" /> رمان استاد خلافکار پارت 86((ویا فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت64) - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان استاد خلافکار پارت ۸۶((ویا فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت۶۴)

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

آیلا روے پاے باباش نشسته بود و منبراے چیدن میز ناهاربه آشپزخونه رفتم و مشغول شدم وقتے همه چیز آماده کردم صداشون زدمو پشت میز نشستم.

دخترم به خاطر ساندویچے که خورده بود اشتهاے زیادے نداشت اما باز سعے می‌کرد غذایے که جلوشه رو بخوره و باهاش درگیر بود.
اما من وآرمین هر دو فقط و فقط داشتیم با غذامون بازے می‌کردیم.
فکرموندرگیر بود اصلا حواسمون به غذا خوردن نبود با صداے گوشے آرمین رفتم و گوشے رو از روے میز برداشتم.
با دیدن اسم مهرداد تماس وصل کردم با شنیدن صداے نگران مهرداد سر جام ایستادم و نگران پرسیدم:

حالت خوبه مهرداد ؟
اتفاقیافتاده؟
ترانه و ترنم خوبن؟

مهرداد تڪ خنده اے کرد و جواب داد:
_خوبےمدختر خوب چرا خوب نباشیم؟
فقط یه کار کوچیڪ با آرمین داشتم میشه گوشے رو بدے بهش؟

بهسمت ارمین رفتم که پشت میز بود هنوز و گوشے رو به سمتش گرفتم و گفتم
مهرداد یه صداش جورے بود.

از پشت میز بلند شدم و من دوباره مثل همیشه که نمے تونستم کنجکاویم کنترل کنم پشت سرش راه افتادم صداے نگران آرمین حال منو رو بیشتر و بیشتر ترسوند
کنار دیوار گوش ایستادم و دادم

_ گفتم که لازم نیست به پلیس خبر بدے مواظب ترانه ترنم باش باشه؟تنهایے جایے برن…
مهردادگفتم که این آدم بامن دشمنے داره خودم حلش مے کنم.
نگران نباش فقط حواست به همه چیز باشه حتے اگه شد چند روزے سر کارم نرو.

انگار که به دیوار چسبیده بودم اون آدم مهردادن تهدید کرده بوده
خدایا اگه بخواد بلایے سرشون بیاره چی؟
اوناگناهے نداشتن….

وقتے تماس قطع کرد و به عقب برگشت با منے که کنار دیوار وحشت زده ایستاده بودم روبرو شد…

#لیلی

آرش کنارم نشسته بود و دستم رو توی دستش گرفته بود.
سرم پایین بود و حتی به صورتش نگاه نمی کردم نمیدونستم اصلا باید موضوع رو بهش بگم یا نه ؟
چی داشتم که بگم ؟
بگم از امیر حامله ام!
بچه اون الان توی شکممه و من برای سقط کردن اش رفتم اما آخرین لحظه پشیمون شدم ؟

اصلاً باورم میکرد؟
باورمیکرد از امیر متنفرم؟
حس حالم دست خودم نبود .
دستم از توی دستش بیرون کشیدم از کنارش بلند شدم ناراحت صدام زد که بهش بی اعتنا به سمت اتاقم رفتم باید فکر می‌کردم باید خیلی فکر می‌کردم.
الان وقتش نبود خودمو به ببازم و زانوی غم بغل بگیرم و باید یه راه حل درست پیدا میکردم .

زنگ خونه به صدا در اومد سر و وضعم و مرتب کردم و دوباره پذیرایی برگشتم می دونستم آرمین و هانا قراره که بیان اینجا امیر انگار براشون دردسر درست کرده بود و این منو خیلی بیشتر می ترسوند.
امیر از کسی که بهص خیانت کنه نمی گذشت و منم دقیقا همین کار رو کرده بودم هر لحظه منتظر بودم که اتفاقاتی که برای آرمین و هانا افتاده برای ما هم بیوفته اما هیچ اتفاقی نبود…
انگار که دور ما خط قرمز کشیده بود و نگه داشته بود برای یه وقت مناسب.
با دیدن هانا که رنگ به صورتش نبود به طرفش رفتم و کنارش ایستادم و گفتم :
چیکار کردی با خودت دختر؟
رنگ به روت نیست.
همه چی درست میشه اینقدر نباید بترسی.
هانا که انگار دنباله یه نفر می گشت که باهاش حرف بزنه منو بغل کردو با بغضی که توی صداش بود گفت:

_ خیلی میترسم خیلی زیاد اما ترس برای خودم نیست میترسم نکنه بلایی سر ایلا بیاره.
نگرانیم دخترمه اون آدم می تونه هر کاری بکنه.

دستشو کشیدم روی مبل نشستم و گفتم:
یه نگاه به آرمین و آرش بنداز ما اونارو داریم نمیذارن اتفاقی بیفته.

دستمالی از روی میز برداشتم و به سمتش گرفتم .

اشکاتو پاک کن گریه نکن آرمین احتیاج داره که تو کنارش باشی نکه هر دقیقه آبغوره بگیری.

به سمت آرمین چرخیدم و گفتم:

چی شده ؟
کلافه تر از همیشه بود
عکسی روی میز گذاشت و گفت:

با این تهدیدم کرده منو با دخترم تهدید کرده .

آرش دستی به صورتش کشید و گفت:
_ این آدمو می شناسیم خوب میدونی وقتی تهدید میکنه یعنی هر کاری که گفته بدون شک می تونه انجام بده و ما باید کاری کنیم .
ماباید از اون یک قدم جلوتر باشیم.

آرمین پذیرایی و متر می‌کرد به سمتمون چرخید و گفت:

_ فکر نمی کردم این اتفاق بیفته لعنتی مردن شاهرخ همه چیز به هم ریخت.
آروم زمزمه کردم :
به خاطر شاهرخ نبود شک ندارم آدم های امیر اونجا من زیر نظر داشتن که وقتی فهمیدند با ارش رفتم امیر و خبر کردنکه از اونجا آمده بیرون…
کشتن شاهرخ هم دلیل بزرگتر دیگه ایه که از دست همه ما عصبانی باشه.

آرش مشتی به وسط میز و گفت:

_ من این ### عوضی رو میکشم شک نکن که میکشم .

سرمو پایین انداختم اگه این آدما که اینجان میفهمیدن بچه اونا ### الان تو شکممه چیکار میکردن ؟

ارش به حرف اوند و گفت :

_از ایران نرفته همه پروازها را چک کردم و از هیچ جایی نرفته از رابطمون پرسیدم گفتن ایرانه.
همینجا بغل گوشمونه .

صدای زنگ گوشیم باعث شد ببخشید گفتم و به سمت اتاقم رفتم تا ببینم کی بهم زنگ میزنه.
شماره ناشناس بود تماس وصل کردم و وقتی صدای امیر توی گوشم نشست وا رفته روی تخت افتادم….

سکوت کردم و هیچ حرفی نزدم نمیتونستم حرف بزنم کاملا لال شده بودم.

_ملکه ی من نمیخوای با شوهرت حرف بزنی؟
حرفاش مثل پتک روی سرم آوار میشد.
_ شنیدم یه کارایی داری می کنی! آدم مگه امپراطوریه خودشو که توش ملکه است ول میکنه و میره میچسبه به اون بچه پلیس؟

با خودت فکر کردی که من من انقدر راحت از تو میگذرم.
فکر کنم منو خوب شناخته باشی توی این مدتی که کنارم بودی من از هیچ خیانتی نمیگذرم حتی اگه اون خائن عزیزترین کَس خودم باشه …

با باز شدن در اتاق سریع تماس قطع کردم لرزش دستمو پشت تنم پنهان کردم.

آرش مشکوک به من نگاه می کرد نزدیک شد و با همون نگاه موشکافانه اش گفت:

_ حالت خوبه کی بود که بهت زنگ زد؟

از جام بلند شدم و به سمت در رفتم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
اشتباه گرفته بودم نشناختم.

تا درو باز کردم که بیرون برم بازومو و محکم چسبید منو به سمت خودش چرخوند مجبورم کرد دیگه نگاهش کنم.
سرمو بالا گرفتم

_ لیلی میدونی احساس می کنم داری یه چیزی از من پنهان می کنی یا بدتر از این احساس می کنم که دو دلی؛
دیگه لیلی سابق نیستی و این واقعاً برای من آزار دهنده است.

بازومو از دستش بیرون کشیدم و جواب دادم
روزای سختی رو گذروندم من واقعا دیگه لیلی سابق نیستم.

نگاه اخموش جاش و چشمای غمگینش داد و گفت:

_ بهت حق میدم تحمل کردن اون شرایط و اتفاقا واقعا سخت بود اما الان همه چیز تموم شده از وقتی که برگشتی از من دوری می کنی!
حتی سراغ خانوادت نرفتی حتی خواهرتو که جونت و بخاطرش به خطر انداخته بودی نرفتی ببینی.
نمیدونم چی تو سرت میگذره احساس می کنم با همه ما غریبه شدی.
چی ازارت میده؟
مشکلت چیه؟ بگو تا کمکت کنم …

نوشته رمان استاد خلافکار پارت ۸۶((ویا فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت۶۴) اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا