" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۳۸ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۳۸

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

اونم بالافاصله بغضش ترکید و من متوجه نشدم برای چی؟!!
دستی روی چشمام کشیدم که گفت: حلالم کن دختر… من پیرزن رو حلال کن که دونسته کلی فکر ناجور از تو توی ذهنم برای خودم.
برروی صندلی کنار دیوار اصلی نشسته و با دستی که بند روسریش کرده ادامه میدهد:میدونم نمیتونی من رو ببخشی….
خواست ادامه دهد که با دست بر روی شونه ازش خواستم که ادامه نده.
اون حق داشت… اصلا تمام مادران حق دارند که نگران اینده بچه هایشان باشند، مگر غیر از این است که این زن هم فقط محمد را برای خود دارد، البته تا انجایی که او خبر داشت.
کیف را در دستم جابه جا کردم، گفتم: اشرف خانم من هیچ ناراحتی از شما به دل نداشتم، من فقط از نبودن مادرم شاکیم… از اینکه کاش بود و میتونست من رو هم مثل شما نسبت به بچتون حمایتم کنه، راه درست و از غلط نشونم بده… کاش بود تا با یه بردار کوچیک اینطور سرگردون نمیشدم.
با صدای پاییی حرفم را قطع کردم که متوجه سایه محمد شدم و سریع رو ازش برگردوندم.
_اماده شدید؟!
بله خفه ای در جوابش دادم و بعد از خداحافظی و بغل گرفتن اشرف خانم و گریه ای که کرد و بیشتر باعث تعمب محمد شد به سمت در خونه رفتم.
ارمان که توی ماشین منتظرم بود رو نگاه کردم و توی این فکر رفتم که اینده این بچه چی؟! خودم که دیگه زندگیم به ته رسید.
در برام باز کرد که دستش رو دنبال کردم و به صورت درهمش رسیدم.
_اتفاقی افتاده؟!
خواستم بگم اره برای من هر لحظه از اسمون دردی نازل میشه، دردی که به درد بعدی وصل هست.
_نه…
اینبار بیشتر از قبل پکر شد و همونجور که در ماشین توی دستش بود گفت: اگه مسئله ای هست که بتونم حلش کنم بهم بگید… کمکی از دست من بر می یاد؟!
سری به دو طرف تکون دادم تا خیالش راحت باشه که هیچ اتفاقی نیافتاده.
بی حرف داخل ماشین نشستم و به روبه روم زل زدم که ارمان بهم نزدیک شد و ازم خواست که دستم دورش بندازم.
تمام مدتی که به خونه جدید برسیم هر کدوم از ما توی یه فکری بودیم انگار اصلا خودمون اونجا حضور نداشتیم که جز صدای اهنگ ضعیف و ارمانی که هر بار با سوالاتش باعث میشد محمد جوابی کوتاه سر باز کن بهش تحویل بده، صدای دیگه ای نبود.
جلوی در خونه دو طبقه اما کوچیک وایستاد که در ماشین باز کردم.
محمد هم از ماشین پیاده شد و در سمت ارمان رو باز کرد و تا اون هم پیاده شد.
ارمان که با کنجکاوی پرسید این جا کجاست من همچنان توی سکوت مطلق خودم بودم، که محمد جواب داد: خونه جدیدتون.
ارمان که تا به حال نمیدونست دور و اطرافش چی میگذشته با کنجکاوی بیشتر و این بار رو به من گفت: ابجی مگه نگفتی میریم تهران؟!
نفس عمیقی کشیدم دست ارمانی که بد قلقی میکرد و من رو توی این شرایط بدتر تحت فشار میزاشت، توی دستم گرفتم و روبه روی محمد وایستادم.
بی حرف در صورتی که توی چشما پر از حرف ها بود بهم خیره شدیم.
_ابجی…. ابجی سها …
بی حواس نگاهم به ارمان دادم که گفت: چرا اینجا اومدیم اینجا رو دوست ندارم مگه نگفتی برمیگردیم تهران؟
کلافه نگاهش کردم که محمد دست دیگه ارمان رو گرفت و گفت: ارمان جان…؟!
ارمان نگاه بغض کرده اش به سمت محمد گرفت و گفت: عمو من میخوام برم خونه شما اینجا رو دوست ندارم… ابجی گفت میخواد من رو ببره مهد کودک ولی الان اینجا اورده …
محمد لبخندی زد و گفت: ابجی درست گفته، ولی یه مدت نمیشه برید، باید اینجا بمونید.
_چرا….. چرا عمو باید اینجا بمونیم؟! مگه شما نگفتی تا مشهد هستیم ما خونه شما میمونیم؟

http://dl.neginmusic.com/2020/06/Ali%20Abdollahi%20-%20Khosh%20Bashi%20%20(128).mp3

دانلود آهنگ جدید علی عبدالهی با لینک مستقیم و کیفیت عالی: https://xip.li/qgB4pD

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۳۸ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا