" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۴۰ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۴۰

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

نفس عمیقی کشیدم که صدای گریه ارمان من رو با وحشت به اون سمت پارک که وسایل بود سرم رو برگردوند.
ارمان بین دوتا بچه بزرگتر از خودش گیر افتاده بود و اونا داشتن اذیتش میکردن با عصبانیت بلند شدم و هنوز یه قدمی برنداشته بودم که محمد جلوم رو گرفت و گفت: شما اینجا وایسین تا من بیام….
اول خواستم مخالفت کنم باهاش ولی وقتی بهش چشماش نگاه کردم نتونستم و عقب رفتم که با سرعت ازم دور شد و به سمت ارمان رفت.
نمیدونم چی کار کرد و چیا گفت و چی شد که اون دوتا بچه با ارمان اشتی کردن و بوسیدن همدیگر رو تمام این مدت حواسم به جذابیت و جذبه گرد مقابلم بود که خیلی بزرگتر از سنش رفتار میکرد و متنانتش واقعا فوق‌العاده بود.
ارمان که نمیدونم دلیل خنده هاش چی بود دست توی دست اقا محمد به سمتم می یان.
_ابجی….
بو نگاهی نگران به صورتش میگم: جان ابجی…؟! خوبی.. طوریت که نشده کاریت که نکردن؟!
تو همین حین مرتب بدنش و بازوهاش رو چک میکردم که اخر ارمان خستا و کلافه میگه: نه ابجی سهااااا… من خوبم، میخواستم بگم عمو میخواد ببرتمون رستوران امشب رو … به خاطر اینکه پسر خوبی بودم.
با این حرفش اخمام توی هم رفت و گفتم: عمو لطف داره اما شما باید بری حموم و شب رو هم زود بخوابی.
_چرا؟!
از اینکه اینجوری ازم تند تند سوال میپرسید کلافه میشم ولی با نهایت کنترل و حوصله میگم: چرا نداره ارمان…
با ناراحتی نگاهم میکنه که دست بالا اومده اش رو توی دستم میگیرم و روبه مردی که تمام مدت با سکوت در حال نگاه کردن به ما دو نفر بوده میگم: ممنون بابت این همه پیگیری و لطفتون… ولی من امشب خیلی خسته ام ارمان هم همینطور.

در مقابلم حرفی نزد و فقط با نگاهی پر از سوال خیره‌ام شد.
نفسم رو حرصی بیرون دادم و گفتم: اگه تنها راهش دیدنش هست تا از شرش راحت بشم هیچ مسئله ای نداره… فقط زودتر.
_حتما بهتون خبر میدم… شما هم اگه کاری داشتین به خودم بگید.
باز هم ازش تشکر کردم و به همراه ارمانی که سخت ازش جدا میشد و کلی بهش وابسته شده بود توی این چند روز و کاملا طبیعی بود…
چون زمانی بود که دنبال الگویی به جنس خودش میگشت و من نمیتونستم هیچ جوره کمکش کنم.
وارد خونه میشم ولی از گوشه چشمام متوجه مم منتطر هست تا ما وارد خونه بشیم بعد بریم از اینکه این قدر مردونه حواسش هست تا به من هم بر نخوره و احساس ضعیف بود ‌کنم … از کارهاش لذت میبردم.
ارمان برخلاف بیرون با اومدنس توی خونه سریع اون کارهایی که گفتم انجام داد و به سرعت به خاطر خستگی که داشت خوابش برد، ولی من نمیتونستم بخوابم…
دهنم مرتب پر و خالی میشد از کلی فکر که اگه سهیل من رو ببینه قرار چه کاری کنه… اگه خونه ام رو پیدا کنه.
فکر کردن به این مسایل اونقدر استرسم رو زیاد کرد که مجبور شدم بار دیگه برم قفل در رو چک کنم و خیلی ناخوداگاه برای محمد پیام بفرستم.
_سلام بیدارین.
خیلی زود تیک خورد و من پشیمون از کاری که کردم و چرا به پسر جوون مردم اینجوری احساس راحتی و کلی احساس دیگه منتقل کردم.
_سلام بله بیدارم. مشکلی پیش اومده؟!
جوری که انگار مقابلم هست سری تکون
دادم و گفتم: ببخشید بابت مزاحمتم خواستم ببینم اگه اون من رو ببینه و بخواد راه خونه ام رو پیدا کنه چی؟!

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۴۰ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا