" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۵ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۵

رمان استاد و دانشجوی شیطون

جهت دستری آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

سری تکون دادمو سمت اتاقش رفتم در زدمو با صداش وارد اتاقش شدم : بیا بیرون غذا بخور

+گرسنم نیست خوابم میاد

_آقای استاد میشه پاشی بیای بیرون مگه فردا دانشگاه نباید بری نمیخوای که گرسنه بخوابی در ضمن این سفارشیه

+حتما هنوز آرمان سهم خودشو گذاشته برام که برم بخورم

_نه خودم درست کردم براتون نمیخوای دست پخت منو بخوری پسر عمو ؟

+میشه بری بیرون به خدا اعصاب ندارم یه دفع یه چیزی بهت میگم ناراحت میشی

_اگه به خاطر عمو نبود اصلا محلت نمیدادم پسره پرو

اینو گفتم و از اتاق بیرون اومدمو درو بستم چرا اینقدر این پرو شده باز من یکم خندیدم به روش با اخم رفتم پایین و برای خودمون غذا کشیدم رها که انگار فهمیده بود سوالی نپرسید و به غذا خوردنش ادامه داد
ارمان هم اونقدر گرسنه بود که انگار یادش رفته بود من برای چی رفتم بالا و سوالی نپرسید

با صدای پای کسی نگاهی به در آشپزخونه انداختم با دیدن سینان اخم کردمو و سرمو پایین انداختم که خودش جلو اومدو صندلیشو عقب کشیدو نشست وقتی دید براش بشقاب و لیوان نذاشتم گفت : اینجوری میخوای پذیرایی کنی ؟ تو که هیچی برای من نذاشتی

با اخم گفتم : به من مربوط نیست هر کس میخواد خودش بره بیاره بخوره انگار نوکر شخصیشم

+رها میشه برام بشقاب بیاری

رها : با من حرف نزنا دهن لق پرو

+نه انگار اینا نمیخوان گوش بدن همه علیه منن بهتره خودم بیارم

نگاهشم نکردم که خودش بلند شدو برای خودش اورد و نشست رها و ارمان خوردن و رفتن انگاری آرمان زیادی به رها وابسته شده بود ازش یک دقیقه هم جدا نمیشد و خدارو شکر رها هم رفتار بدی با ارمان نداشت

با صدای سینان به سمتش برگشتم : نه خوشم اومد اگه اخلاق نداری ولی دست پختت خوبه مطمعنی این بغل مغلاش کتابی اینترنتی چیزی نبوده

محلش ندادم که خودش ادامه داد : خو الا که چی با اون قیافه زاقارتت قهر کردی توقع داری بشینم منت بکشم خو قهر کن به درک

_خفه شو بابا

+سها خندیدم به روت پروشدی داری زیاده روی میکنی ها نزار اون روی دیگمم نشونت بدم

با حرص قاشق رو روی میز کوبیدم تازه یک روز از رفتن عمو گذشته بود من چطوری میخواستم اینو تحمل کنم خدا داند

_یه لطفی کن زود کوفتتو بخور برو بتمرگ داخل اون اتاقت تا جونت در بیاد پرو به جای دستت درد نکنه اس

+ اخه این چیزی که تو درست کردی با این رنگ زشتش جای دستت درد نکنه باقی میزاره ؟ اگه گفتم خوشمزس خواستم اعتماد به نفستو از دست ندی

_رنگش بده ؟ بد مزست ؟

سرشو تکون داد که از سر میز بلند شدمو با لبخند بشقابو از جلوش برداشتم و توی سطل آشغال خالیش کردم وقتی نشستم سر میز گفت : چکار کردی ؟ غذای منو ریختی سطل آشغال ؟

_نیاز باشه خودتم میفرستم اونجا پیش غذات

بلند شدو قابلمه های پرو از سر گاز برداشتو دوتاشو ریخت توی سطل از زور عصبانیت قرمز شده بودم

جیغ خفه ای کشیدمو گفتم : بیشعور عوضی مگه مریضی کثافت

+تو خیلی بی خود میکنی غذای منو از جلوم برمیداری و توی سطل اشغال خالیش میکنی احمق

_چون تو لیاقت خوردن اون غذارو نداری

+اع اینجوریاس ؟

_اره اینجوریاس پسره پرو گیج

اومد سمت میزو نشست روی صندلیش غذای منو برداشت و با قاشق من شروع کرد به خوردن احساس میکردم دود داره از گوشام بیرون میزنه

بشقاب رو از زیر دستش کشیدم که یک دفعه افتاد زمینو شکست فکر کنم رها و ارمان فهمیده باشن اخه اونا بالا داخل اتاق رها بودن

سینان : بیا دیدی چکار کردی دختره ای دستو پا چلفتی فقط خودتیو زبون یک متریت اگه بهت بگن یه کاری کن که جونت در میاد

_سینان بلند شو اینارو جمع کن به خدا یه کاری نکن بگیرم چنان بزنمت که یادت بره کی هستی

+اع نه خداوکیل ببین کی داره منو تهدید میکنه آخه جوجه فسقلی تو که فوتت کنم گم میشی اونور

دیگه داشت عصبیم میکرد دستمو سمت موهاش بردم و گرفتمشون توی دستم که دادش به هوا رفتم اونقدر محکم داشتم میکشیدم که احساس کردم الا مخش از سرش میزنه بیرون

+سینان ای وحشی موهامو ول کن دختره ای حیوون برو گمشو کنار نزار بزنمت که نش کش بیاد جمعت کنه ها

محلش ندادم که دستشو آرود بالا و روی دستم گذاشت سرمو نزدیک بردمو دستشو گاز گرفتم و فشار دادم و موهاشو ول کردم وقتی که شوریه خون رو توی دهنم حس کردی دندون هامو برداشتم

سینان هم نامردی نکردو تا خواستم سرمو بیارم عقب با یک دستش دستامو گرفتو با دست دیگشم موهامو گرفتو کشید اشک توی چشمام جم شده بود داد زدم : ولم کن عقده ای برو گمشو کنار حالم ازت به هم میخوره

+بگو غلط کردم تابرم

_تو باید بگی دارم میگم ول موهام کن کندیشون

توی همون حال بلند شد سر پا که از فرصت سو استفاده کردمو با لگد زدم توی پاش یک دفعه پاش گیر کرد به لبه صندلی و افتاد روی زمین که اخش بلند شد چون موهای منم دستش بود محکم افتادم روش که پیشونیم خورد به دندوناش و احساس کردم هم دندون اون شکست هم سر من متلاشی شد

دستاشو که آزاد کرد سریع بلند شدم ولی دیدم سینان داره از درد به خودش میپیچه درست افتاده بود روی تکه های بشقاب که شکسته بود آروم روی زمین کنارش نشستمو گفتم : چی شده کم آوردی

+کــ کمرم داره میترکه از درد

سریع حولش دادم که نگاه پشتش کنم که باز صدای دادش بلند شدو به حالت اولش برگشت که دیدم دستشم شیشه پاره کرده و داره به زور تحمل میکنه

با صدای عصبی گفت : خاک تو سرت که یه کاری رو درست نمیتونی انجام بدی

اشکم در اومد با بغض گفتم : درد داری ؟ چکار کنم زنگ بزنم اورژانس ؟

+چرا گریه میکنی تو دختر چیزی نیست کمکم کن ببرم توی اتاق بچه ها نفهمن نگران بشن فقط آروم پاهای خودتو منو نبری

زیر بغلشو گرفتم و بلند شد دستش دور گردنم بود ولی خودش داشت راه میومد و هیچ سنگینی روی بدن من نبود رسیدیم به اتاقش درو باز کردمو وارد شدیم روی تخت دراز کشیدو گفت : ببین چکار کردی کمرمو دختر هیچ کاری بلد نیستی کنی

_خوب توام موهامو کشیدی توقع داشتی چکار میکردم ؟

چیزی نگفت و روی شکم روی تخت خوابید و گفت : تیشرتمو بزن بالا و ببین چی شده اگه تونستی ضد عفونیش کن

بلوزشو بالا زدمو کمرش سوراخ شده بود با حالت غمگینی گفتم : سینان فکر کنم بخیه بخواد من چکار کنم الا ؟

+هیچی بابا تختم پاک خونی شد برو وسیله بیار ضد عفونیش کن و ببندش

سریع رفتم و وسیله هارو اوردم طی مدتی که داشتم ضد عفونیش میکردم با هر حرکتی که از درد میکرد یا رو تختی رو چنگ میزد منم بی صدا اشک ریختم راست میگفت من ارزه هیچی نداره یک ساعته اینجوریش کردم توی این مدت میخواستم چکار کنم اگه نکشمشون خوب بود

وقتی کارم تموم شد اشکامو پاک کردمو اخم کردم برگشت نگاه چشمام کرد که صورتمو برگردوندم و دستشو دیدم بلند شدم و ان طرف تختش نشستم دستشو روی پاهام گذاشتم و شروع کردم ضد عفونی کردنش دردش میومد ولی چیزی نمیگفت تموم مدتی که داشتم دستشو ضدعفونی و پانسمان میکردم نگاهش روی من بود و من خیرگی نگاهش رو به خوبی حس میکردم ولی سرمو بالا نیوردم تا از حال آشفتم خبر نداشته باشه وسایلو که جم کردم همراهش رو تختی و پتوشم بردم تا بشورم و تمیزشون کنم درو که باز کردم صدای آرومشو شنیدم که مخاطب قرارم داده بود

+هیچوقت نمیتونی هیچ چیزی رو از من پنهون کنی حتی با گرفتن نگاهت پس سعی بیخود نکن

بدون اینکه چیزی بگم از اتاقش بیرون زدمو وارد آشپزخونه شدم و شروع کردم به جمع کردن آشپز خونه ظرف هارو شستم که صدای رها اومد : اع دختر چرا ظرف هارو شستی تازه آرمان رو خوابونده بودم اومدم بشورمشون

_ممنون که اینقدر مواظبشی
این چه حرفیه مگه منو تو داریم

رفت سمت یخچالو گفت : پس غذا ها کو؟

اوه اوه فکر اینجاشو نکرده بودم الا چی به این میگفتم ؟ من کمی فکر کردمو گفتم : والا اومدم دیس برنجو بریزم توی قابلمه دیدم یه پشه افتاده داخل قابلمه خورشت یکی هم توی برنج دوتاشو ریختم حالم بد شد فردا برات یه چیز بهتر درست میکنم

_نه دیوونه من که چیزی نگفتم خوب کردی ریختشون ممکن بود مریض بشیم

سری تکون دادمو چیزی نگفتم بعد از جمع کردن ظرفا یکم میوه توی بشقاب گذاشتم و برای رها بردم

یه ظرفم برای سینان گذاشته بودم در اتاق رها رو که بستم سمت در اتاق سینان هم رفتم در زدم و وارد اتاقش شدم روی تخت دراز کشیده بود

_برات میوه آوردم فلج

+تو از زبون کم نمیاری نه ؟

_مگه چی گفتم ؟ گفتم فلج چیز بدی نگفتم که بدت اومد

+به نظرت من چطوری به این وضع بیام دانشگاه ؟ حالا که گند زدی به بدنمون یه نظری هم بده

_فقط زخم شدی نری_دم روت که میگی گند زدم در ضمن فردا هم نرو

+با اجازت دیگه نمیشه نرفت مرخصی تو که دیروز تموم شده منم امروز و بچه ها هم خیلی از درس عقب موندن تا پایان این ترم هم وقت زیادی ندارم
حالا بیا میوه هارو بده نمیخواد فسفر بسوزونی جناب عالی فردا منو میرسونی دانشگاه

به سمتش رفتمو گفتم : وا به من چه مگه من شوفرتم پرو

+کمتر از اونم نیستی ها اکه خدمه بشی نونت توی روغنه اخه غذا درست کنو میوه بیارو پرستاری کنو

محلش ندادم و از اتاق بیرون زدم توی اتاق خودم رفتمو روی تخت خوابیدم

صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم ساعت تازه شیش بود اول خواستم خاموشش کنم ولی یادم افتاد باید صبحانه حاضر کنم و بچه هارو بیدار کنم

درسته رها ۱۸ سالش بود ولی خوب من خودم دوست داشتم زحمت هایی که اونا برام کشیدن رو جبران کنم

بلند شدمو وارد دستشویی شدم کارهامو انجام دادم و مسواک زدم بیرون رفتم و میز صبحانه رو چیدم دیگه باید بچه هارو بیدار میکردم

سمت اتاق رها وآرمان رفتم و بیدارشون کردم ولی یه چیزی مانع از این شد که برم سراغ سینان اگه فکر میکرد من خدمه شخصیشم با این کارم حرفهاش به اثبات میرسید و من اصلا دوست نداشتم

وقتی صبحانه خوردن میز و سریع جمع کردم و یک دست مانتو شلوار مشکی پوشیدم و بعد از بوسیدن و اماده کردن آرمان از خونه بیرون زدم میدونستم امروز سینان نمیاد ولی خوب نمیشد نرم واقعا دیگه چوب خطم پر شده بود اگه نمیرفتم این ترم مینداختنم

به دانشگاه رسیدم و وارد کلاس شدم خبری از کامی اینا نبود نمیدونم کجا بودن و اصلا هم حوصله نداشتم آمار بگیرم سرم رو روی میز گذاشتم و چشمام رو بستم حداقل یکم بخوابم

با فرو رفتن خودکاری توی دستم چشمامو باز کردم نگاهی به النا انداختم که داشت چشم و ابرو میومد

_بابا خودتو نکش این استاده مشنگ زاقارتتون امروز نمیاد دیروز دیدم تصادف کرده ولی نمرده بود و حداقل اگه خدا بخواد امروز نمیاد

النا : ام میگما عزیزم تو یک لحظه پاشو کارت دارم فقط سرتو بلند کن

_دارم میگم ولم کن شیر مادرت خوابم میاد اعصاب ندارم امروز صبح بیدار شدم

النا : بابا یک دقیقه سرتو بیار بالا کارت دارم

غر زدمو چشم بسته سرمو بلند کردمو دستمو زیر چونم گذاشتم

باز مدادش توی پهلوم رفت برگشتم سمتشو گفتم : اع چته تو باز که مداد نوک
داره میره توی پهلوی من دیگه بیدارم کردی و کرم خودتو ریختی چته حالا زر بزن

با اخم نگاهم کردو گفت : اول اینکه ادبتو درست کن من مثل دوستات نیستم بمونم خیره خیره زل بزنم بهت و جوابتو مثل خودت بدم یک دفعه میزنمت جوری که نفهمی از کجا خوردی

رومو برگردونم که نگاهم به چشم های این دختره افاده ای نیوفته همین که رومو برگردونم نگاهم خورد به کمربند شلوار یه مرد اروم سرمو بالا بردم که نگاهم به سینان افتاد که عصبی داشت نگاهم میکرد

اول جا خوردم ولی خوب حتما با آژانس اومده بود و خودشو رسونده بود پسره ای احمق بعدش مثل خودش اخم کردمو گفتم : بله استاد ؟

+بفرمایید بیرون خانوم سعیدی تا من خدمت شما برسم

با حالت مسخره ای نگاهش کردم و ابرو بالا انداختمو گفتم : چرا برم بیرون ؟

+تازه میپرسین چرا ؟ هرچی لقب بلد بودین با فوش به منو این بنده خدا نسبت دادید تازه میگید چی شده ؟

_من چه میدونستم شما اومدید

+یعنی هر کس نیاد شما پشت سرش اینجوری حرف میزنید

_ نه این یه نوع اخلاقه کلا ارثیه و بین خانواده پدری من شیوع داره من که نمیتونم این اخلاق نسل در نسلی رو عوض کنم به خاطر اینکه شما بدتون میاد یا بهتون بر خورده

با بهت گفت : یه اخلاق ارثی بین خانواده ای پدری شـــــمـــــا

همه فکر میکردن سینان به خاطر این نوع رفتار تعجب کرده و فقط من بودم که میدونستم به خاطر چی تعجب کرده چون گفته بودم خانواده پدری پسر عمو بهش بر خورده بود البته من فقط خودشو مثال زدم ولی خوب دروغ چرا تا حالا ندیدم پشت سر کسی حرفی بزنه

سری تکون دادم و همون جور نگاهش کردم که با حالت عصبی گفت : بفرمایید بیرون خانوم

جلوش قد علم کردمو رو بهش گفتم : برم بیرون ؟ باش میرم ولی بازم ممنون که دیدن قیافه خودتونو از من سلب کردید تا راحت امروزو پشت سر بزارم

قبل از اینکه چیزی بگه کیفمو برداشتم و از کلاس بیرون رفتم عادت کرده بود هر روز منو از کلاس بندازه بیرون پسره چلمن دارم برات یه بلایی سرت بیارم که مرغ های آسمون به حالت گریه کنن

توی بوفه دانشگاه رفتم و بدون اینکه چیزی سفارش بدم سرمو روی میز گذاشتم و چشمامو بستم

با صدای زنگ گوشیم چشمامو باز کردم اع لعنتی کاش خاموشش میکردم گندت بزنن هی شبیه خروس بی محلی

با دیدن شماره ای سینان که خر ذخیره اش کرده بودم لعنت دوباره ای فرستادم و جوابشو دادم با صدای خواب آلودی گفتم : ها ؟

+خانومو باش فرستادمش بیرون که آدم شه رفته گرفته خوابیده

_اگه میخوای درس ادب بزنی و حرف اضافه پشت بندش ،قطع کنم ها

+پاشو بیا اتاقم

_اع کلاست تموم شده ؟

+اره پاشو بیا

_نمیام

+یعنی چی ؟

_دیگه این حرف من یعنی چی داشت خنگ من موندم تو چطور استاد شدی گفتم ن م ی ا م الا گرفتی چی گفتم پسر عمو ؟

+دارم میگم پاشو بیا کم رو مخ من راه برو سها میام اونجا میگیرم میزنمت ها

_هر هر ترسیدم نخوری منو عمو

+وایییی سها خفه شو شارژم تموم شد بیا کارم واجبه حتما

گوشی و قطع کردم و بلند شدم ای مرده شور ببرت مرتیکه اگه تو میدونستی واجب چیه که الا من اینجا نبودم

سمت اتاقش رفتم و بدون اینکه در بزنم درو باز کردم داشت با گوشیش کار میکرد تادید من اونجوری وارد شدم گفت : خوشم میا همه جا مثل خر سرتو میندازی پایین وارد میشی این چیزی که تو بازش میکنی اسمش درع و برای ادمای بیشعوری مثل تو ساخته شده

_یه لیوان آب بخور کف کردی پسر عمو

+درو ببند بشین

_درو نمیبندم نمیشینمم بگو کارتو زود میخوام برم اعصابتو ندارم

+ای من بدم میاد تو اینقدر پرو میشی الا اگه جاش بود میزدمت تا چشمات در بیاد
با حالت بی حالی نگاهش کردم بدم میومد از این حرف زدنش باعث این رفتار من خودش بود از چی گلایه میکرد از اینکه اون دختر آروم و تو سری خور فامیلو تبدیل کرده بود به یه دختر پرو گلایه میکرد ؟

یعنی خودش ندید اون همه تعقیر منو ؟ کور بود اون موقعه که ذره ذره به هیچ تبدیل شدمو دوباره خودمو ساختم ؟

ندید اون زمانیو که من هر هفته زیر چشمام گود تر از قبل میشد؟ این رفتارش که انگار هیچی و نمیدونه و همه چیز رو نخواسته یادآوری میکرد منو عذاب میداد زجرم میداد انگاری اذیتم میکرد حالمو به هم میزد

با حص سر گیجه روی صندلی نشستم باید ذره ذره خاک شدنشو باید نابود شدنشو ببینم باید تعقیرشو ببینم باید ببینم و به روش بزنم.

منم تلافی میکردم به بدترین شکل که حتی توی ذهنشم نگنجه کاری میکردم که یادش بره کی بوده و از کجا اومده

با صداش آروم سرمو چرخوندم و خیره ای نگاه نافذش شدم من هنوزم دلتنگ این چشما بودم هنوزم با حس وجودش ضربانم بالا میگرفت هنوزم میخواستم این وجودو توی بغلم

ولی باید میکشتم حسی رو که از بچگی منو درگیرش کرده بود این حسی که زندگیمو نابود کرده و منو تعقیر داد

+چته دختر به چی خیره شدی چیز بدی گفتم ؟ ناراحت شدی ؟

دوست داشتم جوابشو به خواست دلم بدمو توی صورتش داد بزنم: اره تو همیشه منو ناراحت کردی همیشه بد گفتی همیشه بد کردی

ولی مثل همیشه پا روی این حرف ها گذاشتم و گفتم : نه چیزی نیست بگو

+مطمعنی چیزی نیست و این بغض توی چشمات و غمت هیچ چیزی زود نمیخواد پنهان کنه ؟

_حرفی نداری پاشم برم

+خوب خواستم بهت بگم هفته ای آینده امتحان پایان ترمه و تو هیچی از این درس و بلد نیستی به نظرت بهتر نیست یه زمانی رو باهات کلاس بزارم تا یاد بگیری ؟ دوست ندارم بد بدی این امتحان رو به خاطر قولی که به بابام دادم

_خوب کرم داری از اول منو از کلاس بیرون میکنی که الا اینجوری کنی و بخوای برام کلاس خصوصی بزاری

+به خدا چنان از دستت عصبی میشم بعضی مواقع دوست دارم بگیرم اونقدر بزنمت اونقدر بزنمت که چشمات بزنه بیرون بسکه تو پروعی

_حالا اینو نمیتونستی توی خونه بگی که منو از خواب بیدار نکنی ؟

+نه چون الا وقت رفتنت سر کلاس بود

بدون اینکه چیزی بگم از اتاقش بیرون رفتم و درو بستم اصلا حوصله نداشتم سر کلاس برم ولی خوب خیلی این مدت غیبت داشتم و حداقل برم که بتونم اگه با تقلب قبول شدم یه جوری توجیح کنم که خوندم یا بلدم

رفتم توی کلاس و سر میزمی نشستم و به تیکه های اون دختره افاده ای هم توجه ای نکردم تا حرصش بگیره

استا حقی وارد شد که دخترا شروع کردن به پرسیدن سوال های بی ربط در مورد جلسه ای قبلی ولی خوب اون اصلا نگاه نمیکرد و جواب میداد

دخترا حق داشتن در اون حد صداشونو نازک کنن تا شاید بتونن مخ این استادو بزنن بهش میخورد ۲۴ سالش باشه و خیلی خوش تیپ و خوش قیافه بود و خیلی جذاب شاید جوون ترین و جذاب ترین استاد های دانشگاه حقی و سینان بودن که دخترا خودشونو میکشن تا دو کلمه باهاشون حرف بزنن ولی خوب اینام سگ محلشون نمیدادن و منم حال میکردم

همین جور مشغول جواب دادن به بقیه بود که چشمش به من افتاد تا دیدم داره میاد سمتم سرمو پایین انداختم تنها کسی که میدونست منو سینان دختر عمو پسر عمویم این بود با صداش آروم و خیلی خونسرد سرمو بلند کردم

حقی : به به خانوم سعیدی بلاخره سر کلاس دیدیمتون چقدر خوبه که اینقدر به درس اهمیت میدید و بعد از چهار ماه یاد دانشگاه افتادید

با نیشخندی خیلی صریح و بدون مکث و با پرویی زیادی که عادتم بود گفتم : خیلی ممنون جناب حقی نمیخواید درسو شروع کنید ؟

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۵ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا