" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۱۳ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۱۳

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

تا خواستم جوابی بدم گوشیم دوباره زنگ خورد ولی من بی اهمیت بهش گفتم: حتما.
پشت میز نشستم که دوباره شروع به زنگ زدن کرد و من برای راحت شدن خودم شمارش رو توی لیست سیاه قرار دادم و شروع کردم همون کارهای ابتدایی که بهم محول کرده بودن رو انجام دادن.
اونقدر غرق کار شدم که متوجه زمان نشدم و با زنگ خوردن گوشیم به خودم اومدم.
_ سلام بله؟!!!
_سلام ما از مهد خورشیدگان زنگ میزنیم شما خانم سعیدی خواهر ارمان جان هستید؟!
_بله خودم هستم….
_ارمان جان خیلی وقته که کلاسش تموم شده شما نمیخواهین بیاید دنبالش؟!
با سوتی که داده بودم ضربه ای به پیشونیم زدم و گفتم: چرا الان شرمنده دیر شد…. خودم زود میرسونم فقط شما مراقبش باشید.
با شتاب خودم به مدیر بخش رسوندم و ماجرا رو براش شرح دادم که قبول کرد دنبال ارمان برم ولی در جواب رفتن گفت: ولی خانم سعیدی شما باید دوباره برگردید سرکار اموزشی و من میتونم یه ساعت براتون کسر از کار بزنم.
اونقدر خجالت زده مدیر مهد ارمان و خودش بودم که بدون هیچ فکری قبول کردم.
با سرعت اڗانس گرفتم و با رسیدنم به مهد سایه شوم سهیل جلوی روم سنگینی کرد.
_برو کنار…
بازوم رو گرفت و با خودش داشت میبرد که از شوک کار یهویش بیرون اومدم و گفتم: داری منو کجا میبری؟!!! ولم کن.
در ماشینش رو باز کرد و من تقریبا به زور داخل ماشین هل داد.
تا خواستم بیرون بیام قفل مرکزی رو زد و به سمت مهد رفت.
اونقدر از دستش عصبی بودم که با پاهام هیستریک روی کف ماشین ضرب گرفته بودم.
بالاخره اومد اما در کمال تعجب همراه ارمان و خانم مدیرش….
خانم مدیر با دیدن من سری تکون داد و بعد از حرفایی که من نمیشنیدم ارمان دست تو دست سهیل بی شرف که شده بود کابوس زندگی من به سمت ماشین اومدن.

تا در ماشین سمت پشت باز شد و سهیل ارمان رو خواست داخل ماشین بفرسته داد زدم: داری چی کار میکنی دیوونه؟!!!!
ارمان ابجی نشین.
سهیل خفه شویی همراه چشم غره نثارم کرد و همونجور که ارمان رو راضی کرد سوار بشه در بست و خودش پشت فرمون نشست.
با عصبانیت خواستم کاری کنم که زیر لب با حالت خفه ای که فقط به گوش خودم رسید گفت: فقط دلم میخواد گوه اضافه تری هم بخوری تا جلوی همین داداشت ابرو واست نزارم….. چوب خطت پر شده.
با نفرت نگاهش کردم که ازم رو گرفت ماشین روشن کرد وبه مقصدی که نمیدونستم کجا بود روند.
اونقدر رفتیم و من به سوال های ارمان حتی دلخوری هاش از دیر اومدن جواب دادم که خیلی ناخوداگاه خوابم برد.
وقتی بیدار شدم توی اتاق تاریکی بودم که نور به سختی از لای پرده های تیره به داخلش نفوذ کرده بود.
گیج دورم رو نگاه کردم که خودم رو مو باز و با لباسای راحتی توی جایی نااشنا دیدم.
اول فکر کردم شاید خوابه ولی بعد با تکون شدیدی که خوردم متوجه شدم اصلا هم خواب نیستم بلکه کابوس وحشتناک من با تمام توان در حال شکل گرفتن هست.
از تخت که پایین اومدم تا از اتاق بیرون برم در باز شد و سهیل با چشمای قرمز و قیافه وحشتناکی روبه روم دیدم.
_من رو چرا اوردی اینجا؟!!! چرا ولم نمیکنی؟!!! ارمان کجاســـــــــــت؟!!
بی توجه به داد و فریادم حتی سوال هایی که ازش پرسیدم در اتاق رو بست و در اخر روی تخت نشست.
_با اجازه کی رفتی سرکار؟!!! با اجازه کدوم بیشعوری هااااا؟!!!!!
فریادش باعث شد تو جام بپرم ولی جوابی بهش ندادم که داد زد: با تو مگه نیستم؟!!!!
کی بهت اجازه داد بری سر خود تو اون شرکت که هر گاو نری ازش نون میخوری کار کنی هــــــــااا؟! این قدر منو ببو گلابی تصور ردی که روم گوشی قطع میکنی اره سهااااااا؟!!! اره؟!

🦋
🦋🦋
🦋🦋🦋

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۱۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا