رمان ازدواج اجباری

رمان ازدواج اجباری پارت۲۱

رمان ازدواج اجباری

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ازدواج اجباری وارد شوید

میدونستم هیچ دلیلی وجود نداره که امیربهادر دروغ بگه پس به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_پس چرا اون دختره رو همراه خودت آوردی اینجا هان !؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید
_اون دیگه به تو مربوط نمیشه ، دیگه هم دوست ندارم این شکلی ببینمت اگه باز هم به دلایل خیلی احمقانه نشستی به قهر کردن بهم خبر بده فهمیدی !؟
اخمام رو توهم کشیدم و گفتم:
_میخوای منم برم یکی رو ببوسم تا بفهمی دلایل کسشعر چیه هان !؟
با شنیدن این حرفم نگاه وحشتناکی بهم انداخت که از شدت ترس ساکت شدم با صدای عصبی گفت:
_دیگه هرگز همچین حرف های احمقانه ای نزن فهمیدی !؟
_آره
بعد تموم شدن حرف من از اتاق رفت بیرون روی تخت نشستم حالا آروم شده بودم پس اون نفس رو نبوسیده بود ، میدونستم با اینکارم خودم رسوا کرده بودم اما نمیتونستم تحمل کنم خیلی سخت داشت بهم فشار میومد
* * * * *
_جانا
به سمت جانیار برگشتم سئوالی بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_ح*** خوبه !؟
لبخند پت و پهنی زدم و شیطون بهش خیره شدم و گفتم:
_عالی
چشمهاش گرد شده بود میتونستم بفهمم دلیلش چیه از این تعجب کرده بود که من تا چند ساعت پیش فقط داشتم گریه و زاری میکردم ولی الان خوشحال و شیطون نشسته بودم داشتم باهاش شوخی میکردم
_باامیربهادر صحبت کردی !؟
_آره
_بهت چی گفت انقدر خوشحال شدی !؟
_اینکه اون نفس رو نبوسیده بلکه نفس اون رو بوسیده و وقتی اینکارش رو دیده بهش سیلی زده ازش جدا شده
جانیار بعد تموم شدن حرف های من لبخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_پس بگو دلیل این رفتارت چیه
_وای خیلی خوشحال شدم جانیار این یعنی امیربهادر اصلا عاشق اون دختره ی عوضی نیست من و بگو چقدر ناراحت شده بودم از اینکه اون و با خودش آورده و بعدش هم اون صحنه ی بوسه ای که دیدم داغون شدم
جانیار با شنیدن این حرف من عمیق بهم خیره شد
_عاشقشی !؟
با شنیدن این حرفش شکه بهش خیره شدم و بهت زده گفتم
_چی !؟
_عاشقش هستی درسته !؟
نمیدونستم چه جوابی بهش باید بدم با این رفتار هام گند زده بودم و رسما خودم رو لو داده بودم!

_آره
به جای اینکه متعجب بشه لبخند عمیقی زد و گفت:
_میدونستم اما اینکه چرا تا حالا بهش اعتراف نکردی واسه من تعجب آوره فقط همین
با شنیدن این حرفش آه تلخی کشیدم و شروع کردم به تعریف کردن اتفاقات گذشته تا الان که برام افتاده بود وقتی حرفام تموم شد دستی روی صورت خیس شده ام کشیدم اصلا نمیدونستم کی گریه کردم ، نگاهم به صورت عصبی جانیار افتاد چشمهاش قرمز شده بود و رگ گردنش برآمده میدونستم چقدر براش باید سخت باشه
_جانیار
با صدای گرفته ای گفت:
_معذرت میخوام
و قبل از اینکه من بخوام حرفی بزنم بلند شد رفت نفس عمیقی کشیدم هیچوقت دوست نداشتم کاری کنم که جانیار ناراحت بشه یا گذشته رو تو صورتش بکوبم اما احتیاج داشتم تا گذشته رو به یکی بگم
_جانا ح*** خوبه !؟
با شنیدن صدای سیما سرم و بلند کردم
_آره
_چشمهات شده کاسه خون چیشد نکنه با جانیار دعوا کردید آخه اون هم خیلی عصبی بود گذاشت رفت بیرون
_نه
_پس چیشده داری نگرانم میکنی جانا زود باش بهم بگو
_گذشته ی تلخی که داشتم رو براش تعریف کردم اون برای همین انقدر عصبی شد و به این حال و روز افتاد
با شنیدن این حرف من سیما کنارم نشست و بغلم کرد سعی داشت آرومم کنه
_چخبره اینجا !؟
با شنیدن صدای امیربهادر از سیما جدا شدم که صدای سیما بلند شد:
_چیزی نیست داداش فقط یخورده دلش گرفته همین
با شنیدن این حرف سیما صدای عصبی امیربهادر بلند شد
_نکنه نفس بهت چیزی گفته نشستی گریه کردی هان !؟
_نه
_پس دلیل گریه کردن تو چیه هان !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_داشتم با جانیار درد و دل میکردم اونم وقتی تموم گذشته ام رو شنید عصبی شد رفت بیرون
امیربهادر حرصی بهم خیره شد و گفت:
_نباید باهاش حرف میزدی اون پسر یه ذره عقل هم نداره
بعدش به سیما خیره شد و گفت:
_پاشو برو بهش زنگ بزن ببین شوهرت کجاست
سیما سری به نشونه ی تائید تکون داد بلند شد رفت که امیربهادر اومد کنارم نشست و گفت:
_به بچه و حال و روزت فکر کن تو نباید انقدر گریه کنی و ح*** بد بشه اگه اتفاقی برات میفتاد چی !؟
لبخند تلخی روی لبهام نشست و با غم گفتم:
_از دست من راحت میشدی
نگاه وحشتناکی حواله ام کرد و گفت:
_بسه

نوشته های مشابه

‫9 نظرها

      1. وای تا کی منتظر بمونیم این از ازدواج اجباری ک پارتشو نذاشتید اونم از استاد خلافکار ک پارت بعدی اونم نذاشتی ادمییییییین سریع لطفا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن