" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۳۳ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۳۳

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

خیلی زودتر از اون چه فکر میکردم شب از راه رسید….
بعد از خداحافظی از مرد روبه روم و تشکر در مقابل تمام محبت هایی که من و ارمان ازش بهره برده بودیم وارد ترمینال شدیم.
ولی هنوز چند قدمی برنداشتم که با حرف ارمان زانوهام لرزید.
_ابجی عمو سهیله….
با تاخیر به جایی که ارمان اشاره کرد بود نگاه کردم… خودش بود، کنار اتوبوس که مقثدش تهران بود وایستاده بود.
اشفته ….جوری که لباسش روی پیراهنش بود، موهاش به شکل ناجوری عقب کشیده بود.
با کشیده شدن دستم توسط ارمان بالاخره از شوک و وحشت حضورش بیرون اومدم و نگاهم به ارمان دادم.
_ابجی چرا نمیریم پس… بریم پیش عمو دیگه.
با عجله دست ارمان توی دستم گرفتم و با سرعت سرسام اوری از ترمینال بیرون اومدم که با سر توی جای سفتی برخورد کردم.
_اییی….
_حواست کجاس…
با بالا اوردن سرم و نگاه به محمد پسر که هیچ چیزی از اقایی کم نداشت، بغض توی چشمام ناغافل میشکنه.
_شما چرا اینجایید؟! بلیط گیرتون نیومد….
بقیه حرفاش رو نشنیدم چون سهیل رو دیدم که داره از در بیرون اومده و به سمت ما در حال حرکته.
با وحشت و لرز گفتم: اقا محمد تو رو خدا بریم از اینجااااا… بریم.
گنگ و گیج بهم زل زده بود ولی حرفم گوش کرد و با همون حالی که معلوم بود پر از سواله من رو به سمت ماشینش راهنمایی کرد.
با ارمان روی صندلی های پشت نشستیم و بعد از نشستن محمد پشت فرمون با عجله گفتم: اقا محمد فقط زودتر برید.
سرش تکون داد و با سرعت زیاد ماشین رو از اونجا دور کرد.
اخه چه طور ممکنه؟! سهیل اونجا چیکار میکرد…. ؟!!! وااای اگه ارمان دیرتر میدید چی؟! اگه اون عوضی پیدام میکرد باز.
اینا همه اون فکرایی بودن که تا توقف ماشین مثل خوره مغزم خورده بودن.

_خانم…
بهش نگاه کردم … پشت به من با یه دست فرمون رو چسبیده بود.
_نمیخواین بگید، چی شده… ؟!
دیگه نمیشد قائم کرد… نمیشد نگفت، با اینکه میدونستم گفتنش هم کمکی بهم نمیکنه.
نیم نگاهی به ارمان که با چشمای درشت در حال نگاه کردنم بود، کردم و گفتم: ارمان جان میشه چند دیقه بمونی اینجا تا برگردیم؟!
سرش به معنی باشه تکون داد که از محمد خواستم از ماشین بیرون بیاد.
کنار ماشین وایستاد و من روبه روش کنار جدول پارک کوچیکی که کنارش ماشین رو نگه داشته بود.
چشمم به زمین دوخته بودم و اون به جایی که من وایستاده بودم شاید که شروع کردم.
_من مسافر نبودم… من فرار کردم.
منتظر بودم حرفی بزنه ولی هیچی نگفت که بازم خودم ادامه دادم: پدر و مادرم فوت کردن سهیل هم فهمید و شد شغال زندگیم… اومد سراغم و تهدیدم کرد، حرفش جدی نگرفتم و با سرعت خودم از خودش و حرفاش دور کردم.. یعنی اومدم اینجا از تهران و خانواده و زندگیم گذشتم تا نبینمش، ولی اون بی خیال نبود تا خود تهران دنبالم اومد و بزور وارد خونه ام شد و من زندانی کرد توی خونه ای که مال خودم بود و تنها بردارم به عنوان گرویی برمیداشت و تهدیدم میکرد.
اونقدر اذیتم کرد که راضی شدم تا باهاش ازدواج کنم تا فکر کنه که دیگه از پیشش نمیرم.
اون هم باور کرد که نیمه شب عروسی همراه ارمان فرار کردم از خونه خودم و اومدم به اژانس شما و بعد از اون اتفاقاتی که خودتون ازش خبر داشتین ، امروز خواستم برم پیش فامیلم… برم شهرم که توی ترمینال دیدمش و ….
_شوهرته؟!
نگاهم از سوالش بالا اومد و با سر تایید کردم حرفش رو که در نهایت خونسردی گفت: میدونی که نمیتونی ازش فرار کنی؟! اون مرد اسمش تو شناسنامه‌ات هست… یا باید طلاقت بده یا باید باهاش زندگی کنی، راه دیگه ای نیست.

_ولی من….
_با کمک دادگاه و پلیس پیدات میکنه… تا کی و کجا میخوای فرار کنی؟! بچه نیستی که، زندگیه… داستان توی کتاب قصه دختر بچه ها نیست پس حالم یه راه انتخاب کن.
خواست دستگیره ماشین باز کنه که گفتم: ممنون از کمکتون….
سرش به سمتم چرخید و با اخمای تو هم گفت: سوار شید میرسونمتون.
به سمت ماشین رفتم اما نه برای سوار شدن بلکه برای پیاده کردن ارمان… هیچ دلم نمیخواست باهام این شکلی رفتار بشه، اون طوری داشت باهام رفتار میکرد انگار که من اون ادم گناهکار هستم… درسته اشتباه کردم ولی گناهکار مطلق نبودم، من کسی نداشتم برای پناه بردن بهش که همچین تصمیمی رو گرفتم… از اون بدتر ارمانی بود که همیشه نگرانش بودم که نکنه سهیل روانی بلایی بخواد سرش دربیاره، اما هنوز دست ارمان رو نگرفته بودم که صدام زد.
_ خانم….
بی حرف نگاهش کردم که گفت: چرا لجبازی میکنید؟! این راهش نیست.. اگه میخواهید جدا هم شید باید از راهش برید وگرنه که فرار کردن دردی رو دعوا نمیکنه جز اینکه شما رو به عنوان گناه کار معرفی کنه، اون اقا الان میتونه حتی از شما شکایت هم بکنه.
وقتی نرمش توی نگاهش رو دیدم دست از ارمان کشیدم که گفت: لطفا بشنید بریم خونه … بعد من با یه وکیل خوب که از فامیل هستن صحبت کنم،انشاالله… مشکل برطرف میشه، الان بودن شما با یه بچه تو این خیابون خلوت درست نیست.
علت اعتماد رو بهش نمیدونستم چیه اما با حرفاش اروم شدم داخل ماشین نشستم.
ماشین روشن کرد و به سمت خونه‌شون رفت… از اینکه بخوام دوباره برم داخل این خونه خیلی شرمنده بودم که نشسته داخل ماشین به ساختمون زل زدم.
اون هم متوجه حالم شد که با صدای خاصی که عشق ازش میبارید گفت: اشرف بانو هیچوقت از مهمون بدش نیومده و هیچ وقت هم مهمونش شرمنده نمیکنه.

http://dl.neginmusic.com/99/02/23/Faribourz%20Khatami%20-%20Asheghane%20-%20128%20-%20Neginmusic.Com.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید و زیبای فریبرز خاتمی لینک دانلود:https://xip.li/aYmULo

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۳۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا