" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۴ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۴

رمان استاد و دانشجوی شیطون

جهت دستری آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

کامران : واییی ببین کی اومده انگل مدرسه، بیشعور چرا گوشیت خاموشه چرا کسی خونتون نیست خاک بر سر بیشعورت

_مدرســــــــــــــــه من اومدم مــــدرسه ؟
وای کامران خدا نکشت لعنتی اخه مدرسه چیه

کامی : آخه دیدم دانشگاه زیادی برا سنت بزرگه و پروت کرده .گفتم یادآوری کنم تو همون خرفت توی مدرسه ای حالا هم گم شو سر کلاست که همه ای استاد ها میخوان بکشنت

با هم دیگه به سمت کلاس رفتیم این ساعت با آقای شریفی کلاس داشتم یه معلم به شدت خنگ و پرو هر چی میومد توی ذهنش میریختش بیرون ولی ما هم خیلی مچلش میکردیم

وارد کلاس شدم که همه بچه ها با خنده ازم استقبال کردن هیچ کس نمیدونست چرا نیومدم دانشگاه دوست نداشتم فکر های شومی به خاطر تنها بودنم به سرشون بزنه الکی گفتم که رفتم خارج کشور

همین که نشستم مل مل وارد کلاس شد از اسمی که براش گذاشته بودیم خودم خندم میگرفت اگه میدونست چی صداش میزنیم هممونو مشروط میکرد

مل مل : به به خانم سعیدی سفر خوش گذشت

_وای استاد جاتون خالی خیلی به فکرتون بودم یادمه گفتید از برنامه کودک مل مل خوشتون میاد منم همش به یاد شما اونو نگاه میکردم

با این حرفم کلاس منفجر شد از خنده ولی استاد روانی که فکر میکرد جدی میگم لبخندی زد و گفت : اتفاقا منم تا جناب خان رو میدیم یاد شما میوفتادم خانوم

واییی این چی گفت الا ؟ شخصیتی که من ازش به شدت بدم میومد

عصبی از سر جام بلند شدمو گفتم : چی گفتید الان ؟ جناب خان ؟ چطور جرعت میکنید منو مسخره میکنید

مل مل : شما فکر کنید من یک درصد اون شجاعت و بی تربیتی شمارو دارم که جرٵت میکنید با هم بشینید دور هم و منو مسخره کنید
حالا هم زودتر برید بیرون و تمام کلاس های که با من دارید حذف کنید زود

پوزخندی بهش زدم که تعجب کرد رفتم سمت کیفمو گفتم : خوب حالا که میخوام حذف کنم پس بزار یه چیزی بهت بگم مل مل خان ،خیلی خوشحالم که فهمیدی چون به شدت بدم میمومد با یکی که آ رو از اَ تشخیص نمیده سر یک کلاس باشم

ولی بازم دمت گرم کلی این دو سال با خل بازیات فیلم در آوردیمو خندیدیم

دود از دماغش بیرون میزد قبل اینکه چیزی بگه از اتاقش بیرون زدم یه خرده کار داشتم که باید انجام میدادم

با قدم های شمرده به سمت اتاق سینان به راه افتادم میدونستم الا توی اتاقشه چون آقا ۲۵% سهام دانشگاه به نامش بود اتاق داشت و برای خودش توی دانشگاه کسی بود

بدونه اینکه در بزنم درو باز کردم و خیلی خونسرد وارد شدم سرش روی میز بودو و متاسفانه منم کفش پاشنه دار نپوشیده بودم که روی مخش راه برم

رفتم بالای سرش و روی میز خم شدم سرمو پایین بردم در حدی که دهنم به گوشش چسبید آروم درگوشش جوری که نفس های داغم به گوشش میخورد لب زدم

_چی بهت دادن پسر عمو جایزه اسکار؟

خونسرد تر از خودم سرشو بالا آوردو قشنگ توی چشمام زل زد چشمام روی لبهاش بود که بر اثر پوزخند بی صداش کج شده بودن

+جایزه نه ولی خوب حتما یه سودی داشته برام که انجامش دادم خودمو عقب کشیدمو و کیفمو روی میل انداختم و دور زدم و رو به روش روی میز نشستم

_چرا فکر کردی برام مهمه اینکه سر کلاس مل مل نباشم اتفاقا خواسته ام همین بود که سر کلاس اون نباشم ولی خب بحث اینکه گفتی جلوی من اسم شخصیت کارتونی که ازش متنفرم رو بیاره جداس

+سرم درد میکنه برو بیرون نمیخوام ببینمت

دوتا دکمه ای بالای لباس هاش باز بود انگشت اشاره امو بالا اوردمو روی سینه اش شروع کردم به کشیدن چندتا خط فرضی اخرش یه لبخند کشیدمو از روی میز پایین پریدم

خواستم یه قدم بردارم که دستم محکم کشیده شد تا رومو برگردوندم با دیدن سینان روبه روبم نگاهم ثابت موند

سرشو جلو آوردو خیره توی چشمام با لحن عصبی گفت : هیچوقت دیگه هیچوقت از روی لجبازی به یک پسر تا این حد نزدیک نشو فهمیدی ؟

اخم کردمو و بدتر از خودش زیر لب گفتم: به تو مربوط نیست بکش کنار میخوام برم

+که به من مربوط نیست اره ؟

اجازه نداد حرفی بزنم و سرشو جلو آوردو لباش رو روی لب هام قفل کرد اول نفهمیدم چی شد فکرم رفت به چند ساله پیش دستامو روی سینش گذاشتمو فشارش دادم به سمت عقب هولش دادم

تا یکم دور شد دستموبالا بردم و محکم توی صورتش زدم جوری که دست خودم درد گرفت با صدای لرزونی گفتم

_تو هیچوقت ادم نمیشی تو فقط یه عوضیه پست فطرتی کثافت دیگه هیچوقت به من نزدیک نشو هیچوقت

از زیر دستش رد شدمو با شتاب از در بیرون زدم لرزش دستام به قدری شدت داشت که حتی نتونستم پشت سرم برگردمو درو ببندم
با شدت خیلی زیادی از در دانشگاه بیرون زدم نمیدونم چقدر طول کشید نمیدونم چقدر توی دنیای گذشته ام غرق شده بودم نمیدونم اصلا چقدر گذشت که صورتم از اشک خیس شده بود و هوای نیمه پاییزی سرمای بدی رو به وجودم القا میکرد

وقتی به خودم اومدم با چشم های که فقط اسمشون چشم بود و شباهت زیادی به کاسه خون داشتند جلوی در خونه ای پدریم بودم

با دست های لرزون کیلید هامو پیدا کردمو و درو باز کردم بعد از چهل و پنج روز این اولین باری بود که توی بهشت بچگی هام و جهنم الانم اومده بودم

درو بستم و وارد حیاط شدم نمیتونستم وارد خونه شم جرعت نداشتم که وارد بشم و بوی عطر عزیزام توی خونه باشه ولی خودشون نباشن فقط عطرشون باشه

به سمت درخت گردوی توی حیاطمون رفتم و زیرش نشستم و پاهامو توی شکمم جمع کردم بازم سینان داشت میشد کابوسم
چقدر عجیب شده بود زندگی آرزوی بچگیم الا شده بود کابوسم
بهشت بچگیم شده بود جهنم وجودم
توی این چند سال من تعغیر کردم یا همه ای اینها ؟
چی شد یک دفعه اینجوری شد ؟
چکار کردم که سینان رفت ؟ اونم با کی ؟ سراغ کی رفت ؟

اجازه نداد حرفی بزنم و سرشو جلو آوردو لباش رو روی لب هام قفل کرد اول نفهمیدم چی شد فکرم رفت به چند ساله پیش دستامو روی سینش گذاشتمو فشارش دادم به سمت عقب حولش دادم

تا یکم دور شد دستموبالا بردم و محکم توی صورتش زدم جوری که دست خودم درد گرفت با صدای لرزونی گفتم

_تو هیچوقت ادم نمیشی تو فقط یه عوضیه پست فطرتی کثافت دیگه هیچوقت به من نزدیک نشو هیچوقت

از زیر دستش رد شدمو با شتاب از در بیرون زدم لرزش دستام به قدری شدت داشت که حتی نتونستم پشت سرم برگردمو درو ببندم
با شدت خیلی زیادی از در دانشگاه بیرون زدم نمیدونم چقدر طول کشید نمیدونم چقدر توی دنیای گذشته ام غرق شده بودم نمیدونم اصلا چقدر گذشت که صورتم از اشک خیس شده بود و هوای نیمه پاییزی سرمای بدی رو به وجودم القا میکرد

وقتی به خودم اومدم با چشم های که فقط اسمشون چشم بود و شباهت زیادی به کاسه خون داشتند جلوی در خونه ای پدریم بودم

با دست های لرزون کیلید هامو پیدا کردمو و درو باز کردم بعد از چهل و پنج روز این اولین باری بود که توی بهشت بچگی هام و جهنم الانم اومده بودم

درو بستم و وارد حیاط شدم نمیتونستم وارد خونه شم جرعت نداشتم که وارد بشم و بوی عطر عزیزام توی خونه باشه ولی خودشون نباشن فقط عطرشون باشه

به سمت درخت گردوی توی حیاطمون رفتم و زیرش نشستم و پاهامو توی شکمم جمع کردم بازم سینان داشت میشد کابوسم
چقدر عجیب شده بود زندگی آرزوی بچگیم الا شده بود کابوسم
بهشت بچگیم شده بود جهنم وجودم
توی این چند سال من تعغیر کردم یا همه ای اینها ؟
چی شد یک دفعه اینجوری شد ؟
چکار کردم که سینان رفت ؟ اونم با کی ؟ سراغ کی رفت ؟

اشکام با روی صورتم ریخته میشد و فکرم توی دنیای مبهم گذشته ام که با بی رحمی لگد مالش کرده بودن قوته ور بود من چه گناهی داشتم که تاوانشو اون شکلی دادم ؟!

#فلش_بک_١٧سالگی_سها

_سینان سینـــــان بیا کارت دارم

زودتر رفتم نشستم روی تختم و کادوشو زیر پتو پنهون کردم

سینان وارد اتاقم شدو درو بست
+جونم عشقم کارم داری ؟

_بیا بشین کارت دارم

با لبخند نگاهم کردو اومد کنارم روی تخت نشست دستشو دور شونه هام حلقه کردو گفت : جونم خانومم کار واجب باهام داشته که صدام زد شخصا خدمت برسم

نشستم روی پاش و لبامو روی لب هاش گذاشتم تپی این یک سالی که باهاشم این دومین بوسه بود سینان همیشه میگفت نمیخوام فکر کنی حسم بهت هوسه هر وقت خواستی من در اختیاریتم تا وقتی عاشقم نشدی بوست نمیکنم بوسمم نکن

سرمو عقب آوردم که کشیدم جلو و زبونشو روی لب هام کشید

_سینانم ؟

+جونم عشق شیرینم ؟

_قول میدی تنهام نزاری ؟

+قول میدم توی تموم عمرم تنهات نزارم

_خوب م منم خ خیلی دو دوست دارم

+یه یه بار دیگه بگو

_خیلی دوستت دارم سینان بدون تو میمیرم ب خدا نفس کشیدن سختم میشه اگه نباشی

دستشو روی لبم گذاشت سرشو جلو آوردو لبامو به بازی گرفت بعد محکم بغلم کردو در گوشم گفت : هستم به خدا که هستم ولی تو یه قولی بهم بده

_چه قولی

+اگه یه دفعه یه چیزی شنیدی یه اتفاقی افتاد پشتمو خالی نکن بزار توضیح بدم من فقط تورو دارم هر چیزی که شد بدون به خواست من نبوده بدون تموم زندکیه من اینجاس کنار تو نفس کشیدنت همه چیزت دلیل زندگیه منه

از بغلش بیرون اومدم و کادو رو بهش دادم وقتی بازش کرد لبخندی زدو رو به هم گفت :ممنون عزیزم قول میدم هرگز از خودم دورش نکنم

ساعت رو دستش انداخت روی تخت دراز کشیدو گفت : مشکلی نداره یکم بخوابم ؟

_نه چه مشکلی

+میشه توام یکم بخوابی توی بغلم؟

سری تکون دادم و با زانو روی تخت رفتم بعد آروم دراز کشیدم توی بغلش خدایا چقدر این مرد دوست داشتنی بود برگشت سمتمو یکی از دستاشو روی موهام گذاشتو پیشونیم رو بوس کرد و اروم گفت : وروجک چکار کردی که با دنیا نمیتونم عوضت کنم ؟

_من که کاری نکردم سینانم

+میدونم عشقم این منم که بیجنبه ام
راستی سها نبینم به این علی پسر دایت رو بدی ها بفهمم اومده دور وورت ب خدا خونشو ریختم گفتم که در جریان باشی

دستامو دورش حلقه کردمو لبامو روی سینه اش گذاشتم وقتی بوسیدم احساس کردم بدنش داغ شده آروم دستاشو سمت سن*ه هام بردو فشار ریزی بهشون داد درد میکردن ولی خوب دوست نداشتم برای اولین بار چیزی بهش بگم

اروم لب هامونو روی هم گذاشتیم و شروع کردیم به بوسیدن هم دستاش آورم اروم سـ*ـنه هام رو نوازش میکرد یک دستش رو روی با سـ*ــم گذاشتو توی مشتش فشرد اه ریزی میون لب هاش پنهون شد

داغ شدن بدنش رو به خوبی احساس میکردم میترسیدم نکنه زیادی پیش روی کنیم

خودمو عقب کشیدم که سینان دست روی مردونـگـ*ـش گذاشتو اه ریزی کشید لب هاشو به دندون کشید چشماشو روی هم گذاشتو بلند شد خیلی زود از اتاق بیرون رفتو از جلوی چشمام دور شد

#حال
اون رفت شد اخرین شبی که سینان مال من بود اون رفتش سینان رو هم برد با تمام بچگیم شب و روز گریه کردم ولی اون بهم توجه نکرد هیچوقت نفهمیدم چرا رفت ولی سخت نبود اون منو برای راضی شدن خودش میخواستو وقتی دید نمیتونم رفت

من قسم خورده بودم که تلافی کنم قسم خورده بودم انتقام تمام اون شب بیداری هاروازش بگیرم من ساده ولش نمیکردم من بهش گفته بودم نمیتونم من خواهش کرده بودم ولی اون چکار کرد

بعد از یک ماه منو دید وقتی حالو روزمو دید تعجب کرد ولی زود به حالت عادی برگشتو پوزخندی زد درگوشم گفت دیگه بهش فکر نکنم من اونموقعه تمام حواسم به صدای نفس هاش بود که کنار گوشم کشیده میشد و حرم نفس های داغش که تا ته وجودم رو به آتیش میکشید

ولی نتونستم تلافی کنم هیچوقت موقیعتش پیش نیومده بود حالا چرا اون کارو نکنم ؟ حالا که موقعیتش به وجود اومده
حالا که همخونه ایم چرا اون کارو نکنم

اشکامو پاک کردمو خیلی زوداز خونه بیرون زدم چشمام از گریه زیاد کاسه خون شده بود

به خونه که رسیدم تا درو باز کردم رهارو دیدم که روی راه پله نشسته و گریه میکنه نگاهی به خونه انداختم که زن عمو هم داره داره گریه میگنه و عمو هم حال خوبی نداشت ولی سعی داشت این زن عمو و رهارو آروم کنه

عمو :بابا خانوم چی شده مگه به خدا خوب میشه چرا اینجوری میکنی با خودت آروم باش

زنعمو : نمیتونم به خدا نمیتونم آروم باشم دارم آتیش میگیرم این چه مصیبتی بود گریبان گیرمون شد؟ چرا هر چی بدبختی باید روی سر ما نازل بشه

آب دهنمو با صدا قورت دادم تموم وجودم و استرس گرفته بود و بدون اینکه بفههمم چی شده بغض گرفته بود

_چـــ ی شــ ده ؟

با صدام برگشتن به سمتم و زنعمو شدت اشکاش بیشتر شدو گفت : اومدی عزیزم ؟ بدبخت شدیم بیچاره شدیم

پاهام سست شد و خودمو به زور سر پا بند کردم چی شده بود ؟

_برای کسی اتفاق افتاده ؟ آرما کجاست؟

عمو : نه دخترم چه اتفاقی زن عموت داره شلوغش میکنه آرمان خوابه

به حرف های هیچ کس اعتماد نداشتم افتادم یاد روزی که بهم گفتن مامانم توی قبرستون منتظرمه و به جای خودش بهم یه مرده کف پیچ شده تحویل دادن

کیفمو زمین انداختم و با پاهی سست و لرزون از پله ها بالا رفتم در اتاقو باز کردم آره انگار راست گفتن داداشم با خیال آسوده خوابیده بود

در اتاقو بستم و بازم از پله ها پایین رفتمو گفتم : چه اتفاقی افتاده اگه چیزی نیست این آشفته بازار چه معنی میده ؟

زن عمو نذاشت عمو حرفی بزنه و رو بهم گفت : چند وقته سر گیجه داره و از دماغشم خون میاد رفتیم آزمایش داد و امروز جوابش اومد دکتر بهم گفت سرطان بد خیم داره و درمانش فقط توی خارج از کشور عمل میکنه و تاثیر داره اینجا هیچ کاری از دستسون بر نمیاد گفت اگه دیر دست به کار شیم ممکنه..

ادامه حرفشو نتونست بده و بلند زد زیر گریه روی مبل نشستم و با بهت نگاهی به عمو انداختم چرا متوجه این حال عمو نشده بودم

چرا اینقدر درگیر خودمو گذشتم ،شده بودم که از همه کس دور شده بودم با بغض لب زدم : حالا میخواید چکار کنید

عمو : تا چند وقته دیگه بلیط رفتنمون اماده میشه و میریم اونور آب برای درمان و مجبورم شمارو برای چند ماه تنها بزارم

سری تکون دادم و اروم سمت رها رفتمو توی بغلم گرفتمش خودمم بغضم شکسته بودو اشکام صورتمو پوشونده بود

با صدای در حیاط و ماشین سینان که وارد حیاط شد عمو بلند شدو گفت : پاشید جم کنید خودتونو سینان بیاد این وضع رو ببینه بچم کلی ناراحت میشه اصلا من نمیخواستم به رها و سها هم بگم حالا سینان که

در باز شدو سینان وارد خونه شد حالش آشفته بود با تعجب به حالش نگاه کردیم اروم از پله ها بالا رفتو خودشو توی بغل عمو انداختو گفت : بابا بگو دارن دروغ میگن بگو چیزیت نیست اخه این چه مصیبتیه

عمو دستشو توی موهاش کشیدو سینان رو هول داد عقب و گفت : مرد گنده کی به تو خبر داد نخیر دروغ نیست ولی تو چی فکر مردی بابات با این چیزا از پا میوفته

امروز روز رفتن عمو و زن عمو بود واقعا حال هممون توی این یک ماه خراب بود هیچ کدوممون حال خوبی نداشتیم مخصوصا سینان خیلی لاغر شده بود

عمو اجازه نداد کسی بره فرودگاه همراهش میگفت اینجوری جدایی خیلی سخت میشه سینان از صبح توی اتاقش رفته بودو بیرون نمیومد

با صدای آرمان نگاهش کردم : ابجی داداش سینان گرسنش نیست ؟

_نمیدونم داداش

لقمه نون و پنیری که براش گرفته بودم که ببره مهد از کیفش بیرون آوردو گفت : من خوراکی زیاد بردم دیرم میشه سرویسم الا میاد اینو بده به داداش سینان

قبل از اینکه چیزی بگم خداحافظی کردو از خونه بیرون دوید به لقمه ای توی دستم خیره شدم یعنی میخورد ؟
اصلا با این سیر میشد ؟

به سمت پله ها رفتم خونه عمو سوت کور شده بود و هیچ شور و شوقی نداشت باید کاری میکردم که خونه از این وضع در بیاد اگه اینا حالشون اینجوری باشه عمو هم بهتر نمیشه باید کسی باشه که روحیه بده به عمو

در زدمو وارد اتاق سینان شدم توی اتاق نبود ولی در تراس باز بود سرکی کشیدم که دیدم داره سیگار میکشه با تعجب وارد شدمو گفتم : سیــــــنان داری چیکار میکنی الا دقیقا ؟

+کی بهت اجازه داد وارد اتاق بشی ؟

_سوال منو با سوال جواب نده داری سیگار میکشی ؟ اینه راه فرار کردن از مشکلات ؟ اینقدر ضعیف شدی ؟

سمتش رفتمو سیگارو از دستش کشیدم و خاموشش کردم دستشو کشیدمو وارد اتاق شدیم روی تخت نشوندمش و رو بهش گفتم : به خدا یک بار دیگه ببینم سیگار کشیدی جوری میزنم توی سرت که نفهمی از کجا خوردی نگی نگفتیا

+میشه اینقدر حرف نزنی

اینو گفتمو روی تخت نشست و به تاج تخت تکیه داد

رفتم روی تخت و کنارش جا گرفتم لقمه رو بهش دادمو گفتم : بگیر بخور

سفارشیه داداشم به خاطر تو اینو مهد نبرد گفت تو بخوری فک کرده توعه گنده با این چیزا سیر میشی

+سها سر به سرم نزار برو بیرون داری عصبیم میکنی

میدونستم روی گوشش حساسه یه زمان تا توی بغلم میومد با گوشش اذیتش میکردم و اون بلند میزد زیر خنده و شروع میکرد به قلقک دادنم صدای خندمون کله خونه رو پر میکرد

لقمه رو در دهنش گرفتمو دستمو سمت لاله گوشش بردم قبلا با دندون قلقلکش میدادم ولی الا همه چی فرق کرده بود

تا انگشتم به گوشش خورد سریع خودشو کنار کشید ولی من هنوز سمتش رفتمو قلقلکش دادم لبش به خنده باز شدو گفت : نکن سها حوصله ندارم پاشو برو بیرون

با بغض لبخندی زدمو باز قلقلکش دادم ایندفعه بلند زد زیر خنده و دستمو کشیدو منو روی تخت خوابوندو شروع کرد به قلقلک دادن شکمم هی خودمو تکون میدادم و سعی میکردم از زیر دستش بیرون برم با صدای بریده ای گفتم : ن نکن سینان تو تورو خدا ولم کن
+ده نه ده هرکی خربزه میخوره پای لرزشم میشینه

به سرفه کردن افتادم که خودشو عقب کشید و نگاهش خیره ای چشمام بود انگار اونم مثل من غرق گذشته بود فکرش رفته بود سمت اون موقعه که رفته بودیم ویلا و ساعت ۳ صبح منو مجبور کرد بریم. لب دریا و به زور بردم توی آب و اون موقع گوششو به بازی گرفتم تا بیارم بیرون بیرون که اومدیم انداختم روی شن ها و شروع کرد به قلقک دادنم و همون زمان هم همین مثال رو زده بود اون توی چشمای من توی فکر بودو من توی چشمای اون غرق گذشته ای که هرگز نفهمیدم چرا از هم پاشید
اون زمان اون بیرون رفتن حاصلش شد سرما خوردگیه دوتامون و اون یک هفته ای که شمال رفته بودیم من بیرون نرفتم به خاطر تب شدیدی که داشتم و بدن دردم و نذاشتم اونم یک قدم از ویلا دور شه در حالی که دو روزه خوب شده بود

از جام بلند شدمو رو بهش گفتم : بخور از گرسنگی نمیری پسر عمو

+سها ؟

برگشتم و منتظر موندم حرفشو بزنه ولی چیزی بهم نگفت منم سرمو زیر انداختم و از اتاق بیرون اومدم تا پامو توی اتاق خودم گذاشتم قطره اشکی از گوشه چشمم چکید که با سر انگشت گرفتمش

من دیگه عادت کرده بودم به نبودن ادمای هایی که دوسشون دارم آدم های اطراف من همه اهل رفتنن هیچ کدومشون نمیمونن انگاری طلسم من قرار نیست اینجوری شکسته بشه

وقت آبغوره گرفتن من نبود اعضای این خونه خودشون شکسته بودن و غم دوری پدر مادرشون اذیتشون میکرد من باید جبران میکردم تنها کسایی که توی غمم شریک شدن همین خانواده بود و حقشون نبود بخوام اینجوری ولشون کنم و به خاطر من تمام فامیل بهشون پشت کرده بودن انگار از اول همچنین کسایی وجود نداشتن

آبی به دست و صورتم زدمو و از اتاق بیرون رفتم شروع کردم به درست کردن غذا دوست داشتم قورمه سبزی درست کنم کلی کار داشتو منم کامل بلد نبودم برای همین از اینترنت سرچ کردم و شروع کردم به درست کردنش

حدود های ساعت هفت شب بود که تموم شد سالاد هم درست کردم و منتظر شدم رها و آرمان که رفته بودن بیرون بیان رها وارد خونه شد با تعجب سمت آشپز خونه اومدو گفت : سلام خسته نباشی چیکار کردی چه بوی خوبی داره

_سلام توام خسته نباشی دستاتو بشور و اگه زحمتی نیست دستای آرمان هم بشور و بیاید غذا بخورید

سری تکون دادو رفت منتظر موندم تا بیاد و ارمان رو بفرستم بره سراغ سینان و صداش بزنه برای شام

با سرو صدای آرمان به سمتش برگشتمو گفتم : داداشی میری داداش سینانو صدا بزنی ؟

ارمان : ابجی ب خدا کلی راه اومدم و حال ندارم میشه خودت بری

رها : اینجوری نگام نکن منم باهاش قهرم

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا