از بس که گشنمه ….
اونم خندید و گفت: مگه نینی کوچولویی؟!
سرم تکون دادم و همنجور که دستش رو میشستم جواب دادم : نه من همون گرگ شنگول و منگولم که اگه تا یه دیقه دیگه غذا نخورم تو رو به جاش میخورم.
جیغی کشید و باور کرده از سرویس بیرون اومد و گفت: من قائم میشم نمیزارم من رو بخوری….
بعد از کلی دنبال بازی با ارمان برای خوردن شام به رستوران از اتاقمون بیرون رفتیم ولی کاش این کار رو نمیکردیم.
نمیدونم چه جوری ولی پیدامون کرده بود.

ارمان رو روی صندلی گذاشتم که بهم نزدیک شد و من برای این که ارمان اون رو نبینه بهش اشاره کردم تا بیرون از رستوران منتظرم بمونه.
_ارمان جان….
ارمان که مشغول بازی با چنگال روی میز بود جوابم رو داد: بله؟!
دستی روی موهاش کشیدم و گفتم: ابجی بیرون کار داره همین جا بشیگ تا برگردم…. جایی نری ها؟!!!!
چشماش یک بار باز و بسته کرد و گفت: نه جایی نمیرم.
ازش فاصله گرفتم و به سمت سهیل که مثل جغدی شوم در کمینم ایستاده بود میرم.
_تو اینجا چی میخوای؟!
لبخند کریهی زد و گفت: عزیزم بهتر نیست یکم با ادب تر صحبت کنی؟!
عصبی از این لحنش گفتم: معلومه چی داری میگی؟!!! میگم چی میخوای از من ؟!!! من که به خاطر تو و اون روح کثیفت از پیش خانواده ام اومدم اینجا….
_اوووو اوعععع صبر کن بزار منم برسم بهت.
سکوتی کرد و یه قدم بهم نزدیک شد که عقب رفتم و گفتم: نزدیکم نمیشی… حرف داری بزن وگرنه ترجیح میدم برم.
این بار اون عصبی شد که با صدایی خفه گفت: همه،این کارا به خاطر این بوده کا بتونم بهت نزدیک بشم پس من رو جری نکن که همین لحظه دستت رو بگیرم و با خودم ببرم.
اونقدر لحنش ترسناک بود که سعی کردم حرفی نزنم تا عصبی تر بشه عوضش با دور و بر اشاره کردم و گفتم: سهیل دارن نگاهمون میکنن.
دندوناش روی هم قفل کرد و ازم فاصله گرفت و گفت: اومدم بهت بگم عین سایه پیشتم فکر نکن میتونی دست از پا خطا کنی چون من نمیزارم یعنی تا هستم این اجازه رو بهت نمیدم.
همنجور که گفتم اگه مال من نیستی حق نداری برای کس دیگه ای باشی.
لبم زیر دندون داغون کردم که مبادا حرفی از دهنم خارج بشه که بعد از گفتن: دوباره میبینمت مادمازل از کنار رفت.
و من مثل کسی که کشتی هاش غرق
بر اثر طوفان بزرگی غرق شده بود به سمت میزی که ارمان کنارش نشسته بود رفتم و با همون حال برای جفتمون غڋایی سفارش دادم اما خودم فقط و فقط با غذام بازی کردم.
بعد از تموم شدن غذای ارمان بدون هیچ فکری از روی صندلی بلند شدم و به سمت اتاقمون رفتم.
_ابجی….
جوابی بهش ندادم یعنی اونقدر مغزم پر شده بود از حرفایی که اون بی صفت بهم زده بود به چیز دیگه ای فکر نمیکردم.
دوباره صدام زد که بی حواس گفتم: بله؟!
_ما تا کی قراره اینجا باشیم؟!
بی حواس تر جواب دادم: نمیدونم.
صورت ناراحت رو دیدم و فقط دیدم….
با قهر از من ره سمت تختش رفت و ماشین کنترلیش رو تکون داد.
منم که هنوز روی مبل نشسته بودم تصمیم گرفتم به گوشی رها زنگ بزنم.
به بوق دوم ن،سیده بود که جواب داد.
_الو سلام بفرمایید؟!
حق داشت که نشناسه چون من شماره ام رو عوض کردم.
صداش کلی دلتنگی به تنم تزریق کرد و من چقدر دلم میخواست میتونستم برای رفعش به پیششون برم.
_سلام رها….
همین کافی بود تا صدای جیغش همراه بی معرفت گفتن چندین و چند بارش رو بشنوم.
_کجایی هاااا…. کجایی، تو نـگفتی ما چی میکشیم ؟!!!
اونقدر پشت هم سوال میپرسید که اجازه جواب دادن رو به نمیداد.
اخر برای اینکه بخوام کنترلش کنم اسمش رو همراه جیغ صدا میزنم.
_چرا جیغ میزنی؟!
_چون تو اجازه حرف زدن به من نمیدی….
دلخور گفت: خب بگو….
_من تصمیم گرفتم که برای چند وقت که نمیدونم تا کی هست جدا و مستقل زندگی کنم.
_اخه برای چی؟!!!
خودم هم نمیدونستم چه دلیلی باید بهش بگم.
_رها دلیلش مفصله و من نمیتونم الان برات بگم فقط این رو بدون صلاح من و ارمان که مستقل بشیم.
_اخه… اخه تو چجوری هم میخوای درس بخونی هم از ارمان نگه داری کنی هم کارهای خونه؟!!!

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا