" /> رمان ازدواج اجباری پارت6 - بی بی نار
رمان ازدواج اجباری

رمان ازدواج اجباری پارت۶

رمان ازدواج اجباری

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ازدواج اجباری وارد شوید

_باید برگردیم زود باش وسایلت رو جمع کن.
با دیدن صورت بر افروخته امیربهادر متعجب شدم اما هیچ سئوالی نپرسیدم به سمت اتاق رفتم و وسایلم رو برداشتم صبح زود همراه امیربهادر دوباره به سمت شهر برگشتیم.
_جانا
با شنیدن اسمم بهش خیره شدم کلافه بود این از صورتش کاملا معلوم بود
_بله
_یه مدت باید به عنوان خدمتکار من اینجا مشغول باشی نمیخوام هیچکس بفهمه تو برای چی اینجایی و چه قراردادی با من داری فهمیدی!؟
سرم رو به نشونه ی تائید تکون دادم و گفتم:
_باشه
_خانواده ام قراره برای مدتی اینجا باشند به هیچ عنوان دوست ندارم هیچ خطایی ازت سر بزنه!
سرم رو به نشونه ی تائید تکون دادم
* * * * * *
چند روز خیلی سریع و زود مثل برق و باد گذشت بلاخره امروز قرار بود مادر پدر امیربهادر و خواهرش همراه باشوهرش بیاند مثل اینکه یه مدت طولانی خارج بودند و حالا قصد داشتند یه مدت اینجا زندگی کنند
الان امیربهادر رفته بود فرودگاه دنبال خانواده اش و من هم داشتم برای نهار تدارک میدیدم رسما شده بودم خدمتکار ، ولی بهتر بود خدمتکاری شرف داشت به تن فروشی.

با شنیدن صدای امیر بهادر که داشت اسمم رو صدا میزد از آشپزخونه خارج شدم و به سمت سالن حرکت کردم
_بله آقا!؟
امیر بهادر به سمتم برگشت و گفت:
_زود باش چایی بیار
_باشه آقا
سرم رو بلند کردم که با دیدن کسی که روبروم بود برای یه لحظه ماتم برد ، برق اشک تو چشمهام پیدا بود اون داداشم بود بعد از گذشت چند سال دوباره داشتم میدیدمش باورش برام سخت بود اون اینجا چیکار میکرد اون هم داشت به من نگاه میکرد نگاه من پر از دلتنگی و دل شکستگی بود اما نگاه اون خالی از هر حسی بود
_عزیزم به چی خیره شدی این خانوم رو میشناسی!؟
_نه
با شنیدن این حرفش شکستم سرم رو پایین انداختم و بیصدا به سمت آشپزخونه رفتم پس اون شوهر خواهر امیربهادر شده بود نفس عمیقی کشیدم نباید اشک میریختم اون خیلی وقت که من رو از خودش جدا کرده خیلی وقته که منی براش وجود ندارم پس چرا باید اشک بریزم براش!

داشتم چایی میریختم که صدای امیر بهادر از پشت سرم بلند شد:
_جانا
با شنیدن صداش اشکام رو پاک کردم به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله
با چشمهای ریز شده بهم خیره شد و گفت:
_تو جانیار رو از کجا میشناسی!؟
_من نمیشناسمش!
_داری دروغ میگی
سرد بهش خیره شدم و گفتم:
_چرا باید بهت دروغ بگم من اون رو نمیشناسم
با اینکه حرفم رو باور نکرده بود اما فقط سرش رو تکون داد و گفت:
_بلاخره میفهمم ، گمشو زود باش چایی رو بیار
_باشه
با رفتن امیر بهادر چایی ها رو تو سینی گذاشتم نفس عمیقی کشیدم و به سمت سالن حرکت کردم ، بعد از تعارف کردن چایی ایستادم و گفتم:
_با من کاری ندارید آقا!
صدای سرد و خشک امیر بهادر بلند شد:
_نه میتونی بری به کارت برسی!
سرم رو تکون دادم و به سمت آشپزخونه حرکت کردم تا مشغول آماده کردن نهار بشم فعلا این تنها چیزی بود که میتونست هواس من رو پرت کنه!

_فکرش رو نمیکردم خدمتکار شده باشی!
با شنیدن صدای جانیار به سمتش برگشتم و سرد بهش خیره شدم و گفتم:
_چیزی لازم دارید آقا!
پوزخندی زد و گفت:
_از امیر بهادر متعجبم چجوری آدم نحسی مثل تو رو آورده تو خونه اش
بغضم رو به سختی فرو بردم واقعا سخت بود ساکت موندن در برابر این مرد!

بدون توجه بهش دوباره مشغول کار خودم شدم که صداش بلند شد:
_هر چه زودتر از اینجا گورت رو گم میکنی فهمیدی!؟
به سمتش برگشتم به چشمهاش خیره شدم که با سنگدلی تمام داشت بهم نگاه میکرد پوزخندی زدم بهش و گفتم:
_تو چیکاره منی که باید به حرفت گوش بدم جز یه غریبه بهتره مزاحم من نشید.
جانیار مثل خودم پوزخندی تحویلم داد:
_خیلی داری اشتباه میکنی خانوم کوچولو این راهی که در پیش گرفتی اصلا راه درستی نیست!
_چه راهی در پیش گرفتم!؟ این که دارم اینجا کار میکنم برای شما مشکل داره دوست داری برم تو خیابونا گدایی کنم یا فاحشه بشم
با شنیدن این حرف من چشمهاش از شدت خشم برق زد
_خفه شو
برای یه لحظه از غیرتی شدنش خوشحال شدم اما با یاد آوری حرف هاش تموم وجودم شد پر از اندوه و ناراحتی
_بهتره مزاحم من نشید من دارم کارم رو میکنم ، نترسید به هیچکس نمیگم تو گذشته چه نسبتی با هم داشتیم!

نگاه عصبی بهم انداخت و از آشپزخونه خارج شد ، چقدر دلم برای در آغوش کشیدنش تنگ شده بود برای اینکه تو بغلش گریه کنم و از روز های سختی که داشتم بهش بگم اما افسوس که نمیشد چون جانیار از من متنفر بود دلیلش واقعا نحس بودن من بود اما اون فقط یه تصادف بود و من هیچ تقصیری نداشتم اونا پدر و مادر من هم بودند
* * * * *
_جانا
با شنیدن صدای امیربهادر به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله!؟
_فردا شب اینجا یه مهمونی برگزار میشه یه چند نفر میان برای تمیز کردن خونه و درست کردن غذا تو هم بهشون کمک میکنی نمیخوام هیچ کم و کسری باشه فهمیدی!؟
_باشه
_میتونی بری!
به سمت اتاقم حرکت کردم این انگار جدی جدی من رو کرده بود خدمتکارش اما خدمتکاری خیلی بهتر از هرزه گی بود من چرا باید از این وضعیتی که به نفع من بود ناراحت بشم.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا