" /> رمان ازدواج اجباری پارت4 - بی بی نار
رمان ازدواج اجباری

رمان ازدواج اجباری پارت۴

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ازدواج اجباری وارد شوید

با بیرون رفتنش از اتاق نفسم رو راحت بیرون دادم چقدر حرف میزد این بشر اصلا معلوم نبود من رو بخاطر قرارداد آورده انتقام یا اینکه نقش همسرش رو براش بازی کنم کلا فهمیدن این بشر خیلی سخت بود اون هم برای من!
بیخیال فکر کردن بهش چشمهام رو بستم

* * * * *
کنار تلویزیون نشسته بودم مشغول دیدن فیلم بودم که صدای امیربهادر از پشت سرم بلند شد
_پاشو آماده شو!
با شنیدن این حرفش بلند شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_کجا!؟
_قراره بریم مسافرت برو وسایلت رو برای چند روز آماده کن.
_باشه
و بدون اینکه هیچ سئوال دیگه ای بپرسم به سمت اتاقم رفتم این روزا عادت کرده بودم فقط ساکت به حرفش گوش بدم تا تموم شدن این قرارداد لعنتی بعد از اینکه چند تا لباس برداشتم داخل چمدون گذاشتم مانتوم رو پوشیدم و از اتاق خارج شدم
امیربهادر کنار پله ها منتظرم ایستاده بود نگاهی به سر تا پام انداخت با دیدن چهره ی بدون آرایشم پوزخندی زد و گفت:
_حداقل یه چیزی میمالیدی به صورتت بشه نگاه کرد
میدونستم از آرایش کردن من متنفره و الان این حرف هارو فقط برای در آوردن حرص من میزنه ، لبخندی بهش زدم و گفتم:
_عادتت ندارم برای هر کسی که تو خیابون میبینم آرایش کنم!
رسما داشتم بهش تیکه مینداختم با شنیدن این حرف من از سرش داشت دود بیرون میزد.

به سمتم خیز برداشت و گلوم رو محکم گرفت و با عصبانیت بهم خیره شد
_مواظب حرف هایی که میزنی باش ج*ن*ده خانوم تو فقط برای ارض*ای من استخدام شدی و بهت پول دادم وگرنه هیچ ارزش دیگه ای نداری اگه شخص خاصی برام بودی بهت نمیگفتم آرایش کن چون از آرایش کردن زن ها متنفرم اما برای ج*ن*ده های خیابونی مثل پشیزی ارزش قائل نیستم
بعد تموم شدن حرف هاش گلوم رو ول کرد که به سرفه افتادم چشمهام پر از اشک شده بود امیربهادر بدون توجه به حال و روزم فقط حرف بار من کرده بود کاش هیچوقت پشیمو نشه کاش!
به سختی لب باز کردم
_چون خودم رو اجاره دادم و برای یکسال صیغه ی ادم پستی مثل تو شدم دلیل نداره که اعتقادات خودم رو نادیده بگیرم تو ‌…
امیربهادر قهقه ی بلندی زد میون خنده بریده بریده گفت
_اعتقادات!
وقتی خنده اش تموم شد خیلی جدی زل زد بهم و گفت
_جک تعریف نکن دخترجون تو اگه خیلی پایبند اعتقادات بودی خودفروشی نمیکردی ، حالا هم زود باش راه بیفت نمیخوام بخاطر شنیدن کسشعرات تو دیر برسم
و خودش زودتر از من راه افتاد بلاخره یه روزی پشیمون میشی اما امیدوارم اون روز دیر نباشه!
وقتی ماشین حرکت کرد تموم مدت چشمهام رو بسته بودم دلم نمیخواست باهاش همکلام بشم انقدر تو این چند ساعت بهم زخم زده بود که اصلا تحمل دیدن صورتش رو هم نداشتم
_رسیدیم چشمهات و باز کن
با شنیدن صداش چشمهام رو باز کردم نگاهم به ویلای روبروم افتاد ویلایی که سال ها قبل همراه امیربهادر یه روز بدون خبر دادن به بقیه اومدیم و کلی خوش گذروندیم چه روزای خوب و عاشقانه ای داشتیم اینجا با باز شدن در ویلا ماشین رو برد داخل یه تعداد ماشین هم پارک بود که هدس میزدم دوست های امیربهادر باشند
_به همه گفتم خدمتکار شخصی من هستی هیچکس نباید بفهمه زیرخواب منی فهمیدی!؟
با شنیدن این حرفش دلم شکست اما فقط به تکون دادن سرم اکتفا کردم توقع داشتم من رو نامزدش معرفی کنه پوزخندی به خیالاتم زدم و از ماشین پیاده شدم
_چمدونت رو بردار!
و بدون توجه به من حرکت کرد عجب ادم بیشعوری بود ولی درسته از من متنفری اما چلاق که نیستی کمکم کنی چمدون داغونم رو برداشتم و به سمت ویلا رفتم

همین که داخل شدم صدای جیغ و داد بقیه بلند شده بود داشتند حرف میزدند و میخندیدند بین دوست هاش چشم چرخوندم تنها کسایی رو که شناختم نیاز بود و دانیال که هم دانشگاهی ما بودند و همیشه پایه شیطنت های ما چقدر روز های خوبی بودند که حیف شدند
_نمیخوای این جیگر و معرفی کنی امیربهادر!؟
با شنیدن صدای جلف یکی از پسرا هواس بقیه به سمت من جلب شد سرم رو پایین انداختم که صدای بیتفاوت امیربهادر بلند شد
_شخص مهمی نبود که بخوام معرفیش کنم
_حالا کی هست!؟
_کلفت
با شنیدن این حرف امیربهادر نتونستم ساکت بمونم سرم رو فوری بلند کردم و گفتم:
_من کلفتت نیستم و خدمتکارم برات کار میکنم فکر کنم سواد داشته باشی شعورش رو داشته باشی درست صحبت کنی نه اینکه جوری حرف بزنی انگار همه نوکر توان
با شنیدن این حرف من پوزخندی زد و با لحن مسخره ای گفت:
_کلفت و خدمتکار جفتش یکیه خانوم باسواد
_شعور نداری بخوام باهات حرف بزنم
_هی یواش یواش کاری نکن ….
_امیربهادر بسه!
با شنیدن صدای دانیال ساکت شد نگاهم به دانیال افتاد بدون اینکه بهم نگاه کنه با صدای سردی گفت:
_اتاق طبقه پایین برای خدمتکاراست میتونی بری
سرم رو تکون دادم و رفتم هر چقدر دانیال شعور داشت به همون اندازه امیربهادر بیشعور بود
داخل اتاقی که گفت شدم چمدون رو یه گوشه گذاشتم و روی تخت نشستم طولی نکشید که در اتاق باز شد و نیاز اومد داخل اتاق با دیدنش پوزخندی زدم و گفتم:
_در میزدی بد نبود!
بدون توجه به این حرف من با خشم بهم خیره شد و گفت:
_چرا دوباره اومدی سمت امیربهادر چی میخوای از جونش!؟
_والا من نیومدم نزدیک امیربهادر شما
امیربهادر رو با یه لحن مسخره ای گفتم که بیشتر عصبی شد
_ببین دخترجون اینبار حتی ضرری به امیربهادر برسونی خیلی برات بد میشه مطمئن باش!
روبروش ایستادم و گفتم
_مطمئن باش من اینبار هیچ کاری با امیربهادر شما ندارم

پوزخندی زد و گفت:
_اینبار نمیتونی هم هیچ کاری کنی من …
وسط حرفش پریدم و گفتم:
_ببین من کاری با هیچکدومتون ندارم سرم تو کار خودمه شماها هم سرتون تو کار خودتون باشه اوکی!؟
نگاهش رو با نفرت ازم گرفت و از اتاق خارج شد قطره اشکی که روی گونم چکید رو با حرص پاک کردم نباید گریه میکردم من خودم خواستم اینجوری بشه اما واقعا برام سخت بود دیدن چشمهای پر از تنفر نیاز کسی که یه روزی محرم من بود!
با شنیدن صدای زنگ موبایلم به سمتش رفتم و جواب دادم:
_بله بفرمایید
صدای گرم و دوست داشتنیش بلند شد
_سلام پرنسس کوچولو
با شنیدن صداش اشک تو چشمهام جمع شد
_سلام بر بهترین داداش دنیا
_کجایی دلم برای خواهرم تنگ شده
_با دوستام اومدم مسافرت
_وقتی چشم باز کردم همه بودند حتی نفس عشقم اما تو نبودی!
چونم لرزید
_داداشی اینجوری نگو!
_بلاخره قلب مریضم درست شد خیالم راحت حالا میتونم خودم مواظب جفتتون باشم
_سیاوش
_جون دلم
_دلم برات تنگ شده خیلی زیاد
با باز شدن در اتاق نگاهم به امیربهادری افتاد که حالا داشت با شک من نگاه میکرد
_منم همینطور کی برمیگردی!؟
_به زودی برمیگردم نفسم مواظب خودت باش نمیخواد خودت رو اذیت کنی برای قلبت خوب نیست
_باشه عزیزم مواظب خودت باش من و از ح*** بیخبر نزار
_چشم خداحافظ
همین که گوشی رو قطع کردم نفس عمیقی کشیدم که صدای امیربهادر بلند شد
_داشتی با کی حرف میزدی؟!
_به تو ربطی نداره

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا