" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۱۲ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۱۲

رمان استاد و دانشجوی شیطون

جهت دستری آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

با رسیدنمون به خونه ارمان سریع روی مبل ها دراز کشید و من برای عوض کردن لباس اام به اتاق رفتم.
بعد از پوشیدن لباس خونگیم به اشپزخونه رفتم و اونجا غذا ساده و مختصری رو پختم.
نگاهی به سالن انداختم که ارمان رو خواب روی کاناپه دیدم.
سراغش رفتم و بعد از بیدار کردنش ازش خواستم صورتش رو بشوره بیاد غذا بخوریم.
هنوز بشقاب اول روی میز نزاشته بودم که صدای بهم خوردن در می یاد و من از ترس اینکه ارمان باشه سریع از اشپزخونه بیرون می یام و صداش میزنم که از سرویس جوابم رو میده.
پس این صدا برای چی بود؟!!!! احساس میکنم خستگی باعث توهم برام شده ولی با صدای جیغ و داد متوجه میشم همش مربوط به واحد بغلیمون هست.
همین رو کم داشتم…. من دنبال ارامش میگشتم و اگه این زن و شوهر که معلوم بود اتیش هر دوشون حسابی داغه داغه این هدف رو برای من نقض میکردن.
شام رو میخوریم ولی همچنان صداهای ازار دهنده گوشمون رو اذیت میکنه.
_ابجی اینا چرا اینقدر دعوا میکنن؟!
_دعواشون به جهنم …. من نمیدونم چرت صداشون اینقدر بلند کردن؟!!!
چندتا تیکه ظرف رو میشورم و به همراه ارمان که اونم خستگی زیادی داشت میرم روی تنها تختی که هست بخوابیم.
چشمام رو میبندم و اماده ی یه خواب راحت میشم که صدای پیامک گوشیم بلند میشه.
_فردا باید ببینمت….
با دیدن مضمون پیامک و شماره فرستنده اش عصبی با خودم میگم: برو به جهنم….
گوشی حالت پرواز میزارم و با وجود فکرهای زیاد خوابم میبره.
صبح با الارم گوشی از خواب بیدار میشم و بعد از اماده کردن صبحونه ارمان رو بیدار میکنم تا هر چه زودتر بزارمش مهد و بعد خودم به شرکت برم.

اولین روز کاری برای من شاید احساس عجیبی بود چون همه چی رو برای بار اول تجربه میکردم.
اونی که مسئول اموزش من بود یه اقای جوون به اسم سیاوش پزشکی که خیلی خوش اخلاق و شوخ طبع بود.
_خب اولین روز رو بهتون تبریک میگم خانم…. مشغول شید اگه بازم سوالی بود راهنماییتون میکنم.
تشکری کردم که چشمم دوباره به همون مرد اشنا یا بهتر میشه گفت همسایه‌ی جدیدم خورد.
با نقشه های بزرگی که دستش بود توی واحد در حال چرخ خوردن بود که اونم من رو دید.
از دور لب زدم سلام که نزدیک شد و جوابم رو داد: سلام…. شما هم تو این شرکت مشغول هستین؟!
_بله ولی امروز اولین روز کاریم هست.
مرده که هنوز اسمش رو نمیدونستم گفت: چه خوب موفق باشین.
گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد که با یه ببخشید از مرد شیک پوش ولی با چشمای ناراحت دور شدم.
با دیدن شماره سهیل کلافه جواب دادم: چیه؟!!! چی میخوای.
_اولا سلام …. دوما با من دیگه هیچ وقت این ریختی حرف نزن که خودت خوب میدونی اگه سگ اخلاق بشم چه جوری پاچت رو میگیرم و اخرا، وسایلت جمع میکنی می یای پیش من یا من جمع کنم.
چقدر وقیح بود …. معلوم بود که اگه میمردم هم حاضر نبود حتی یه لحظه اون رو کنار خودم تحمل کنم پس با عصبانیت گفتم: هیچ کددم.
بدون حرف دیگه گوشی رو قطع کردم و به خاطر اعصابی که ازم خورد شده بود لعنتش فرستادم.
_مشکلی پیش اومده عزیزم؟!
به عقب برمیگردم که با مدیر بخش روبه رو میشم که خانم جوون در عین حال متنی هست و من برای شروع کار یک ساعت اول صبح هم پیش ایشون بودم.
_نه هیچ مشکلی نیست.
_پس عزیزم برو پای سیستم که هر چه زودتر با کار اشنا بشی.

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۱۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا