" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۶ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۶

رمان استاد و دانشجوی شیطون

جهت دستری آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

اونم خونسرد تر از خودم انگار که نه انگار من ادمم از بغلم رد شد و روی صندلی خودش نشست

نزدیک یک ربعی از درس دادنش گذشته بود که نگاهی به بچه ها انداخت و روی من مکث کردو گفت : خانم سعیدی با استعداد امیدوارم جزوه های قبلی رو از بچه گرفته باشید چون میخولم الا شما بیاید و در مورد این چیز های که پای تابلو نوشتم توضیح بدین و تمامش مال درس قبله

زرد کردم ولی ظاهر خودمو حفظ کردم کردم و نذاشتم که بفهمه نمیتونم نگاهی به بچه ها انداختم که بعضی ها با لبخند مرموز و بعضی ها با مسخره و چند نفرشون با استرس و دلسوزی نگاهم میکردن بازم صدای نحس حقی اومد که مثل مرغ پرید وسط حس های چشمی : قراره معجزه بشه که ما خبر نداریم ؟خانوم سعیدی من علاف نیستم که کلی درس مونده زودتر لطفا

آب دهانمو قورت دادم و بلند شدم و با قدم های محکم جلوی روش قرار گرفتم اول نگاهم به چشم های شیطونش افتاد بعد پوزخند گوشه لبش که داد میزد برای حفظ ظاهره

نگاهی گنگ به کلمات و فرمول های روی تخته انداحتم اخه اینا چی بودن مرده شورتو ببرن حقی خاک بر سر که اینقدر احمقی

حقی : یکم زودتر دوستانتون منتظرن

زیر لب گفتم : مرده شور توو دوستامو ببرن روانی های خل

اخنی مرد مه سریع نگاهمو سمت تخته انداختم کاچی به از هیچی یکم چرت و پرت از خودم به در میکردم تا بتمرگه سرجاش

_خــــــــوب
اینو گفتم و مکث کردم و نکاه تخته کردم خوب چی ؟ چی باید میگم الا ؟ بعد از خوب چی میومد ؟ ابتدایی داشتیمش ها اها فهمیدم چی بگم
_خوب این که ۲ عه اینجا اینم N اینم که x اینجام که چندتا فرمول دیگس

با صدادی دادش اروم گرفتم و نکاهش کردم : اینارو خودمم بلدم تلفظ کنم از جلسه ای قبل کنفرانس بدید من همینو خواستم نه مترجم

لب هامو غنچه کردم که گفت: این درس و مشروط شده بدنید خودتونو و فکر تقلب و این کارهای مزخرف هم نکنید چون حتی اجازه نمیدم که امتحان بدید که با تقلب بیاریدش بالا

-اما شما نمیتونید بدون هیچ دلیل و منطقی منو از ڪلاس بیرون ڪنید این حق رو نه تنها شما هیچ ڪس نداره من این اجازه رو نمیدم

اینو ڪه گفتم با حالت مسخره ای نگاهی به سر تا پام انداخت یا به معنایی انالیزم ڪرد بعد انگار به عقلم شڪ داشته باشه پوزخندی زود گفت ؛ بی دلیل ؟ بی منطق ؟ میشه بدونم شما از ڪدوم منطق حرف میزنید ؟
دارید به جای من تصمیم میگیرید ؟ شما دارید به من دستور میدید ؟
این ڪلاس یه ڪه من اداره اش میڪنم و هرڪس رو ڪه بخوام میتونم مشروط ڪنم و شما هم میتوانید بنشینید و تا پایان ترم منتظر باشید

چشمامو روی چشمهاش زوم ڪردم و خیلی خونسرد لب زدم : اول اینڪه من حتی بیڪار نیستم برای خودم تصمیم بگیرم چه برسه به شما دوما من هم دانشگاه میام هم سر ڪلاس
حقی : باشه حالا ڪه اینقدر علاقه ای شدیدی به درس خوندن و حضور پیدا ڪردن سر ڪلاس من دارید فقط به یڪ شرط میزارم سر ڪلاسم باشید

-شرط ؟ برای اینڪه میخوام سر ڪلاس خودم حضور پیدا ڪنم برای من شرط میزارید؟

حقی :بله شرط میزارم وگرنه ڪاری میڪنم این ترم به خاطر همین یڪ درس بمونید

-من دانشگاه میام شرطم میزارم و شما هم نمیتونید ڪاری انجام بدید

سرشو جلو آورد و گفت : خودت خواستی بچرخ تا بچرخیم الانم بشین سر جات وقت ڪلاس و گرفتی

دهانم و ڪج ڪردم و گفتم : به پا سرگیجه نگیری

با تعجب نگاهم ڪرد فڪر ڪنم اولین بارش بود یڪی از دانشجوهاش اینقدر بی پروا و بی ادبانه جوابشو میداد

اونقدر عصبی بودم ڪه تا آخر ڪلاس متوجه گذر زمان نشدم فقط وقتی به خودم اومدم ڪه خسته نباشید گفت سریع با همون اخم بلد شدم و بدون اینڪه چیزی بگم جلوتر از خودش از ڪلاس بیرون رفتم

از دانشگاه بیرون رفتم و به سمت خونه حرڪت ڪردم
اگه این ترم مشروط بشم دیگه اصلا دانشگاه نمیتونستم برم خیلی اعصابم خورد شده بود واقعا دیگه داشت صبرم تموم میشد و منم تحملم حدی داشت واقعا دیگه حوصله شو نداشتم با این همه درگیری و مشغله فڪری دانشگاه رفتن من اشتباه بود

وارد خونه شدم هیچ ڪس داخل خونه نبود سمت طبقه بالا رفتمو آرمان و رهارو صدا زدم وقتی ڪسی جوابمو نداد سمت طبقه پایین برگشتم و تلفن رو برداشتم و شماره ی رها رو گرفتم و منتظر شدم تا جواب بده

با صداش پشت گوشی سریع گفتم : الو سلام خوبی رها ڪجایی آرمان با توعه؟؟

رها : سلام خوبی بابا یڪی یڪی بپرس من خوبم خسته هم نباشی عزیزم آره ارمان با منه و منم خونه آقا جونم امروز هم به خودم استراحت دادم ڪه درس نخونم

– خونه آقاجون ؟؟؟
اونجا رفتی چیڪار ؟ آرمان رو چرا با خودت بردی ؟

رها : هیچی دلم برای آقاجون تنگ شده بود اومدم ببینمش نگران نباش تا شب میآیم

-لطفا حالا ڪه آرمان رو بردی مواظب باش یه دفع زن عمو چیزی بهش نگه ناراحتش ڪنه ها

رها ؛ نه نگران نباش ڪسی اینجا نیست
راستی سها جان لطفا اگه زحمتی نیست یه چی برای آرمان درست ڪن صبح بدون صبحانه از خونه رفت بیرون

-باش یه فڪری برای شڪم داداشت میڪنم نگران نباش توام مواظب آرمان باش لطفا نره جایی ها

رها : باش نگران نباش خداحافظ

خداحافظی ڪردم و گوشی رو قطع ڪردم از پله ها بالا رفتم و در اتاق رو باز ڪردم یڪ دست لباس مشڪی ڪه شامل سارافن و شلوار بود از توی ڪمد بیرون آوردم و تنم ڪردم موهام رو هم دورم باز گذاشتم و از پله ها پایین رفتم

وارد آشپز خونه شدم و در یخچال رو باز ڪردم با صدای زنگ پوفی ڪشیدم میدونستم سینانه چون هیچوقت به خودش زحمت نمیداد ڪلید بندازه درو باز ڪنه

اول خواستم برم بالا و شال بپوشم ولی بیخیال شدم هم حوصله نداشتم هم اگه این بازی میخواست شروع بشه باید یڪ جایی برای شروعش انتخاب میشد

هر چند چیز جدیدی نبود من اڪثرا جلوی سینان یا بقیه فامیل شال نمیپوشیدم ولی هیچوقت موهای بلندم دورم باز نبودن

سمت آیفون رفتم و بدون اینڪه نگاه ڪنم درو باز ڪردم و جلوی در آشپزخونه قرار گرفتم چند دقیقه بعد صدای در ورودی به گوشم خورد

منتظر سینان بودم ولی ڪسی ڪه وارد خونه شده‌بود و درو بست سینان نبود ڪابوس رویاهای من بود ڪابوس شب روز من بود

نفس ڪشیدن برای ثانیه ای از یادم رفت تمام خاطراتم مثل یه فیلم مبهم طی چند ثانیه از جلوی چشمم عبور ڪردن انگاری راست بود ادما قبل از مردن چند ثانیه ذهنشون زنده میمونه و تمام چندسالی ڪه زندگی ڪرده از جلوی چشم هاش عبور میڪنه انگاری روز مرگم بود ڪه خاطرات ،نه اونا خاطره نبودن فقط ڪابوس های ترسناڪی بودن ڪه زندگیمو گرفته بودن

سهیل : سلام

دستمو به ڪابینت گرفتم تا بتونم خودمو سرپا نگه دارم فقط خیره با رنگ و روی پریده داشتم نگاهش میڪردم
دلیل وجودش توی این خونه چی میتونست باشه ؟

سهیل : چرا جواب نمیدی مگه روح دیدی یعنی اینقدر ترسناڪم ؟

انگاری حرفهاش رو نمیشنیدم گوشام ڪر شده بودو فقط یڪ سوال توی ذهنم بود : ت.. تو.. ای.نجا چی میخوای ؟

سهیل : میدونی ڪه اون مهم نیست مهم اینه ڪه تو الا با این وضع منتظر ڪی هستی

عزمم و جزم ڪردم و لحنم رو محڪم ڪردمو با اخم گفتم : به تو مربوط نیست اینجا چی میخوای ؟

جوابمو نداد و با قدم های آروم و شمرده اومد و ڪنارم قرار گرفت نفس هام از ترس به شماره افتاده بود و لرزش بدنم و به زور ڪنترل ڪرده بودم

جفتم قرار گرفت نفسمو حبس ڪردم و چشمامو بستم و لبامو به دندون گرفتم بدنم یخ ڪرده بود

با حس نفس هاش ڪنار گوشم قلبم ایستاد دستشو بالا آوردو موهامو ڪنار زد آرامش خاصی داشت انگار همه چیز رو از قبل برنامه ریزی ڪرده بود

لب هاشو ڪنار گوشم قرار داد و آروم جوری ڪه هوای نفس های گرمش به گوشم خورد و چندشم شد لب زد : الا دیگه ڪنارشی ؟
راحتی باش ؟
فڪر ڪردی میزارم داشته باشیش ؟
میزارم داشته باشت ؟
نمیترسی از دستش بدی ؟
بازم میخوایش ؟

چشم هامو باز ڪردم و با صدای ڪه لرزشش رو هیچ جوره نمیتونستم ڪنترل ڪنم لب زدم : ب برو ڪ ڪ ڪنار نم نمیخوام ببینمت گم گمشو ب بیرون

سهیل دستاشو دورم حلقه ڪردو گفت : هیس.. عشقم نلرز باشه میرم تو اروم باش ولی یادت باشه قبلا هم گفتم و الا فقط برای تڪرار حرفم به اینجا اومدم گفتم ڪه زمانی نیستم ڪه ڪسی نباشه مخصوصا سینان پس هستم تا زمانی ڪه سینان هم هست و وجودتو حس میڪنه

-گمشو..بیرون..این زندگیه… منه تو نمیتونی ڪاری …..ڪنی هیچ غلطی …هم نمیتونی ڪنی …

سهیل : فقط اومدم بهت هشدار بدم عشقم اگه میخوای از دستش ندی به دستش نیار ڪاری میڪنم ماهی بشه و از دستت لیز بخوره

دستشو از توی موهام بیرون ڪشیدو ڪف دستشو بو ڪرد بعد آروم بوسیدش چندشم شد و بدنم باز لرزید بعد آروم گفت : دفعه ای بعد جایی ڪه بوسیده میشه ڪف دستم نیست گودی ڪمر توعه یادت باشه

اینو گفت و لبخندی زدو ازم دور شد قبل اینڪه بره بیرون برگشت گفت : اها اینم بگم مثل سایه دنبالتم عشقم هر لحظه هر جا هر دقیقه مواظب ڪارهات باش

بعد از زدن حرفش مثل برق از جلوی چشماهم گذشتو از خونه بیرون رفت تا بیرون رفتنشو دیدم و مطمعن شدم رفته

روی زمین سقوط ڪردم و دستمو روی قفسه سینم ڪه از درد جمع شده بود گذاشتم ،احساس میمردم نمیتونم نفس بڪشم و نفس ڪشیدن باهام سازگار نیست

بغضم شڪستو اشڪام رونه‌ شد باز چی میخواست بازم سرو ڪله اش توی زندڪی من پیدا شده بود چه‌مرگش بود باز این

تا حالا ڪدوم قبرستونی بوده ڪه الا پیداش شده باز

سرمو‌ توی دستام گرفتم و بلند بلند زدم زیر گریه خدایا چی از جونم میخواست همه چیزم ڪه‌ گرفته شد حالا میخوای جونمم بگیری خو این لعنتی رو هم بگیر راحتم ڪن از این فضای خفه ڪننده به اسم زندگی

با صدای ڪلید ڪه‌ توی در چرخید سریع بلند شدم و سمت دستشویی رفتم دستو‌صورتمو شستم و با صورتی رنگ و رو پریده بیرون‌رفتم دستام باز میلرزید

سینان پشتش به من بود تا صدام رو شنید آروم‌ اروم‌سمتم برگشت دوتا پاڪت پیتزا گرفته بود به اجبار لبخندی زدمو گفتم : چی گرفتی ؟

+والا گفتم از تو‌ڪه ابی گرم‌نمیشه هستی زنگ زد گفت رفته خونه آقا بزرگ منم یه چیزی گرفتم‌ گرسنه نمونیم

سر میز نشستم و وسایل رو چیدم سینان رو به روم‌نشست دستای لرزونم رو سمت سس بردم تا برش دارم گرسنم نبود ولی نمیخواستم اون مشڪوڪ شه به حالم

دستمو ڪه برای برداشتن سس برده بودم اسیر دستش شد دستمو توی دستش گرفتو و نگران گفت‌ : سها ؟ نگام ڪن ببینم دستات چرا میلرزه ؟ رنگ و روت چرا پریده ؟ چرا اینقدر سردی چی شده؟
ڪسی قبل من اینجا بود ؟
ڪسی چیزی بهت گفته ؟

– نه چیزی نیست غذاتو بخور

+سها ؟!

نگاهم به چشم هاش افتاد اگه بلایی سرش میاورد چی ؟سرمو‌ زیر انداختمو گفتم : چند بار بگم چیزی نیست ول ڪن دیگه غذاتو بخور

+به خاطر ڪیا ناراحتی یعنی اون‌باعث شده حال تو اینقدر بد بشه ؟

متفڪر نگاهش ڪردم اسمش برام ناآشنا بود آروم گفتم : ڪیا ڪیع ؟!

+استاد حقی

-استاد حقی ؟ اها نه بابا چڪار اون دارم اصلا فراموشش ڪرده بودم

+ولی اون امروز پیام داد بهم گفت بهت بگم ڪه شرط اینمه سر ڪلاسش باشی اینه ڪه امتحانشو نمره ڪامل بگیری بدون یڪ تقلب چون دوتا مراقب میخواد بیاره و خودشم بمونه بالا سر تو‌

-من هیچی از درسش نمیدونم میرم حذفش میڪنم اینجوری راحت ترم خوشمم ازش نمیاد

+میری حذف میڪنی ؟!
مگه الڪیه یا خاله بازی درضمن بلاخره ڪه باید پاس بشه یا نه نمیتونی ڪه ولش ڪنی پس خودم ڪمڪت میڪنم دوتا درستو نمره ڪامل بگیری تا دیگه از ڪلاس بیرونت نڪنن

-دوتا درس ؟!!!؟

+اره دیگه یڪی مال ڪیا یڪی هم درس من اگه این دوتارو ڪامل نگیری درس پر

اصلا حوصله جر و بحث نداشتم سری تڪون دادم و مشغول بازی با غذام شدم خدا لعنتت ڪنه سهیل اون چند سال ڪافی نبود بازم اومدی شدی بلای جونم اومدی شدی ڪابوس زندگیم

خدایا خودمو به خودت سپردم هوامو داشته باش

سینان هم وقتی دید دعوا نڪردم اول نگاهم ڪرد بعد سرشو پایین انداخت وقتی خورد بلند شدم ڪه جمع ڪنم ڪه با حرفش سر پا موندم‌

+نمیخوای بگی چی شده ؟
تو فقط زمانی ارومی و بدنت یخ میزنه یا میلرزی ڪه خیلی استرس داشته باشی یا ترسیده باشی من ڪه‌خوب میشناسمت منو گول نمیتونی بزنی چی شده ؟!

-گفتم ڪه هیچی نشده چرا گیر میدی ول نمیڪنی حالا یه روز ڪارت ندارم برو نفس بڪش اومدی ور دل من دلیل میخوای

+باشه ولی من ڪه میفهمم

جوابشو‌ندادم ڪه خورد و بلند شد و توی پذیرایی رفت منم تا اون رفت یه لیوان اب خوردم و وسایل رو جمع ڪردم اب سرد ظرف شویی رو‌باز ڪردم و توی صورتم ریختم

نمیخواستم برم توی دستشویی چون سینان ولم نمیڪرد مخصوصا با این حال خرابم و لرزش پاهام و دستهام خدا لعنت ڪنه ڪسی رو ڪه جز بدبختی و استرس چیزی برات به همراه نداره

خواستم بدون اینڪه سینان متوجه باشه وارد اتاقم بشم ولی برگشت سمتمو گفت : ڪجا میری بیا اینجا بشین ڪارت دارم

و به ڪنار خودش اشاره ڪرد پوفی ڪردمو گفتم : ولم ڪن سینان خسته ام حوصله ندارم میخوام برم بخوابم

با تعجب نگاهی به ساعت ڪرد و گفت : ڪجا میخوای بری اصلا تو ساعتو نگاه ڪردی ؟ میدونی ساعت چنده بیا بشین ڪارت دارم از این بهونه های الڪی هم قبول نمیڪنم

اخمی ڪردمو گفتم : تو ڪی باشی من برات بهونه بیارم اصلا به تو چه انگار ایست بازرسی داری

+ دختره ای روانی ڪارت دارم در ضمن بهونه‌هم نباشه من حوصلم سر رفته بچه‌ها هم ڪه حالا حالا نمیان من چی ڪنم

– من چه میدونم یه غلطی بڪن همینکه خودت تنهایی چڪار میڪنی همون ڪارو ڪن فقط الا دست از سر من بردار اعصاب ندارم

سینان عصبی گفت : دارم میگم بیا بتمرگ اینجا ڪارت دارم نفهم انگار تو باغ نیستی یا با تو حرف نمیزنم

با حرص رفتم و خودمو ڪنارش پرت ڪردم ڪه گفت : میمردی از اول مثل ادم‌میمومدی مینشستی سر جات و اینقدرم وقتمونو نگیری

– یعنی الا جاشه بگم روتو برم اخه تو چرا اینقدر پرویی پسر عمو‌

+دو دقیقه زبون به اون دهن وامونده ات بگیر تا حرفمو بزنم

دست به سینه منتظر موندم تا حرفشو بزنه ڪه خیره شد توی چشم هامو گفت : دیدی خر خودتی تو اصلا خوابت نمیاد فقط نمیدونم چه مرگته الا هم بلند شو برو جزوه هاتو بیار فقط یڪ هفته فرصت داری باید از الا همش باهات ڪار ڪنم

-وای سینان ولم ڪن تورو خدا من ڪلا دیگه قصد دانشگاه رفتن ندارم بعد تو میخوای برای من ڪلاس خصوصی بزاری؟

سینان یهو از جا بلند شدو انگشت اشاره اش رو سمت من گرفتو‌ با حالت عصبی گفت : دانشگاه نری ؟ مگه دست توعه ڪه دانشگاه بری یا نری تو بیجا میڪنی بخوای نری جوری تصمیم گرفته هرڪی ندونه فڪر میڪنه ادمی ڪه برا خودت تصمیم میگیری

انگار داشت با یه دختر بچه شش ساله حرف میزد ڪه اینقدر بلند داد میزد منم بلند شدم‌ و جلوش قد علم ڪردمو گفتم : دوست داشتم اصلا به تو مربوط نیست درضمن مگه با بچه طرفی ڪه اینجوری داد میزنی اگه به رخ ڪشیدنه صداس ڪه من صدام از تو بلند تره

پس سر من داد نزن اومدم از ڪنارش رد بشم ڪه دستمو گرفتو گفت : باشه آروم چرا داری میلرزی اخه ادمو‌عصبی میڪنی مگه‌ الڪیه ڪه این همه بخونی ولی ادامه ندی اونم به خاطر چی به خاطر دوتا درس

وقتی با لحن آروم سعی داشت قانعه ام‌ ڪنه بغض توی گلوم سنگینی میڪرد و سعی داشت خفه ام ڪنه

سرمو‌پایین انداختم تا سیبڪ بزرگ شده ای توی گلوم رو نبینه ولی اون‌ آروم‌موندو دستشو زیر گردنم آوردو گفت: نمیگی چی شده نمیگی ڪی آشفته ات ڪرده و دختر سها خانوم صبحی رو به این دختر اخمو و ناراحت الا تبدیل ڪرده

سرمو بالا آوردمو با بغض نگاهش ڪردم نگاهش توی مردمڪ چشام در گردش بود وقتی غم و بغض توی گلوم رو دید آروم‌صدام زد

و اون صدا زدن جرقه ای شد برای رون شدن اشڪ هام روی گونه ام و خیس شدن ڪل صورتم

دستهامو جلوی روم گرفتم‌و سعی ڪردم‌ بپوشنم صورت دهن لقمو‌ ڪه همه چیز رو لو میداد ،سعی ڪردم بپوشونم نگاه گریونم رو‌ڪه همه چیز رو لو میدادسعی ڪردم بپوشونم ولی از دید ڪی نمیدونم

+سها نمیخوای بهم بگی چی شده ؟

با گریه و هق هق گفتم : نه سینان نه نمیتونم بگم هیچی نمیتونم بگم نپرس

+باشه حالا آروم باش بشین اینجا

ڪنارش نشستم و اشڪام آروم‌آروم‌پایین میمومد سرمو به شونه ای خودش چسبوندو سرم و نوازش ڪرد اونقدر با موهام ور رفت ڪه نمیدونم ڪی تو آغوشی ڪه چند ساله ازم دریغ بوده به خواب رفتم

هستی : سها جان پاشو‌ عزیز دلم بیدار شو سینان منتظرته خواهری

چشم باز ڪردم ڪه آرمان رو ڪنار خودم درحالی ڪه‌خواب بود دیدمش

آروم‌روی صورتش خم‌شدمو و بوسیدمش و رو به هستی با صدای گرفته گفتم : باشه الا میام

هستی : سرما خوردی ؟ صدات گرفته چرا یه دیشب خونه نبودم باهاش دعوات شده

– با ڪی چرا حرف میزاری تو‌دهن ادم من چڪار یڪی دارم

هستی : والا ڪاش دروغ هایی ڪه میگی راست باشه اخه شما دوتا یڪ ثانیه همو تحمل نمیڪنید
سینان با ماشین رفته بیرون منتظره

سری تڪون دادم ڪه از اتاق بیرون رفت منم بلند شدم و آماده شدم تا برم و بیشتر از این منتظرش نزارم

آماده شدم و پایین رفتم و فقط به‌خوردن یه لقمه غذا اڪتفا ڪردم فڪرم همش حوالی سهیل و حرفاش میچرخید چرا باز سرو ڪلش پیدا شده بود ؟ مگه من غلام حلقه به گوش اون‌بودم یعنی من توی این دنیایی ڪه هیچی ازش سهمم نبود حق تصمیم گیری در مورد زندگیمم نداشتم ؟ اونم بقیه باید به جام جواب میدادن ؟

با رسیدن به ماشین فڪرو خیال هارو از خودم دور ڪردم و سلامی ڪردم سینان هم به جواب سلامی اڪتفا ڪردو آهنگی پلی ڪرد ڪه ذهنمو درگیر خودش ڪرد

(رضا بهرام .دل )

+از امروز باهات ڪتاب هارو ڪار میڪنم نمیخوام مثل دیشب اون حرفارو بشنوم یا اینڪه بهونه های الڪی یا حال خرابت و هر چیزی ڪه باعث شه تو نخای بخونی

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۶ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا