" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۱۰ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۱۰

رمان استاد و دانشجوی شیطون

جهت دستری آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

با وجود اینکه مطمئن بودم نشدنی اما برای اینکه به رها جور دیگه ای نشون بدم میگم: اره قبول دارم سخته اما قرتر نزست همش رو هم من انجام بدم کسی رو برای وقتایی که نیستم استخدام میکنم.
_خیلی خب باشه…. حالا فقط بگو کجایین؟!
اگه میگفتم می اومدن سراغم اونوقت برمیگردوند …. بعد سهیل میفهمید اونوقت سینان رو…. نه اصلا هر جوری باید مخفی نگه دارم.
_الان نمیتونم فقط زنگ زدم خبر بدم حالمون خوبه و بعد از ثابت شدن جامون حتما بهتون میگم.
راستی حال عمو و زنمو چه طور؟!
با ناراحتی گفت: والا حالشون که تعرفی نداره …. مامان که به جز بابا ناراحت توئه ارمانه یا بهتره بگم نگرونتون هست….
بابا هم گرفتار مریضیش، و سینان هم اومده ایران دنباله توئه.
دنبال من؟!! یعنی باور میکردم که اون ادم کله شق الان نگرانم شده؟!!! همین سوال کافی بود تا قطره اشکی برای نگرانیش بریزم و برای دلداری دادن به قلب شکستهوام بگم که اکن فقط و فقط به خاطر مسئولیتی که عمو روی شونه اش گذاشته در حال گشتن سراغ من و ارمانه وگرنه که….
_سها….سهااااا پشت خطی هنوز؟!!!!!
_اره همین جام.
دلتنگ تر از من و محتاج تر از من نسبت به داداشش گفت: ارمان کجاست؟! گوشی میدی باهاش صحبت کنم….
سر تکون میدم جوری که انگار من رو میبینه.
_اره اینجاست ، صبر کن.
به سمت اتاق میرم و با دیدنش که ماشین به بغل خوابش برده به رهایی که منتظره با شرمندگی میگم که خوابه.
اونم بعد از اینکه ازم درمورد شماره ام اینکه چرا این جوری رفتم میپرسه و من فقط میگم به خاطر اینکه به صلاحمون بوده، این کارها رو انجام دادم.
مطمئنم قانع نشده ولی کاری از دستش برنمی یاد که با خداحافطی ازم میخواد که هر وقت و هر لحظه که احتیاج به کمک داشتم بهشون زنگ بزن و برگردم پیششون ….
ولی این رفتن من اغازی بود برای رندگی جدید نه برگشت به زندگی قبلی که داشتم.

کلید خونه رو توی قفل چرخوندم که ارمان زودتر از من وارد خونه شد و گفت: چقدر بزرگه ابجی….
خندیدم و گفتم: بزرگیش هم بیشترش به خاطره خالی بودنشه ….حالا دوستش داری؟!
به سمت اتاق خواب ها دوید و گفت: ابجی من این اتاق میخوامااااا….
خونه خالی از وسایل بود و من کلی کار داشتم، که اینجا رو برای زندگی اماده کنم.
_ارمان داداش بیا بریم…. وسیله باید بخریم.
تصمیم گرفته بودم اول وسایل مورد نیازم رو بگیرم بعد وسایلی که برای پر کردن خونه لازم بود رو اروم اروم تهیه کنم.
دست ارمان رو گرفتم و از واحد خارج شدم و منتظر اسانسور بودم که در اسانسور باز شد و یه اقا و خانوم که با فاصله از هم وایستاده بودن از توش بیرون اومدن.
مرد سلام ارومی داد ولی خانم از جلو رفت….
خیلی از زنه بدم اومد بعد با خودم گفتم شاید ذهنش مشغول هست ولی در هر صورت نباید این طوری رفتار میکرد.
به سمت بازار رفتم برای خرید هر چی که احتیاج داشتم رو گرفتم البته خیلی محدود تا بتونم اون خونه رو برای زندگی اماده کنم.
ارمان هم تمام مدت پیشم بود ولی بعضی وقتا از سر خستگی گریه میکرد و توقع داشت هر جا که هستیم بمونیم.
بعد از پول دادن به سرویس و ادرس دادن بهشون که برام تا خونه بیارن خودم زودتر از اون ها به سمت خونه میرم.
ارمان که خیلی نق میزد رو خیلی ناخواسته دعوا میکنم و خیلی نمیگذره که کلی پشیمون میشم و برای منت کشی ازش تصمیم میگیرم بستنی مهمونش کنم.
بالاخره وسایلی که سفارش داده بودم توسط کارگر ها وارد واحدمون میشن و بعد از گذاشتن هر کدوم سر جاش من هم تصمیم میگیرم به هتل برگردم تا فردا بعد از خرید جزئی برای همیشه از هتل بیرون بیایم.
بعد از خوابوندن ارمان خودم هم بعد از کلی فکر وخیال برای فردا خوابم میبره.

چشمام که باز کردم سینان رو بالای سرم دیدم….
اول تعجب کردم و اسمش رو زیر لب زمزمه کردم.
_چرا از ما فرار کردی!!! اومدی اینجا؟!
نیم خیز شدم تا حرفی بزنم که سیلی برق اساش هوش از سرم پروند و من با حرص شروع کردم به حرف زدن.
_یعنی تو نمیدونی برای چی؟!!!! یعنی تو نمیدونی دیگه من نمیتونم جایی زگدگی کنم که ادماش منتظر ازدواج من با یه ادم پست فطت هستن.
دستش رو بالا برد تا دوباره بزنه که این بار با چشمای اشکی بدون حرکت اضافه ای زل زدم به چشماش.
دستش مشت شده اورد پایین و گفت: د اخه کی میخوای بفهمی هر اتفاقی که توی گدشته افتاده اون چیزی نبوده که تو خیالش میکنی….
اشک ریختم و با حسرتی که بیشتر از نبودن و ندیدنش سر چشمه میگرفت گفتم: اره باید احمق بشم و چشم روی حقیقت ببندم.
بهم نزدیک شد و خواستم تکونی بخورم که دستی روی بازوم نشست و با سرعت شروع به تکون دادنم کرد.
با حال خراب از خواب پریدم و نگاهم به چشمای هراسون ارمان دوختم.
_ببخشید ابجی ترسوندمت…
نگاهی به تاریکی اتاق انداختم و گفتم: عسق ابجی چرا بیداره؟!
_خوابم نمیبره دوست دارم تو اتاق خودم باشم یا پیش رها….
چقدر سخت بود ترک عادت برای پسر بچه ای به سن و سال ارمان.
دستام براش باز کردم تا روی تخت به کنارم بیاد اونم با خوشحالی پیشنهادم قبول کرد و توی بغلم دراز کشید.
_ابجی….
با چشمایی که به خاطر خواب خمار شده بودن جواب دادم: جان ابجی؟
دستش روی دستم گذاشت و گفت: تو دلت واسه مامان و بابا و رها و سینان و عمو…..
_خیلی خب ارمان متوجه شدم منظورت کل خانواده مون هست….
با یه سکوت و یه وقفه که همش به خاطر فکر مشغولم بود جواب دادم: اره دل منم برای همشون تنگ شده ولی ما باید یه مدت ازشون فاصله بگیریم تا بفهمیم چقدر بزرگ شدیم و چه کارهایی رو میتونیم تنهایی انجامش بدیم.

سخت بود که بفهمه من این رو خوب میدونستم ولی چاره ای هم نداشتم…. باید دنبال کار نیم وقت میگشتم کاری که بتونه هم سرگرمم کنه هم پول خوبی رو برام پس انداز کنم.
صبح مقنعه ام رو سرم کردم به ادرسی که موحدی برای کار بهم پیشنهاد داده بود برم ولی قبلش باید ارمان مهدکودک ثبت نام میکردم.
_ارمان…. پاشو داداشی پاشو دیرهههه….
غلتی روی تخت زد و گفت: نمیخوام خوابم می یاد.
اول تصمیم گرفتم بغلش کنم بعد یادم افتاد ماشینی ندارم که بخوام این کار انجام بدم پس با هر ضرب و زوری بود بیدارش کردم.
چمدونای اماده مون رو برداشتم و بعد از بیرون رفتن ارمان در اتاق رو بستم و همراه ارمان رفتم تا هم کارت اتاق رو هم هزینه رو پرداخت کنم.
_ابجی من کنار این اکواریوم میمونم تا بیای.
سرم به معنی باشه تکون دادم و به سمت پذیرش رفتم خیلی طود نکشید که با پرداخت و تحویل و چندتا امضا تسویه حساب کردم و از هتل بیرون زدیم.
توی تاکسی به موحدی زنگ زدم و از کار پرسیدم که گفت بهتره خودم از نزدیک باهاش اشنا بشم.
بالاخره بعد از دو تا مهد کودک ارمان به یکیشون رضایت داد و من بعد از ثبت نام و سفارشات لازم به ارمان تنهاش گذاشتم.
دوباره سوار ماشین شدم و این بار ادرس محل کار رو دادم خداروشکر زیاد با مهد فاصله نداشت که خیلی زود رسیدم.
بعد از پرداخت کرایه از ماشین پیاده شدم و به سمت ساختمون چند طبقه ای که جلوش مجسمه ارش کماندار بود رفتم.
اقای موحدی گفته بود طبقه سوم پس سوار اسانسور شدم و بعد از زدن دکمه منتظر وایستادم تا درش بسته بشه که یه مرد با دست جلوش رو گرفت بعد سوار شد.
جالب اینجا بود که اون مرد برای من بدجور قیافه اش اشنا میزد.
نگاه من روی خودش دید که به سمتم برگشت و گفت: سلام.
با همین جواب به یاد اسانسور داخل خونه جدید افتادم تازه متوجه کیه که من هم جوابش رو دادم .
من توی طبقه سوم پیاده شدم ولی اون ایستاد تا به طبقات بالاتر بره.

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۱۰ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا