" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۲ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۲

رمان استاد و دانشجوی شیطون

جهت دستری آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

_من این کارو نمیکنم مخصوصا اگر زور بالای سرم باشه فهمیدید جناب استاد؟

+کی به شما گفته شاخ باشید جذاب میشید ؟

پوزخندی زدمو با سر رفتم تو حلقش چشمامو بالا دادم و نگاهمو توی چشماش انداختم

_گفتم که هیچ کس به من زور نمیگه و نگفته اینجوری جذابم
من خودمم فقط خودم
نه جذابم نه شاخم نه بالام فقط خودمم
این دوره زمونه هم هر کسی خودش نیست مثل شما ،خوده ادم بودن هم یک نوع تخصص میخواد در جریانید که؟

_انگاری بها دادن دیگران بهت زیادی اعتماد به نفستو برده بالا خانوم سعیدی بعد از درس توی دفتر من باشید کارتون دارم
میتونید بشینید

پوزخندی بهش زدم و خواستم بشینم که گفت
+شما کجا ؟
با این آقا بودم ولی اگه یک دفعه ای دیگه از این حرکت ها سرکلاس ببینم بی برو برگشت میرید حراست
و شما خانوم سعیدی بمونید اینجا و حواستون به تابلو باشه فقط

عصبی رفتم کنار دیوار و گوشیمو از توی جیبم بیرون اوردم و شروع کردم به چرخیدن توی اینستاگرام حالا جونتم در بیاد دفترت نمیام پسره ای پرو دیشب با اون حرف اقا بزرگ انگاری تخم کفتر دادن بهش زبونش باز شده بود

یهو با کشیده شدن گوشی از دستم عصبی سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم

+پس معلوم شد با تقلب میاید بالا خانوم
اینم خاموش میشه و موقعی که اومدید توی دفترم شاید تحویلتون دادم

یه ربع گذشتو من توی گذشته ای پر از ماجرا و پیچ و خم زندگیم غرق شده بود با خسته نباشیدی که از دهنش بیرون اومد زودتر از خودش به سمت دفترش رفتم حداقل میتونستم گوشی رو ازش بگیرم

وارد اتاقش شدم و منتظر شدم تا اونم وارد شه
با دیدنم توی اتاق نگاهی بهم انداختو چیزی نکفت اومد قدم برداره که دستشو گرفتم و گفتم

_هــــــــو عموکجــــا ؟ گوشیمو بده ببینم کار دارم

و از توی جیبش بیرونش کشیدم خواستم برم که ایندفعه اون دستمو گرفت

+نمیخوای جواب حرف سر کلاستو بگیری دختر عمو ؟

_من حرف زیاد زدم مهم اینه تو چقدر فکر کردی جواب کدومشو پیدا کردی

+تو خودت نیستی تو خیلی وقته خودت نیستی چند ساله که خودت نیستی تو حتی سر سوزنی هم به سهای قبلی شبیه نیستی
خود ادم بودن هنر میخواد که نداری تو خودت نیستی و نتونستی باشی سها فهمیدی ؟ میفهمی ؟

دستمو بیرون کشیدمو و محکم تخت سینه اش زدم ولی از جاش یک قدمی هم تکون نخورد
داد زدم

_از چی اعتراض میکنی تــــو ؟
از چی ؟
از کسی که خودت ساختی؟
رفتاری که توعه عوضی باعثش شدی ؟
چرا گلایه میکنی از چیزی که تو ساختی؟
چرا گوشزد میکنی حال الانم و در حالی که خواستی ها ؟
یادته یه بار رایان زد تو گوشم سیلی بعدی و تو زدی ؟ یادته گفتی زدم که بدونی نباید اجازه بدی بهت آسیب برسونن یادته همون لحضه بعد از تموم شدن حرفت یه سیلی زدمت ؟ یادته یا تحسین خندیدی و دستمو بوسیدی؟ گفتی اره همینه ؟
چی شده داری اعتراض میکنی ؟

+مـــــــــن اعتراض میکنم به چیزایی که تو ساختی و چیزایی که تو زندگیتو توش باختی رفتارتو توش باختی به یه بازی بچگانه به یه حس احمقانه به چی باختی سها ؟ به چی لعنتی ؟

_به توعه عوضیه خیانت کارباختم سینان به تویی که منو تشویق میکردی توی این کارها منو توی اوج بچگی توی سن ۱۲ سالگی از خودم دورم کردی فهمیدی ؟
خوب بشین فکر کن پسر عمو بشین به گند هایی که زدی فکر کن
من دیگه همینم
من یک بار مردم و از خودم اینو با یادآوری تو ساختم من از اون خرابه ای که تو با لگد افتادی جونش و خرابش کردی یه برج ساختم فهمیدی ؟

+چرا میخوای گردن من بندازی؟
چیو اصلا میخوای گردن من بندازی؟
زندگی که خودت گند زدی بهش ؟
چیـــــــو سها ؟ ده بگو

_تموم اشتباهات زندگی من گردن توعه تموم احساسات خاک شده ای من گردن توعه فهمیدی ؟
ولی مدیونتم هستم به خاطر الانم

+هیــــــــس بسته سها کافیه بس کن این بازیه مسخره رو بگذر از این زندگی لجنی که برای خودت درست کردی

با صدای تحلیل رفته که دیگه نا نداشت گفتم
_از چی بگذرم ؟
از چیه این زندگی بگذرم ؟
من یک بار از تموم زندگیم گذشتم به نظرت کافی نیست چند بار باید بگذرم تا تو آسوده باشی ؟
چند بار به خاطر تو گند بزنم به زندگیم؟ چند بار هــــا ؟ بگو دیگه چند بار؟
یه بار از تمام زندگیم گذشتم تمام خاطرات کودکیمو به باد دادم کافی نیست عوضی ؟
کافی نیست پسر عموی گل من ؟ نیســــــــــت؟

منو کشید توی بغلش اجازه ندادم حتی دستاشو دور کمرم حلقه کنه خودمو دور کردم،و گفتم

_اوه اوه پرو نشو پسر عمو دیگه نبینم این کارو کنی ها

از اتاقش بیرون رفتن خبری از بچه ها نبود امروز باید میرفتم و خونه ای اون زنیکه رو پیدا میکردم یه منطقه دور از اینجا بود

سوار ماشین شدم
با دست محکم روی فرمون کوبیدم که اخمم بلند شد لعنتی این حالا حالا روشن نمیشد از ماشین پیاده شدم تا با آژانس برم

وقتی سوار آژانس شدم وآدرس اون منطقه ای دور افتاده رو دادم تعجب کردولی با پولی که بهش دادم به راه افتاد

وقتی به اونجا رسیدیدم از ماشین پیاده شدم چشمام از تعجب باز موند

چون اونجا فقط سه تا خونه بود و هیچ خونه ای دیگه ای اون نزدیکی نبود

آژانسو رد کردم تا بره چون میدونستم کارم طول میکشه در یکی از خونه ها رفتم ولی با دیدن یه ماشین آشنا که از خونه بغلی اومد بیرون نگاهمو زوم کردم توی ماشین خدارو شکر شیشه هاش دودی نبود

و سخت هم نبود شناختن ماشینی که خودم انتخابش کرده بودم

موندم تا قشنگ دور بشه قبل از اینکه در ریموتی اون خونه بسته بشه وارد شدم حیاط بزرگی داشت و بیشتر به خونه باغ شباهت داشت

آروم به سمت خونه قدم برداشتم درو باز کردم و واردش شدم مغزم داغ شد از دیدن اون فرد توی اون خونه پس اشتباه دیده بودم این پدر من بود که با ماشین این رفت

آروم بدون ایجاد هیچ سر و صدایی همون جا موندم با یه پیرزنه داشت حرف میزد متوجه نمیشدم چی میگن برای همین از اونجا مثل موقعه ورودم بیرون زدم همین که اون خونه رو پیدا کرده بودم خودش کلی بود تا رسیدن آژانس کلی طول کشید و من پشت یه درخت اونجا پنهان شده بودم و ذهنی که به شدت درگیر بود
اون اینجا چی میخواست ؟
یعنی از همه چی خبر داشت ؟
اصلا من از همه چی خبر داستم ؟
من چیزی میدونستم ؟
من درست متوجه شده بودم ؟ به گوش هام اعتماد داشتم ؟
خدای من نکنه اشتباه کرده باشم ؟ پدرم منو میبخشه
مادرم چی به خاطر یه ندنم کاری گند زدم به احساساتش؟
اگه درست باشه پس حرف های اون شب بابام چی بودن ؟
اون عاشق مامانم بود چند روزه از کنارش جم نخورده
من حتی نذاشتم توضیح بده بهم

با حالی آشفته وارد خونه شدم بعد از تعویض لباس هام روری تخت نشستم من چی کار کردم با زندگیه این زن و مرد ولی خوب شایدم اشتباه نکردم

ساعت چهار صبح بود که رو به روی تلویزیون به اصطلاح خاموش ولی روشن و درحال پخش فیلم زندگیه من و مغز به هم ریخته ام خوابم برد

با صدای زنگ خونه بیدار شدم با چشم های باد کرده بدون اینکه نگاهی به ساعت بندازم سمت در رفتمو بازش کردم

با قیافه ای آشفته ای سینان که آرمان بغلش خواب بود رو به رو شدم انکار اونم بیخوابی کشیده بود

آرمانو از بغلش گرفتم و روی مبل خوابوندمش و منتظر نگاه دهن سینان کردم تا بلکه دلیل این اومدنشو بدونم

+خــ خوب نمیدونم قصدشون چی بود که منو فرستادن اینجا تا این خبرو بدم شاید قصدشون این بود نفرت بی دلیل چند ساله ای تو به من بیشتر بشه

_چه خبری قراره بدی که این همه حاشیه نیاز داشت ؟

با حرفایی که زد دنیا دور سرم چرخیدو حرفاش تپی سرم اکو میشد.

+پدرت صبح میره سراغ مادرت تا اونو ببره و واقعیتو بهش بگه ولی تصادف میکنن و الا هم

نتونستم گوش کنم گوشهام کر شده بود قابل باور نبود برام ؟

تصادف ؟ پدرم؟ مادرم ؟ نه خدای من واقعیت نداره نه

با زانو روی زمین فرود اومدم صدام بالا نمیومد انگار هوا کم بود نمیشد نفس کشید

دهنمو برای اینکه ذره ای هوا بهم برسه مثل ماهی که از اب بیرون پریده باشه باز و بسته میکردم ولی نبود

انکار دیوار های خونه بهم فشار آورده بود دستمو دور گلوم حلقه کردم و فشارش دادم تا صدام بیاد بالا ولی نشد

با سیلی های پی در پی که سینان توی صورتم میزد چشمام باز شدو از شک بیرون اومدم به زحمت لب زدم

_کـــــ کـــــ.ــجــــان ؟

+هیس اروم باش دختر خوب آروم عزیز دلم هنوز هیچی معلوم نیست چرا خودتو باختی امیدت به خدا باشه دوتاشون توی کمان
تو اینجوری باشی اون بچه پنج ساله میخواد چی کنه؟ اگه تورو ببینه که دیگه با این وضع کنار نمیاد آورم باش

دستمو روی دستش که سر شونم بود گذاشتم و فشار دادم با زحمت حرف زدم

_چــ چــطوری آروم باشم ؟ چـــرا اینـــجوری شد ؟ مــ مـــن کــه کـــ.ــسی رو نـــدارم
نـــمــیــتونم نــفـس بــ بــکشم اســـ اســـپری رو بـــده

+هیس اروم بگو اسپری کجاست ها ؟

_نمیدونم شاید توی کابـــ

دستشو روی دهنم گذاشتو سریع مثل باد از جلوی چشمام بلند شدو توی آشپزخونه رفت دهنمو باز بسته میکردم ولی انگار هوا خیلی کم توی خونه بود چون همون یک ذره هوا هم داشت قطع میشد سینان سریع جلوی پام نشستو گفت

+سها نیست عزیزم حرف بزن کجارو بگردم ســــها یه چیزی بگو نفس بکش تورو خدا یه حرفی بزن

دهنمو بازو بسته کردم که سریع لبهاشو روی لبهام تنظیم کردو سعی کرد تنفس مصنوعی بهم بده

دستشو پشت گردنم گذاشتو سرمو بالا اورد و به سر خودش چسبود اروم شروع کرد هوای دهن خودشو وارد ریه هام کردن وقتی احساس کردم نفس بهم رسیده با دست کنارش زدم و شروع کردم به نفس کشیدن های عمیق

+خوبی سها ؟ بهتر شدی ؟ چرا چیزی نمیگی ده حرف بزن لعنتی خدا منو خفه کنه با خبر دادنم.

_خـ خوبم بـ ببرم بیمارستان

سریع یه مانتو و شال تنم کردمو از در خونه با کمک سینان بیرون رفتم و توی ماشین نشستم

سینان زنگ زد به رها خواهرش تا بره خونه و مراقب آرمان باشه انگار تازه درک کرده بودم به چه بدبختی گرفتار شدم تازه فهمیده بودم پدرو مادر یعنی چی

اشکام با سرعت زیادی از چشمام راه افتاده بودن انگار تپی سرعت سبقت گرفته بودن و مسابقه گذاشته بودن

+چرا گریه میکنی اینقدر زود نا امید شدی ؟ هنوز که چیزی مشخص نیست تو باید قوی باشی سها

داد زدم
_چی داری میگی تو ؟

خودت میفهمی ؟

عزیزام دارن روی تخت بیمارستان با مرگ دستو پنجه نرم میکنن بعد تو میخوای آروم باشم من چقدر آروم باشم چقدر بشکنم و با چسب بچسبونم ایندفعه پیدا نکردم تیکه های شکسته ای وجودمو میفهمی اگع اتفاقی براشون بیفته منم نابود میشم ؟

میدونستی سرگردون میشم و باید جواب اون پسر بچه ای پنج ساله رو بدم ؟

چطوری من جواب اونو بدم ؟

اصلا مگه درک میکرد ؟

میفهمید نبود خانواده یعنی چی ؟

به نظرت من بگم نیستن ساکت میشینه و قبول میکنه ؟
بـــــــــه چیـــــــه ایــــــــن زنــــــدگی امیـــــــــد داشـــــته باشــــم امیـــدهای من دارن جونشونو میـــــدن

میـــــدونی کما یعـــــنی چـــــی ؟

اون تــــو رفتن امیدی نداره امیدی باقی نمیزاره
من قاتل اونام من اونارو توی این منجلاب بهت و دروغ و فساد کشیدم من سر یه لجبازی احمقانه از چیزی که مطمعا نبودم بین مردم داد زدم مــــنم خدایا غلط کردم

+هیسس پیاده شو رسیدیم

چشم از روی صوتش برداشتم و با پاهای که انگار به هر کدوم یک وزنه صد کیلویی وصل شده بود قدم برداشتم سینان اومدو کمکم کرد تا برم به اونجا که رسیدم اول پیش بابام رفتم ولی از پشت یه شیشه قابل دیدن بود صورت پدرم پشت انبوهی از سیم ها پنهان شده بود خدایا چطوری معذرت خواهی کنم ؟
چطوری ببخشم ؟
چطوری ببینمش و بگم غلط کردم
اشکای مزاحمم زود کنار زدم و نگاهی به بیمارستان انداختم بدون اینکه جلب توجه کنم سمت در اتاقش رفتم اروم درو باز کردم و با پاهای لرزونم تا جفت تخت رفتم دستای لرزونمو اورم سمت دست که سیم پوشونده بودش بردم

دستشو بوسیدمو اشکام راه خودشونو گرفتن

_بابایم ؟ بابا جونم ؟ تموم زندگیم ؟ پاشو بابام پاشو عشقم تورو خدا بلند شو به خدا اگه بیدار شی حاضرم به سینان هم جواب مثبت بدم
به خدا میشم همون سهای مظلومت پاشو بابام سر من به گور آرمانت چی ؟ پنج سالشه ؟ من چطور اونو قانع کنم که باباش نیست تورو خدا پاشو بابا پاشو پاشو بابایم
من طاقت ندارم بدون تو پاشو تنهام نزار توی این دنیا من که کسی رو ندارم بابا تورو خدا به فکرم باش چطور جای خالیتون رو برای ارمان پر کنم ؟
چطور بشم مامانش ؟ چطور از محبت های مادرانه اش دورش کنم ؟
چطور شمارو توی خاطرات بچگونش بکشم ؟
من چی کنم تنهام نزار تورو خدا من به تو نیاز دارم
به دوتاتون نیاز دارم

دیگه از هق هق نمیتونستم نفس بکشم با صدای در ترسیدن نگاهم به در افتاد پرستارو دکتر اپل با تعجب بعد عصبی نگاهم کردن پرستار اومدو با صدای کنترل شده گفت : کی شمارو اینجا راه داده بفرماید بیرون تا بیام و تکلیفتون رو روشن کنم

با اشک و صدای گرفته گفتم

_تورو خدا بزارید یکم باهاش حرف بزنم تپرو خدا خواهش میکنم من باید بهش بگم باید برگرده باید منو ببخشه

دستمو گرفت و بلند کرد هنوز یکی از دستام توی دست بابام بود همین که خواستم ولش کنم که احساس کردم فشار آرومی به دستم وارد شد دستمو از توی دست پرستار بیرون کشیدمو دست بابامو محکم توی دستم گرفتم با هق هق لب زدم

_بابا بابایی بابا جونم من اینجام بابا بیدار شو تورو خدا پاشو

چشماش بسته بود ولی با فشار سعی داشت حرف بزنه با گریه سرمو به دهنش چسبوندم آروم میگفت ولی میفهمیدم

بابا : مــ منو بـ بـ خش دخــ تـ تـرم
ســیــ نـ نـ ان بـ هـت توضیح مـ یده

_بابا خودت باید توضیح بدی بلند شو تورو خدا پاشو خدایا کمکش کن

پرستارا به زور منو بیرون کردم تا بیرون رفتم سینه به سینه سینان و بقیه فامیل در اومدم نشستم روی زمین سرد بیمارستانو با گریه حرف زدم

_خدایا خودت کمکش کن خدایا بابامو بهم برگردون خدایا چیکار کنم

زن عمو به سمتم اومدو محکم بغلم کرد

زنعمو : دختر قشنگم گریه نکن فدات بشم عزیزه دلم گریه نکن انشالله درست میشه سها گریه نکن

_چطور آروم باشم وقتی بابام نیست وقتی کسی رو ندارم چطور ازم میخواید ساکت باشم مگه امکان داره جای من نیستید
چکار کنم ؟ من طاقت ندارم خدایاااا کمکم کن به داداشم رحم کن اون فقط پنج سالشه من چیکار کنم

با فکر مامانم با سر گیجه بلند شدمو گفتم : مـ ا مانم کو کجاست ؟

همه سرشون پایین بود راستی چرا هیچ کدوم از فامیلای مادرم و چند تا از فامیلای پدرم اینجا نبودن ؟

هیچ کس جوابمو نداد با پاهای لرزون سمت عموم رفتم و دستمو روی سینش گذاشتم

_عمو جونم مامانم کو چی شده ؟

عموم چیزی نگفت که همون موقع در باز شدو دکتر از اتاق پدرم بیرون اومد از قیافش هیچی قابل تشخیص نبود

_آقــــ قا ی د د دکتر چـ چی شده ؟

دکتر سرشو زیر انداختو گفت :متاسفم من تمام سعیمو کردم ولی انگار خدا یه چیز دیگه برای این بنده اش میخواست

خودمو تکیه دادم به نفر جلویی همه داشتن گریه میکردن و خودشونو به در و دیوار میزدن

بازم این نفس لعنتی کم اورد بازم خفه شد بازم صدام نیومد بالا فقط تونستم بگم

_خــ خــدا ؟ کــ کــدوم خــدا

بعد دیگه هیچی نفهمیدم و با تمام قوا روی زمین سقوط کردم و صدای جیغ بقیه اخرین چیزی بود که توی گوشم اکو شد

*
با سر درد بدی چشم باز کردم هیچ کس کنارم نبود با یاد آوری پدرم سرم رو از دستم کشیدم که احساس کردم دستم به کلی پاره شد

با سر گیجه بیرون رفتم و داد زدم

_بــــــــــــابـــــــــا ؟

با دیدن زن عمو که به سمتم میدوید روی زمبن نشستم و زجه زدم من دلم بابامو میخواست دلم دستای حمایت گرشو میخواست دلم وجود پر مهرش رو میخواست من دلم بابا میخواست خدایا کجایی پس ؟

زنعمو در حالی که اشکاش با شدت از چشمش بیرون میومد جلوی پام نشستو و سعی کرد بلندم کنه و بلاخره موفق شدو به زور توی اتاق کشوندم گوشیشو در اوردو با یکی تماس گرفت

اشکام از چشمام بیرون میومد ولی صدام نه نگاهم روی دیوار رو به روم بود

یک ربع گذشته بود و من توی فکر بابا مامانم بودم
با ورود سینان چشمامو پایین انداختم و چشمامو بستم که اشکام با شدت بیشتری بیرون زدن با صداش سرمو بالا آوردم و که با اتاق خالی مواجه شدم

+رفت حسابداری پاشو باید بریم جایی

سرمو به نشونه نه تکون دادم

+پاشو سها حالم سر جاش نیست سه روزه بی هوشی امروز مراسم تشیع جنازه اس پاشو بریم باید اونجا باشی

با تعجب نگاهش کردم هر ثانیه که میگذشت چشمام پر و خالی میشد سه روز ؟ تشحیح جنازه ؟ مال کی ؟ پدر من؟
نه باورم نمیشه

_مــ.هق.ــادرم کــ.هق.ــجاس؟

+اونم همونجاس پاشو گریه نکن عزیزم پاشو

اومد سمتم که کمکم کنه دستشو پس زدم و خواستم از تخت پایین بیام که محکم به زمین افتادن پاهام تحمل وزنم رو نداشتن

سینان بدونه توجه به من به سمتم اومد

آروم روی دستاش بلندم کردو تا دم در بیمارستان برد بدون اینکه منتظر زنعمو باشه پاشو روی گاز گذاشت چشمام کاسه ای خون بود هیچ حرفی نمیزدم زبونم نمیچرخید تا حرف بزنم
چطور روم میشد توی روی مادرم نگاه کنم ؟
یعنی حالش خوب بود که الا اونجا بود ؟
خدارو شکر مامانم بود

تا رسیدن به بهشت زهرا دهنم بسته بود
و چشمام کاسه خون یک دقیقه هم اشکام بند نمیومد

با رسیدن به سر خاک پاهام شل شدو دوتا پاهام چسبیده بود به زمین نمیتونستم تکونشون بدم نگاهم کنکاش گر دنبال مادرم میگذشت بین مردم تا بتونم هم دردش باشم

جنازه رو که آوردن اسم دو نفر رو روی گل های گلایل دیدم اسم مادرم روی اون چی میخواست

با هول روی زمین خودمو کشوندم تا درست بخونم اشکامو کنار زدم و خوندم اره درست بود

این اسم مادرم بود اره دوتاشون رفته بودن صدام باز شدو بلند داد زدم

_مامانم اینجا چی میخواد؟؟؟ هـــــا مگه نگفتید خوبه ؟
چرا اینجاس ؟ مرده اشون اینجا چی میخواد ؟ خدایااااااااااا پس کجاییی؟ دیدی یتیم شدن منو داداش پنج ساله امو و کاری نکردی ؟ دیدی بدبخت شدنمو و چیزی نگفتی ؟
اره خـــــــــــــــــــدا ؟ دیــــــــدی ؟

خودمو روی جنازه ها انداختم و کفنو از توی صورتشون کنار زدم و به صورت بی رنگ و سفیدشون نگاه کردمو داد زدم

_کجـــــــا رفتـــــید ؟ من با ایــــن مصیبت چیکار کنم؟
منو نبخشیده کجا رفتید ؟ با نبودتون چکار کنم ؟ مامان چکار کنم ؟ خدایا چی کنم ؟
ببینید بدبخت شدنمو ببینید دیدن داره این بیچارگی
تورو خدا پاشید تورو قران منو تنها نزارید میون این مردم
تورو خدا بابا پاشو بابایم
مامانم پاشو بزن تو گوشم به خاطر رفتار ناشایستم پاشو بـــــــابــــــا

سرمو روی سینشون گذاشتم و زجه زدم چند نفر سعی کردن به زور جدام کنن دستشونو پس زدم و روی صورت مامان و بابامو بوسیدم و همونجا دنیا روی سرم خراب شدو چشمام سیاهی رفت.

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا