" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۸ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۸

رمان استاد و دانشجوی شیطون

جهت دستری آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

مشغول فیلم دیدن بودم و از ته دل قهقه می‌زدم که حس کردم مبل پایین رفت.سینان با لبخند محوی کنارم نشسته بود.تخمه برداشت.
– چقدر از ته دل می‌خندیدی،مدتها بود اینجوری ندیده بودم بخندی.
خیره نگاهش کردم.بحث رو عوض کرد.
– آخه اینم فیلمه تو می‌بینی؟
در حالی که بلند می‌شدم گفتم:
– به تو هیچ ربطی نداره،نکنه قراره بابت فیلم دیدنمم بهت توضیح بدم؟
دو قدم رفتم و برگشتم عقب و بهش توپیدم.
– اصلا تو چرا بی خبر می‌آی؟نمی‌گی قلب آدم از ترس زهره ترک بشه؟
پوست تخمه رو روی میز انداخت.
– هزار بار اهن و اوهون کردم دختر عمو اما شما خیلی محو فیلم شده بودی.
و تک خنده‌ای زد!از حرص مثل گوجه فرنگی شده بودم.به میز اشاره کردم.
– عین آدم بریز تو کاسه وگرنه خودت مجبوری جمع کنی.
نیشخندی زد.
– چرا من؟تو هستی دیگه.
از شدت عصبانیت دلم می‌خواست جیغ بکشم و خودم رو بزنم.خدایا خودت شاهد باش داره چی میگه.
– مگه من نوکر توام؟بهت بها دادم پررو شدی.
چشماش و روی هم گذاشت.
– بیخیال سها،شروع نکن حوصله ندارم.
– اول خودت شروع کردی وگرنه من که کاری بهت نداشتم.
و بعدم سمت اتاقم رفتم.گوشی‌ام رو از داخل جیبم درآوردم و شماره ی رها رو گرفتم بعد دو بوق جواب داد.
– جانم سها؟
در حالی که ناخنام و می‌جوویدم گفتم:
– کجایی؟چرا من و با این غول بیابونی تنها گذاشتی؟
خندید.
– منظورت سینانه؟من تا نیم ساعت دیگه می‌آم.
– باشه مراقب آرمان باشی.
گوشی رو قطع کردم.از خانواده‌ام فقط یه آرمان باقی مونده بود،باید بیشتر حواسم رو جمع می‌کردم بهش.
بعد نیم ساعت رها اومد،آرمان کلی هله هوله خورده بود و انقدرهم بازی کرده بود که همونجا روی مبل خوابش برد. بلندش کردم و بردم گذاشتم روی تختم وقتی برگشتم دیدم سینان چمدونش رو پایین پله‌ها گذاشته و رها رو بغل کرده.
رها آب دماغش رو بالا کشید و از سینان جدا شد و رو به من گفت:
– تو نمی‌آی بریم فرودگاه؟
ابرویی بالا انداختم.
– نه تو برو.
سینان خیره نگاهم کرد،مشخص بود ناراحت شده اما بی اهمیت بهش وارد آشپزخونه شدم.

با بسته شدن در و رفتنشون،به سختی دستم رو به صندلی گرفتم و نشستم.سرم گیج می‌رفت،دلم نمی‌خواست سینان بره!حالا با کی کل کل کنم؟سر به سر کی بزارم؟
ندایی ته قلبم می‌گفت به درک که رفت،مگه اون نبود که زندگی تورو تباه کرد؟پس چرا هنوز دوستش داری احمق؟
می‌دونستم که هنوز عاشقشم و ازش دل نکندم،اینا همش تظاهر بود.اما خب دل تنها عضوی از بدنه که منطق سرش نمی‌شه.بلند شدم،نباید می‌زاشتم رها بیاد و فکر کنه که به خاطر سینان انقدر ناراحت شدم که کز کردم گوشه آشپزخونه.
بسته‌های ماکارونی رو درآوردم و مشغول درست کردن ماکارونی شدم،لااقل شاید اینجوری یکم از فکر بیرون بیام.صدای خوابالود آرمان من و به خودم آورد.
– آبجی ماکارونی درست کردی؟
لبخندی زدم.
– آره عزیزم،برو دست و صورتت بشور.رها هم بیاد می‌خوریم.
همین که آرمان رفت در ورودی هم باز شد و رها وارد شد،قلبم شدت گرفت.دلم می‌خواست کلی سوال بپرسم اما سوال‌هارو در خودم خفه کردم.
رها با چشم‌های پف کرده کیفش رو روی اُپن انداخت و ناراحت گفت:
– تا اومدنش من هزار بار دق می‌کنم.
خواستم بگم من ده هزار بار،اما خفه کردم و به جاش خندیدم.
– بیخیال بابا،مهم نیست.
رها چپ چپ نگام کرد و راهش رو سمت اتاقش کج کرد.چند مشت آب به صورتم زدم تا این بغض لعنتی بره پایین.
صورتم رو با حوله خشک کردم و بعد ماکارونی رو کشیدم.رها لباساش رو با لباسای خونگی عوض کرد و اومد پایین.
– به به چه کردی دخترعمو.
با گفتن دخترعمو یاد حرف سینان افتادم.
لعنت به این دل که طاقت دوری‌اش رو نداره و داره تظاهر کردنم رو به باد می‌ده.
خندیدم.آرمان رو صدا زدم.
– آرمان کجا موندی تو؟بیا دیگه.
و شروع کردم غذا خوردن پنج دقیقه گذشت اما آرمان نیومد.نگران بلند شدم.
– چقدر لفتش می‌ده،کجا موند؟
سمت دستشویی رفتم،تقه‌ای به در زدم.
– داداشی؟اون تویی؟چرا جواب نمی‌دی؟
با جواب ندادن آرمان در رو باز کردم،با دیدنش کف زمین و سر پر خونش جیغی زدم.

بوی الکل پیچیده شده توی بیمارستان حالم رو بد می‌کرد.یادآور خاطرات خوبی برام نبود.رها آبمیوه رو سمتم گرفت.
– بیا این و بخور،ایشالا که چیزی نشده.
اشک توی چشمام حلقه زد.
– رها اون تنها کسیه که از خانواده‌ام مونده،من بدون‌ اون دق می‌کنم رها.
اخمی کرد.
– عه!دیوونه،این حرفا چیه؟ایشالا چیزیش نمیشه.
لبم رو با زبونم تر کردم و به زور چند قلپ از آبمیوه خوردم.تقریبا پنج ساعتی می‌شد که داخل اتاق عمل بود و هیچکس هم پاسخگو نبود.
بغضم رو به سختی قورت دادم و سرم رو به دیوار تکیه دادم.خدایا داداشم رو ازم نگیر،تنها کسیه که برام مونده.خدایا این یکی نه دیگه،من توی زندگیم دلم رو به چی خوش کنم؟
با باز شدن در اتاق عمل و بیرون اومدن دکتر از جام پریدم و سمت دکتر رفتم.
– چی شد آقای دکتر؟حالش خوبه؟
ماسکش رو پایین کشید‌.
– مثل اینکه شما حالتون بدتره،رنگ و روتون پریده!بله،عمل موفقیت آمیز بود اصلا نگران نباشین.
لبخندی روی لبم نشست.
– خداروشکر.
– تا یه ساعت دیگه می‌آرنش داخل بخش،فردا صبح هم مرخص می‌شه فقط لیست داروها رو از خانم پرستار بگیرید و تهیه کنید.
باشه‌ای گفتم و دکتر رفت.رها به زور نشوندتم.
– تو بشین من می‌رم پیش پرستار.
آخ خدایا شکرت.
همین که سالمه،یه دنیا ممنوتم!
رها بعد گرفتن لیست،داروهارو خرید،منم که از شدت بی خوابی فقط یه ساعت توی نمازخونه خوابیدم.
شب رو همش بالای سر آرمان سپری کردم و رها رفت تا خونه رو مرتب کنه و براش سوپ درست کنه و بعد ما بریم خونه.
بعد گرفتن برگه مرخصی وارد اتاقش شدم.
– خب دیگه داداشی،بریم؟
لبخند کم جونی زد.
– آره!واسه چی رها نیومد؟
– اون رفته خونه برات سوپ و غذاهای خوشمزه درست کنه تا زود خوب بشی‌.

آرمان با خوشحالی دست‌هاش رو بهم کوبید.
– آخ جون،پس زودتر بریم که من خیلی خیلی گرسنمه.
چشم بلند بالایی گفتم.
کمک کردم لباساش رو تنش کنه و بعد دستش و گرفتم و از بیمارستان بیرون اومدیم.
وقتی رسیدیم خونه همه جا از تمیزی برق می‌زد بوی خوب سوپ همه جا پیچیده بود و چایی هم آماده و حاضر بود.
پلاستیک داروها رو روی اُپن گذاشتم.
– ایول رها،فکرشم نمی‌کردم انقدر خوب باشی!فکر کردم باز گند بزنی.
چپ چپ نگام کرد.
– خودت گند می‌زنی انتر،برو یه دوش بگیرم بعدم بیا غذا بخوریم که بعد یه چرت بخوابی یکم پف چشمات بخوابه لعنتی.
خنده ی بی حالی کردم.چندین ساعت نخوابیدن از پا درم آورده بود.
حوصله ی دوش گرفتن نداشتم بنابراین به یه آب زدن ساده به صورتم اکتفا کردم و بعد عوض کردن لباس‌هام از اتاق بیرون اومدم.
رها بشقاب سوپ رو جلوم گذاشت.
– دیروز مامان زنگ زد،از حال تو پرسید،منم حال آرمان رو بهش گفتم.
سری از تاسف تکون دادم.
– خودشون کم بدبختی دارن که اینم قوز بالا قوز کردی؟
– آخه بعد رفتن سینان تنها شدیم،گفتم حداقل سینان برگرده یکم کمک دست باشه.
ته دلم روشن شد،بیخیال گفتم:
– اون که نمی‌آد،چرا انقدر زور می‌زنی؟
سری با ناراحتی تکون داد.این یعنی اینکه سینان قرار نیست زودتر از یه هفته بیاد.دوباره نا امید شدم اما به روی خودم نیاوردم.

بعد خوردن سوپ آرمان خواهش کرد که کنارش بخوابم،منم که انقدر کم خوابیده بودم که با کمال میل قبول کردم.
بلند شدم از سر میز که رها گفت:
– من بعدازظهر می‌خوام به چند تا موسسه برای کنکور سر بزنم.
لبخندی زدم.چقدر خوب بود که به فکر افتاده بود.
– خیلی عالیه،حتما این کار رو بکن.
سری تکون داد.
دست آرمان رو گرفتم و رفتیم توی اتاق،بدون درنگ لحظه‌ای‌ که سرم رو گذاشتم خوابم برد.
با حس نوازش کسی با فکر اینکه رها هست دستش رو پس زدم.
– نکن رها،قلقلکم می‌شه.
به حرفم گوش نداد و دوباره کارش و تکرار کرد.دستم و گذاشتم روی دستش که موهام سیخ شد.
این دست،مردونه بود!سریع چشمام رو باز کردم که با سهیل روبرو شدم.دهنم و باز کردم که جیغ بزنم که دستش رو روی دهنم گذاشت.
– عه! تو که نمی‌خوای داداش کوچولوت بفهمه من اینجا بودم؟
و اشاره‌ای به آرمان کرد.
دستم رو گرفت و خودش بلند شد.
– بیا بریم توی هال.
از ترس بدنم می‌لرزید،عین یه جوجه شده بودم.دستم رو گرفت و سمت هال رفت.انقدر ترسیده بودم که حتی توان نداشتم دستم رو از دست‌هاش جدا کنم.
روی مبل نشست.
– خب!می‌بینم سینان رفته آلمان و تنهایی..
لرزون خواستم ازش جدا شدم که گرفتتم.
– سگم نکن سها،همین که الان نزدمت باید خدات و شکر کنی.فهمیدی؟

نمی‌دونستم از چی داره حرف می‌زنه،اما قدرتش رو نداشتم که ازش بپرسم و عین جوجه می‌لرزیدم.انگشت اشاره‌اش رو سمتم گرفت.
– باید از این جا بری سها،فهمیدی؟
بهت زده دستش رو پس زدم،انگار شجاعتش رو پیدا کرده بودم.
– چی داری می‌گی؟دیوونه شدی؟
نیشخندی زد.
– به به زبونت باز شد.
جدی شد و سرش رو آورد جلو،در حدی که هرم نفس‌هاش توی صورتم پخش می‌شد.
– سها از اینجا میری،قبل اینکه بخوام به اون بچا سوسول آسیبی بزنم،فهمیدی؟
با ترس نگاش کردم.می‌دونستم کاری رو که بگه انجام می‌ده،از اینکه اتفاقی برای سینان بیوفته هراس داشتم.نمی‌خواستم اتفاقی برای هیچ کدوم از اعضای خونه‌ام بیوفته.با بغض گفتم:
– آخه کجا برم؟
– فردا صبح خودم می‌آم دنبالت،وسیله هم لازم نیست برداری.می‌ریم یه جایی که همه چی داره.
از جاش بلند شد و بدون حرف دیگه‌ای رفت و من و تنها گذاشت.
باید چیکار کنم؟به حرفی که سهیل گفت گوش بدم؟
اگه با اون برم تا آخر عمرم باید به حرفاش گوش بدم و شاید کارهای بدتری هم ازم بخواد.
ناخنام رو جوویدم.
آخ خدایا باید چیکار کنم؟
اگه هم نرم که سهیل یه بلایی سر سینان می‌آره و اونوقت من بدبخت می‌شم.
شاید نتونم کنار سینان باشم اما حداقل بزار اون آسیبی نبینه.
بهتره به جای اینکه با سهیل برم،خودم برم.خودم برم که دیگه پیدام نکنه،اما با کدوم پول؟خونه ی خودمون رو باید بفروشم.
بابایی و مامانی ببخشید دارم این کار رو می‌کنم اما مجبورم.

از جام بلند شدم و وارد اتاق شدم.کوله ی بزرگم رو با چمدونم برداشتم و تمام وسایلم رو جمع کردم،امشب باید نیمه شب راه بیوفتم.
خدایا خودت کمکم کن.
نزار برای سینان اتفاقی بیوفته!
من به خاطر اون دارم می‌رم،خودت پشت و پناهش باش.
برگه‌ای از داخل دفترم کندم و با خط خوش و خوانا نوشتم.
” سلام!
وقتی شما دارین این نامه رو می‌خونین من دیگه نیستم.
خیلی فکر کردم اما دیدم اینطوری نمی‌تونم.
برای همین تصمیم به رفتن گرفتم.
لطفا دنبالم نگردین.
همتون رو دوست دارم، سها! “
نامه رو پر از اکریل کردم و تا کردم و داخل کشوم گذاشتم.آرمان رو بلند کردم تا با خودم به حموم ببرمش.
بعد یه حموم مفصل اومدیم بیرون بهش گفتم:
– تا موقع لباسات رو بپوش.
تمام مدارک رو از پشت کمدم برداشتم و داخل چمدون گذاشتم.
همه چی رو برداشته بودم.
فقط باید بلیط می‌گرفتم برای شهر دیگه،وگرنه پیدام می‌کردن.
توی گوشی مشغول گشتن توی سایت‌ها برای خرید بلیط بودم که رها اومد.
– کجایی تو؟ دو ساعته دارم صدات می‌کنم.
با تعجب گفتم:
– تو کی اومدی؟
خنثی یا همون پوکر فیس نگام کرد.
– پاشو! پاشو که پاک زده به سرت،بیا پایین یه فیلم اکشن خریدم ببینیم.
– باشه تو برو منم الان می‌آم.

گوشی رو روی عسلی تختم گذاشتم و بلند شدم،موهام رو شونه‌ای زدم و محکم بافتم.از پله‌ها پایین رفتم.
رها کلی چیپس و پفک خریده بود.
آرمان خوشحال روبروی تلویزیون نشسته بود و داشت پفک می‌خورد.
امشب آخرین شبیه که قراره توی این خونه باشم.
پس بزار حسابی خوش بگذرونم.
تا ساعتای یازده ایناها فقط فیلم دیدیم،انقدر رها رو اذیت کردیم که دیگه نای خندیدن نداشت و قرمز شده بود..
رها بعد تموم شدن فیلم بلند شد.
– آخ خدا لعنتتون کنه،دلم درد گرفته از بس خندیدم.
لبخندی زدم.
– باشه،من می‌رم بخوابم آرمان توهم بیا،رها توهم زود بخوابی.
رها سمت پله‌ها رفت.
– من همین الانم دارم می‌رم بخوابم جمع کردن اونا باشه برای فردا.
دندونای آرمان رو که مسواک زدم بعد دندونای خودم رو.بعد ده دقیقه که مطمئن شدم رها خوابه چمدون و کوله رو برداشتم.
کوله رو پشتم انداختم و نامه رو برداشتم.
چمدون رو هم بالا گرفتم تا چرخاش صدا نده،دست آرمان رو گرفتم که گفت:
– کجا داریم می‌ریم آبجی؟
– می‌فهمی عزیزم.فقط سر صدا نکن که رها جون بیدار نشه.
مظلومانه سری تکون داد.
آروم و پاورچین از پله‌ها پایین رفتم،نامه رو روی اُپن گذاشتم و از خونه بیرون اومدم.
••••••
” سینان “
پتو رو روی بابا مرتب کردم.
– چیزی لازم ندارین؟
بابا با لبخند مهربونی نگام کرد و سری به معنی نه تکون داد.
از اتاق بیرون اومدم که مامان با سینی چایی به دست جلوم وایساد.
– بیا یه چایی بخور خستگیت در بره.
روی مبل راحتی زرشکی نشستم.مامان روبروم نشست.
– از سها و رها خبری داری؟
آخ سها!محکم روی پیشونیم زدم.
– پاک فراموششون کردم.

مامان چشم غره‌ای رفت.
– خسته نباشی،بهشون زنگ بزن من دلشوره دارم.
با گفتن این حرف نگران شدم.
نگاهی به ساعت کردم.
– الان می‌شه دو صبح اونا،زنگ بزنم زابراه می‌شن بدبختا صبح که بشه زنگ می‌زنم بهشون.
مامان سری تکون داد.
روی مبل دراز کشیدم و ساعدم رو روی پیشونی‌ام گذاشتم.
یعنی الان سها داره چی‌کار می‌کنه؟فقط سه روزه که نیستم اما انگار سه سال هست که ازش دورم.
دلم براش تنگ شده بود.
برای غر غر کردن و کل کل کردناش،آخ کی بشه زودتر برگردم ایران؟
با صدای جیغ مامان از خواب پریدم.
مامان چنگی به صورتش زد.
– بدبخت شدیم سینان،سها.
با شنیدن اسم سها عرق سرد روی پیشونیم نشست.به سختی تلفن رو گرفتم و به پشت خط که رها بود گفتم:
– چی شده رها؟
رها در حالی که گریه می‌کرد گفت:
– سینان! سها رفته،از خونه گذاشته رفته.
دستم مشت شد.
– شاید رفته دانشگاه.
– نه! نامه گذاشته،گفته دنبالم نگردین.
دنیا دور سرم چرخید،سها!اون رفته..رفته..رفته..رفته‌..
****
با صدای دکتر چشمام رو باز کردم.
– باید بیشتر مراقب خودت باشی مرد جوان.

روم رو ازش گرفتم.
حوصله صحبت با کسی رو نداشتم فقط دلم می‌خواست سها پیشم باشه.
چرا رفتی نامرد؟
انقدر از من متنفر شدی؟انقدر ازم دلخور شدی؟
دکتر که رفت مامان‌ اومد داخل.
– بمیرم برات مادر،حالت خوبه؟
با صدای ضعیفی جوابش رو دادم:
– خدا نکنه،آره من خوبم فقط یه بلیط بگیرین برای فردا.
مامان چیزی نگفت.
ادامه دادم:
– به بابا قضیه رو گفتین؟
با گوشه ی لباس چین خورده‌اش بازی کرد.
– نه والا!گفتم حال خودش خراب هست حالش بدتر نشه.ولی تورو گفتم.
کلافه نفسم رو بیرون دادم.
– آخه چرا گفتین؟
– خب آخه دید دکتر آوردم بالای سرت،حالا بیخیال تو این سوپ رو بخور من میرم برات بلیط بگیرم.
و سینی رو کنارم گذاشت و رفت.
خیلی گرسنم بود،بلند شدم و بعد خوردن سوپ در حالی که بازم سرم گیج می‌رفت بلند شدم و یه دوش ساده گرفتم.
آخ سها..
باید پیداش کنم.
نمیتونه همینجوری من و بزاره و بره،اجازه نمی‌دم.
سها مال منه.
اون از گذشته هیچی نمی‌دونه که داره قضاوتم می‌کنه.

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۸ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا