" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۳۷ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۳۷

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

خواستم حرفی بزنم که اشرف خانم این بار گفت: اره مادر محمدم راست میگه… مگه اینکه اینجا بهت سخت گذشته باشه یا ما مهمون داری کردن بلد نباشیم که تو بخوای این قدر عجله کنی… میخوای بری؟! باشه‌…. اما یکم صبر کن محمد یه خونه مطمئن پیدا کنه اونوقت ما بتونیم تو دختر جوون با یه بچه رو بفرستیم اونجا.
سری به نشونه تایید تکون دادم و گفتم: باشه… با اینکه تماما برای شما دردسر هست.
باز هم تعارفات معمولی بینمون شکل گرفت و من سراغ ارمان رفتم.
توی اتاق با یه پیاله پر از الو های خشک شده مشغول نقاشی کشیدن شده بود و من نمیدونستم این مداد رنگی ها رو از کجا اورده.
_اووو ببین نقاشمون چه کرده.
با صدام سرش بالا اورد و گفت: ابجی بیدار شدی؟!
کنارش نشستم و بعد از گرفتن دفتر توی دستم گفتم: داداش گلم این دفتر خوشگل و این مداد رو از کجا اورده؟!
ذوق زده گفت: عمو محمد برام خریده… گفته از بس پسر خوبی بودم.
اخمی بین ابروهام نشست که ترسیده گفت: ابجی خودش خرید به خدااا…
_چندبار گفتم قسم نخور؟!
شرمنده گفت: اخه…
_اخه نداره اقا ارمان، شما دیگه بزرگ شدی.
_ببخشید.
وقتی دیدم سرش پایین انداخته و با مداد توی دستش بازی دستی روی موهاش کشیدم و گفتم: ابجی رو نگاه کن.
چشماش بالا اومد که گفتم: هر چی خواستی باید از ابجی بخوای باشه؟!
سرش تکون داد و گفت: باشه.
بوسی روی پیشونیش زدم و دفتر رو به دستش دادم.
دوباره مشغول نقاشی کشیدن شد و من هم خیره به اون ولی با حواسی که به همه جا پرواز میکرد و خیال راحتی براش وجود نداشت.
لحظه ای دلم برای سینان تنگ شد… برای همه اون لجبازی هامون، و تخس بازی هاش…. کاش میشد برگشت، کاش اینطوری تنهاشون نمیزاشتم که حالا برای برگشتن راهی وجود نداشته باشه.
بعد از دو روز زندگی پیش این مادر و پسر…بعد از نگاه های معنی دار اشرف خانم و حرف های پر از نگرانیش بالاخره محمد تونسست خونه ای رو برای سکونت من و ارمان پیدا کنه.
هیچوقت فکر نمیکردم بخوام دوباره تو این شهر صاحب خونه بشم، ولی انگار هیچ چیز با نظرات جور نمی‌اومد که حالا به جای رفتن به تهران و زندگی پیش خانواده باید اینجا و فراری از سهیلی که سعی داشت من رو گیر بندازه خونه ای رو رهن میکردم.
قیمت زیاد برام مهم نبود چون پول داخل حساب بانکیم وجود داشت، که با سپردن شرایط ام به صاحب املاک و توضیح دادنش به محمد…. بالاخره بعد از این چند روز این خونه پیدا شد.
_مادر کاش میموندی.. ما عادت کرده بودیم.
نتونستم حالا که اینجور صحبت میکنه بهش دروغ بگم و فقط با همان تشکر و تعارفات همیشگی صحبت کنم.
_منم عادت کرده بودم به شما و این خونه ولی نمیشه….. میدونید شما پسر مجرد تو این خونه دارید و هزار تا ارزو براش، نمیشه من به جز سربار بودن و اذیت برای شما دلشوره و اضطراب هم با خودم بیارم.
شوکه شدا بود و نگاهم میکرد، میدونستم نمیتونه باور کنه… فکر میکرد من خودم به بی خیالی زدم ولی نزده بودم ، شاید به روش نمی اوردم ولی درونم اشوب بود وقتی به صورتش زل میزدم و توی نگاهش فقط و فقط اضطراب میدیدم.
_اشرف خانم بابت تمام زحمتایی که برای من و ارمان کشیدین واقعا ممنونم، راستش خودم هم باورم نمیشه توی این دنیای کثیف میتونست جایی با همچین ادمای خوبی برخورد کنم، که توی زمانی که هیچ کمکی نیست دست کمکشون به سمتم باشه و من از تنهایی بیرون بکشن…. ولی خب اینم میدونم که شما دیدتون چیز دیگه ای فکر میکنید که ممکن اتفاقی که نباید بیافته در حال افتادنه من هم ازش راضیم.
اشکم ناخوداگاه چکید و با همون وضع گفتم: ولی من دیگه از تموم کارهایی که به ازدواج ختم بشه بزارم.

http://dl.neginmusic.com/2020/06/Reza%20Bahram%20-%20Negar%20(128).mp3

لینک دانلود کامل آهنگ جدید رضا بهرام با بهترین کیفیت: https://xip.li/QpVwVU

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۳۷ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا