" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۱۱ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۱۱

رمان استاد و دانشجوی شیطون

جهت دستری آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

بعد از صحبت با منشی وارد اتاق شدم.
اتاق بزرگ و شیکی بود که پنجره هاش کاملا به بیرون مشرف بود.
_سلام خسته نباشید من رو اقای موحدی….
مرد سری تکون داد و گفت: بله خانم منشی اطلاع دادن بفرمایید بشینید.
روی صندلی مقابل میزش نشستم که ازم پرسید: اقای موحدی گفتن در حال تحصیل هستید.
_بله توی تهران دانشجو بودم اما الان به خاطر مشکل خانوادگی مجبور شدم به این شهر بیام….
_دانشگاه ازاد درسته؟!
به نشونه تایید چشمام باز و بسته کردم و گفتم: بله…..
_جایی هم مشغول به کار بودید قبلا؟!!!
با تاسف گفتم: نه.
مرد دستاش بهم چفت کرد و گفت: خب ما اینجا تو کار دیزاین هستیم کاری که شما رشته اش رو خوندید.
با چشمای درشت شده از اینکه باور نمیکردم اقای موحدی همچین کاری رو در حقم کرده باشه گفتم: جدی؟!
خودکار رو برداشت و با لبخند جواب داد: بله…. فقط شما چهل روز باید بدون حقوق کار کنید تا هم ما به شماوارد لازم رو یاد بدیم.
فقط باید اضافه کنم که حقوق واقعی زمانی به شما تعلق میگیره که مدرکتون رو گرفته باشید.
سری به نشونه تایید تکون دادم که ازم خواست برای استخدام به پیش کار گزینی برم و مدارکم رو بهش تحویلش بدم، کار رو از فردا شروع کنم.
من هم با تشکر از لطفی که در حقم کرده بود ازش خداحافظی کردم و بعد از کارهای استخدام از ساختمون بیرون زدم.
چقدر خوب بود که کارها داشت خوب پیش میرفت فقط یه حس بدی توی دلم بود که من بیشتر ربطش می دادم به نبودن بابا و مامانم.
با برداشتن ارمان از مهد به سمت خونه رفتم البته قبلش خرید وسایل لازم انجام دادم که اونم تا دیر وقت طول کشید.
_ابجی من خوابم می یاد بریم خونه…..
من که خودم خیلی خسته تر بودم و دلم میخواست الان کسی کنارم بود تا بهم قوت قلب میداد و از این مسئولیت سنگینی که روی دوشم بود سهمی رو قبول میکرد…
سرم رو تکون دادم و گفتم: باشه عشق ابجی الان میریم خونه.

با رسیدنمون به خونه ارمان سریع روی مبل ها دراز کشید و من برای عوض کردن لباس اام به اتاق رفتم.
بعد از پوشیدن لباس خونگیم به اشپزخونه رفتم و اونجا غذا ساده و مختصری رو پختم.
نگاهی به سالن انداختم که ارمان رو خواب روی کاناپه دیدم.
سراغش رفتم و بعد از بیدار کردنش ازش خواستم صورتش رو بشوره بیاد غذا بخوریم.
هنوز بشقاب اول روی میز نزاشته بودم که صدای بهم خوردن در می یاد و من از ترس اینکه ارمان باشه سریع از اشپزخونه بیرون می یام و صداش میزنم که از سرویس جوابم رو میده.
پس این صدا برای چی بود؟!!!! احساس میکنم خستگی باعث توهم برام شده ولی با صدای جیغ و داد متوجه میشم همش مربوط به واحد بغلیمون هست.
همین رو کم داشتم…. من دنبال ارامش میگشتم و اگه این زن و شوهر که معلوم بود اتیش هر دوشون حسابی داغه داغه این هدف رو برای من نقض میکردن.
شام رو میخوریم ولی همچنان صداهای ازار دهنده گوشمون رو اذیت میکنه.
_ابجی اینا چرا اینقدر دعوا میکنن؟!
_دعواشون به جهنم …. من نمیدونم چرت صداشون اینقدر بلند کردن؟!!!
چندتا تیکه ظرف رو میشورم و به همراه ارمان که اونم خستگی زیادی داشت میرم روی تنها تختی که هست بخوابیم.
چشمام رو میبندم و اماده ی یه خواب راحت میشم که صدای پیامک گوشیم بلند میشه.
_فردا باید ببینمت….
با دیدن مضمون پیامک و شماره فرستنده اش عصبی با خودم میگم: برو به جهنم….
گوشی حالت پرواز میزارم و با وجود فکرهای زیاد خوابم میبره.
صبح با الارم گوشی از خواب بیدار میشم و بعد از اماده کردن صبحونه ارمان رو بیدار میکنم تا هر چه زودتر بزارمش مهد و بعد خودم به شرکت برم.

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۱۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا