" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۴۱ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۴۱

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

با یه خورده تاخیر به دستم رسید…
_من خودم مراقب هستم جای هیچ نگرانی نیست.
نمیدونم میتونستم بهش اعتماد کنم یا که نه ولی با هر حسی که بود براش نوشتم: ممنون…بازهم معذرت مبخوام این وقت از ساعت بهتون پیام دادم
اینبار خیلی زودتر پیام اومد…
_مسئله ای نیست، من اکثرا کم خواب هستم هر ساعتی که کار داشتین زنگ بزنید و پیام بدین، شبتون بخیر فردا اگه شد بهتون سر میزنم.
از اینکه زمان زیادی رو برای من وقت میزاشت خیلی خیلی زیاد ازش خجالت میکشیدم.
همش با خودم فکر میکردم اون به حتم نیت دیگه ای داره که اینطور با من برخورد میکنه… ولی نگاهی که ار بار ازم گرفته میشد، صحبتایی که هیچ اشاره ای به موضوعی به جز موضوع اصلی نداشت همه بهم ثابت میکرد که اون فقط به خاطر انسان دوستی از سر عواطف انسانی هست که به ما کمک میکنه.
از زور خستگی با خالی شدن مغزم خوابم برد و وقتی چشم باز کرده بودم بیشتر از یک ربع مونده بود به یک….
باورم نمیشد مدام ساعت گوشی رو نگاه میکرد و با خودم میگفتم امکان نداره…‌
با باز شدن در اتاق نگاهم به سمتش کشیده شد که ارمان رو بی حوصله و ناراحت دیدم.
_سلام ابجی…
جوابش رو دادم و گفتم: سلام…. چی شده؟!
،_حوصله ام سر رفته….حتی تلوزیونم نیست نگاهش کنم.
اول سهیل رو لعنت کردم بابت این همه الاخون و بالاخون کردن ما…. و بعد از اون به خودم از اینکه ابنقدر حواس پرت بودم که یادم رفته ‌که هیچ وسیله سرگرمی تو خونه نیست، که ارمان بخواد بازی باهاش بکنه‌…..
_ببخشید عشق ابجی، بیا اینجا لباساتو عوض کنیم… بعد بریم خرید.
همرده با تاکسی به مرکز خریدی که خود مرد راننده معرفی کرده است حرکت کردیم.
ارمان تمام مدت نزدیک به من از درخواست هایش صحبت کرد ولی من فقط چند وسیله اول را متوجه شده بودم… احساس میکردم که حس گم شدگی و نگرانی دارم… نگران بودن، از کسی که کنارمان نیست.
مطمئنا عادتی بیش نبود… وگرنه که عواطف دیگر از من دور است.
_ابجی… اصلا شنیدی چی گفتم؟!
لحنش کاملا شاکی و دلخور بود… البته که حق داشت ولی خب تقصیر من نبود، تقصیر کش و مکش های درون قلبم بود که بی اجازه من سر کارهای نباید برای خودش نقشه ها میکشید.
_ببخشید، ارمان جان من یه خورده فکرم مشغوله… صبر کن رفتیم همه اونایی که میخوایم رو میبینیم.
_باشه…
باشه ای بی روحی گفت ولی در اخر پشت کرده به من رو به پنجره نشست.
دستی روی سرش کشیدم که بدقلق سرش را بیرون کشید.
با زنگ خوردن گوشی درون دستم از فکر ارمان بیرون امدم و گوشی را جواب دادم.
_الو…
_سلام نیستین خونه؟!
از اینکه صداش رو شنیدم اونم درست زمانی که دلم عجیب پشتوانه این روزاا و همراهم رو میخواست.
_سلام اره اومدیم بازار…
انگار دوست داشتم یه طوری بهش بگم که متوجه بشه و زودتر به پیشم بیاد…
_عمو… محمد ههه؟!
ارمان با شنیدن صداش داشت هر جور که میتونست حرف خودش رو به گوش محمد برسونه و سر اخر گوشی رو بدون جواب از من گرفت و گفت: عمو سلام… ما داریم میریم بازار که کلی وسیله بخریم ، ابجی سها بهم گفته به جز یه ps کلی وسیله مثل دوچرخه و …..

نفسم رو به بیرون فوت میکنم که مظلوم میگه: عمو… عمو نمی یای با هم بریم؟! اخه من دوست دارم ، بدونم شما چی دوست داری که منم همونو دوستش داشته باشم.
_…..
نمیدونم چیا شنیده شد یا چیا گفت که بعد از خداحافظی کوتاهی گوشه به سمتم گرفت و گفت: ببخشید ابجی گوشی از دستت گرفتم.
تا خواستم جوابی بهش بدم ماشین با صدای ترمز بلند ایستاد و راننده گفت: رسیدیم ….
گوشی به دست تو همون حال از راننده تشکر کردم و بعد از دادن پول بهش از ماشین پیاده شدیم و گوشی کنار گوشم گذاشتم.
_الو شرمنده اقا محمد….
با صدای ارومی جواب داد: ایرادی نداره، شما کجا هستین الان؟!
به دور و اطرافم نگاه میکنم و با دیدن سر در بازار با احساسی دوگانه که از هر سمت یه طور من رو توی دردسر گذاشته جوابش رو دادم.
_الان می‌یام.
همین و بعد قطع کرد.
گوشی رو توی کیفم جا دادم و با گرفتن دست ارمان توی دستام به سمت چندتا صندلی که توی یه ردیف کنار بوستان بود، رفتیم.
کنار هم نشستیم در انتطارش ولی برای هیچ کدوم از ما نه سخت بود نه ناراحت کننده ، ارمان با ذوق از اومدنش سوال میپرسیدیم که من هم جوابش رو میدادم.
زیاد طول نکشید که با دیدن ماشین از فاصله نه زیاد نه کم ارمان جیغ زنان اسمش رو صدا میزنه و به سمتش میدوئه….
من هم با وجود اینکه دلم میخواد مثل ارمان با عجله به سمتش برم ولی اروم قدم برمیدارم و خودم هم نمیدونم این ندای درونیم دقیقا برای چی هست….
با رسیدن کنار ماشینش و دیدن تیپ متفاوتش ناخوداگاه چند دیقه طولانی خیرگی هست که بینمون ایجاد شد.
_سلام…
ارمانی که به خاطره علاقه زیاد دستش رو توی دست گرفته بود رو به بغل گرفت و گفت: سلام…

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۴۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا