" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۳۹ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۳۹

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

محمد که دید ارمان قرار نیست سوالاتش یا بهتر گلایه هاش تموم بشه کلید خونه رو سمت من گرفت و گفت: ما الان می یام شما برید خونه رو ببینید.
با نگاه غمزده حرفش تایید کردم کلیدی که جلوی صورتم گرفته شده بود رو ازش گرفتم و به سمت در خونه راه افتادم و با وارد شدنم به خونه احساس عجیبی ازش گرفتم انگار خونه ای اشنا رو توش قدم میزدم یا بهتر بویی اشنا که انگار قبلا جایی شنیده بودم.
چرخی در خانه نقلی یه خوابه با متراژی تقریبا کوچک میزند و از پنجره اشپزخانه بیرون را نگاه میکند که با ارمانی که در بغل محمد جا خوش کرده و در حال گوش دادن به حرف های اوست.
وسایل انچنانی در خانه نیست و من از قبل میدانستم ولی با وجود اصرار هایشان رضایت ندادم یک روز بیشتر در ان خانه بمانم.
کیفم را روی کانتر میگذارم و برای سرگرم شدن و دور شدن از فکر و خیال زیاد به سمت جارو و تی کنار دیوار میرم.
بعد از درست کردن شال روی سرم و برداشتن جارو شروع به تمییز کردن کف اشپزخونه کردم.
همون موقع زنگ ایفون به صدا دراومد که با گذشتن جارو کنار به سمتش رفتم.
با دیدن محمدی که همچنان ارمان رو توی بغلش داشت بی حرف شاسی رو فشار میدم و در ورودی رو باز میکنم.
با صدای پاشون دوباره به سمت اشپزخونه میرم تا بقیه جاهای مونده رو تمییز کنم.
_ابجی….
همونطور حین کار کردن و بدون بالا اوردن سر جواب دادم: جانم؟
_ابجی من قول میدم که دیگه نق نزنم، عمو هم گفته فردا قراره ببرم مهدکودک جدید ثبت نامم کنه تا کلی دوست پیدا کنم.
کمر راست کردم و اول به ارمان بعد به محمدی که پشت سرش وایستاده بود نگاه کردم و گفتم: ممنون ولی دیگه احتیاج به زحمت شما نیست، خودم ثبت نامش میکنم.
خودم هم میدونستم لحنم درست نیست ولی چه کنم که توی این روزهای سخت با همه مشکل پیدا کرده بودم و دلم میخواست همه رو با یه چوب بزنم حتی این مرد که جز زحمتش براش هیچ چیز دیگه ای نداشتم.
دوباره مشغول شدم که این بار ارو از دستم گرفته شد و من با بالا اوردن سرم دیدم محمد هست.
_این چه کاریه… من به اندازه کافی شرمنده شما شدم دیگه من رو بیشتر از این شرمنده نکنید لطفا.
با اون استین های بالا زده به کارش ادامه داد و گفت: شما برید برای گرد گیری این کارها رو بسپارید به من.
صداش اوج ارامش بود و من انگار همونی نیودم که با خودم هم لج کرده بودم.
خواستم از کنارش برم که به ارمانی اشاره زد و گفت: اون فقط الان شما رو داره و اینطوری باهاش بدرفتار نکنید، که برای محبت محتاج غریبه ها بشه.
فهمیدم منطورش چیه که در جوابش شرمنده گفتم: ببخشید من منظور شما ….
_مهم نیست، حقیقت همیشه تلخ بوده.
لبم رو از حرفم و حس و حالی که منتقل کرده بودم گاز ریزی زدم و به سمت ارمانی که بغ کرده روی صندلی کثیف نشسته بود رفتم.
_داداش ارمان؟!
دستاش بهم گره زد و گفت: اصلا من میخوام برم پیش عمو …. میخوام برم پیش پسرعمو سینان.
اخ سینان چه دردی روی قلبم گذاشتی…تو چه کردی با من که هر کاری کردم نشد اروم بگیرم، حتی با دور شدن ازت.
_نمیشه عشق ابجی. مگه تو نمیگقتی اینجا رو دوست داری دلت میخواد بمونیم همین جا؟!
دستاش از حالت دست به سینه و طلبکارانه دراومد و این بار با لحنی پر از ناراحتی گفت: چرا نمیشه؟! من دلم واسشون تنگ شده بعد هم من گفتم دوست دارم توی اون خونه بمونم و دوستش دارم… من اینجا رو دوست ندارم.
منم دوستش نداشتم ولی چاره ای نبود.
حرف های ارمان حقیقت محض بود ولی از دست من کاری بر نمی امد که برایش انجام دهم…
بالاخره تمییز کاری با نق زدن های ارمان و کمک های بی منت محمد تمام میشود و من خجالت زده از اینکه هیچ چیزی در خانه نیست که با ان خستگی را از تن این مرد …که انصافا نام مرد برایش برازنده هست.
نگاهی به سالن و اشپزخانه که از تمییزی برق میزد انداختم لبخند رضایتی روی لبم اومد.
همونجور نگاهم به ارمان که با بد اخلاقی تمام بر روی کاناپه خوابش برده افتاد، و بعد به محمد که روی تکه فرش پهن شده روی زمین نشسته بود.
_من یه چند لحطه بیرون کار دارم میشه شما اینجا بمونید تا برگردم…
نگاهی که بی هدف روی کف زمین بود به سمتم کشیده شد و گفت: کار؟! هر کاری دارین بگین براتون….
_نه خودم باید برم، شما لطفا همین جا باشید، ارمان ممکنه بیدار بشه اینجا براش هنوز غریبه اس.
سرش تکون داد که استین های دستم پایین دادم و بعد از برداشتن کیفم از خونه بیرون زدم.
توی خیابون به دنبال سوپر مارکت چرخیدم و بعد از چند تا کوچه بالاخره توی خیابون اصلی دیدمش.
چند تا شربت و چند تا رانی و کلی خرید دیگه کردم و بعد از اون از فروشنده ادرس رستوران بیرون بر گرفتم که بهم نشونی و شماره تلفنشون رو داد و من بعد از گرفتن، از مغازه بیرون اومدم.
فاصله ای که گفته بود رو نمیشناختم ولی شماره ای که زیر کاغذ نوشته بود باعث شد که بهش زنگ بزنم.
به خونه که رسیدم زنگ در رو زدم که برام بازش کرد… از پله ها بالا رفتم که جلوی در واحد دیدمش.
اول نگاهش به سمت مشبا های دستم کشیده شد بعد خودم که با اخمای توهم نگاهم میکرد.
با نگاهش ناخوداگاه احساس خجالت کردم و با سری که پایین افتاده بود گفتم:سلام…
_سلام، من نمیتونستم این کار رو انجام بدم؟!
پس بابت این اخماش توی هم بود؟!
به پاگرد جلوی در واحد که رسیدم گفتم: معلومه که میتونستین ولی من بیشتر از این نمیتونم به شما زحمت بدم.
نمیدونم چرا بهش نگاه نمیکردم، ولی هر چقدر که بهش نگاه نمیکردم به جاش عطرش رو نفس میکشیدم.
چم شده بود… خودم هم نمیدونستم، خودم هم نمیدونستم چرا اینقدر محو این مرد شده بودم.
_نمیخواهین بیاین تو؟!
لبخندی زیر زیرکی زدم وارد خونه شدم که گفت: کار دیگه ای نمونده ، چنتا خورده کاری هست و خریدن وسیله که هر وقت شما بخواهین انجامش میدم.
کیسه ها روی کانتر گذاشتم و گفتم: ممنون، بقیه رو خودم میتونم.
نفس عمیقی کشید و بهم نزدیک شده که ترسیده عقب رفتم پشتم به کانتر چسبید.
ابرویی بالا انداخت و سوییچ که من بی حواس با کیسه ها به عیب هولشون داده بودم رو برداشت و گفت: فردا می یام.
جذبه ای که داشت توی همون لحظه من رو درگیر خودش کرده بود نه الان و این لحظه … وقتی که داستان زندگیم رو براش گفتم اجازه نداد ارمان رو از ماشینش پیاده کنم.
با تاخیر فاصله گرفت که بالاخره زبون باز کردم و گفتم: نرید.
سرش با سمتم چرخید که به کیسه خوراکی ها اشاره کردم و گفتم: گرفتم با هم بخوریم.
چشماش لبخند زد من این رو دیدم ولی لباش تکون نخورد.
_ممنون، من باید برم… شماره خودم روی کاغذ نوشتم… هر زمان از ساعت… تاکید میکنم هر زمان که کار داشتین کافیه زنگ بزنید خودم رو میرسونم.
دستگیره در رو توی دستش گرفت که به سمتش رفتم و گفتم: من میخواستم زنگ بزنم برای ناهار ….
نیم نگاهی کرد و گفت: خودم براتون می یارم.
اجازه حرفی بهم نداد چون میدونست صدرصد مخالفت میکنم که در به روم بست و رفت.
بعد از رفتنش تا چند دیقه به جای خالیش زل میزنم و از خووم میپرسم این مرد پاداش کدوم یکی از کارهام بوده… یا کدوم دعای خیر… درست مثل برادر بدون هیچ چشم داشتی، احتیاجاتم رو برطرف میکرد.
خونه بدون تلویزیون زیادی از نظر ارمان جای بدی بود که با بی حوصلگی گفت: اه ابجی من حوصله ام سر رفته…
طرف غذا رو به سمتش هل دادم و گفتم: میگیرم … یه کوچولو به ابجی وقت بده، هر چی بخوای میگیرم تا اینجا رم مثل خونه قبلیمون دوست داشته باشی.
ذوق زده گفت: ابجی حتیps…؟!
سرم تکون دادم که اینبار هورایی کر کننده کشید و گفت: عاشقتم ابجی.
از صورتم بوسید که منم از روی سرش بوسیدم و گفتم: یکم فقط ارومتر ممکن همسایه هامون از سر و صدا ناراحت بشن.
_چشم ابجی.
خیره طرف های غذایی که برامون فرستاده شده بود و من میدونستم کار کی میتونه باشه لبخندی زدم و زیر لب گفتم باید جبران کنم این همه لطف و درک رو باید.
بعد از خوردن غذاها تصمیم گرفتم برای کمتر کردن بهونه های ارمان دستش رو بگیرم و به سمت پارکی که موقع خرید دیده بودم ببرم.
با هم از خونه بیرون زدیم من بعد از انداختن کلید توی کیفم که مقدار مشخصی توش پول گذاشته بودم اول برای ارمان خرید کردم و خوراکی هایی رو براش گرفتم بعد به سمت همون پارک که مشخص کرده بودم رفتیم.
با رسیدنمون ارمان از خوشحالی خواست از کنار به دو بره که با تشر زدن ازش خواستم باهم بریم که اونم قبول کرد.
همه وسیله های پارک رو امتحان میکرد و با ذوق دنبال یه دوست میگشت ولی از اونجایی که اکثر بچه ها با یه رفیق اومده بودن و ارمان رو برای اولین بار میدیدنش رضایت برای رفیق شدن نمیدادن.
همینجور مشغول نگاه کردن به ارمان و تلاشش برای پیدا کردن رفیق بودم که با سلام کسی درست از پشت سرم نزدی از ترس غالب تهی کنم که اقا محمد رو میبینم.
اون اینجا چی کار میکرد …؟! اون که همین تازگی اومده بود به ما سر زده بود…
_سلام.
کنارم روی نیمکت میشینه، که کمی کنارتر میشینم و میگه: وکیلی که براتون گرفتیم زنگ زد بهم…
پس به خاطر همین الان اینجا بود؟! … نگاهی به صورتش میکنم که ادامه میده: متاسفانه همسرتون با سربازی که برای درخواست احظاریه به جلوی در خونتون رفته دعوا کرده و بعد از کتک زدن اون بنده و خدا رفتن به کلانتری اونجا به وکیل گفته که اگه بمیره هم قرار نیست که شما رو طلاق بده.
با حرفاش ناخوداگاه اشکی توی چشمام اومد از اینکه این مرد اینقدر خودخواه و زبون نفهم بود… از اینکه من هیچ وقت نمیتونستم دیگه به زندگی سابقم برگردم.
_راستش اومدن فقط به خاطر این نبود، به خاطر این بود که ما از دادگاه درخواست کردیم که طلاق غیابی باشه ولی اگه شو…
_میشه اینقدر این کلمه رو تکرار نکنید، اون مرد هیچ نسبتی با من نداره… اون فقط من رو دزدید تا به فکرهای کثیفش بال و پر داده باشه.
خودم از تند برخورد کردنم باهاش ناراحت شدم ولی اون شوکه شده از این همه جبهه گیری من به صورت عصبیم زل زده بود.
_ببخشید من این روزا…
نگاهش ازم گرفت و گفت: نمیتونم بگم درکتون میکنم ولی من مطمئنم که حل میشه، شما هم میتونید مثل گذشته راحت و بدون دغدغه زندگی کنید، فقط باید به اعصابتون مسلط باشین.

http://dl.neginmusic.com/2020/06/Reza%20Radan%20-%20Shah%20Delam%20%20(128).mp3

دانلود آهنگ جدید رضا رادان شاه دلم لینک دانلود :https://xip.li/2ZWrx3

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۳۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا