" /> رمان ازدواج اجباری پارت16 - بی بی نار
رمان ازدواج اجباری

رمان ازدواج اجباری پارت۱۶

رمان ازدواج اجباری

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ازدواج اجباری وارد شوید

لبخند تلخی روی لبهام نشست بهش خیره شدم و گفتم:
_مگه جز این چاره ای هم داشتم من هیچکس و نداشتم سیاوش بهترین فرد زندگی من بود بخاطرش مجبور بودم اینکارو انجام بدم الان هم اصلا پشیمون نیستم سیاوش قلبش خوب شده یه کار خوب داره چرا باید پشیمون باشم مگه من دیگه چی از این زندگی میخوام !؟
به سمتم اومد محکم بغلم کرد و گفت:
_کاش جانیار تو رو حمایت میکرد کاش حماقت نمیکرد اون قلب بزرگی داره اما نمیدونم چرا به خواهر خودش که رسید کوچیک شد کاش هیچکدوم از این اتفاق ها نمیفتاد
آه دلسوزی کشیدم و گفتم:
_کاش
صدای امیربهادر اومد
_جانا
با شنیدن صداش از سیما جدا شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
_زود باش بیا اتاق من باهات کار دارم
سری تکون دادم و همراهش داخل اتاق شدم بهش خیره شدم سئوالی که شروع کرد به صحبت کردن
_سه روز دیگه عقد میکنیم
با شنیدن این حرفش نفس تو سینه ام حبس شد یعنی تا سه روز دیگه قرار بود زن رسمی امیربهادر بشم نمیدونم چرا اما از ته قلب احساس غمگینی داشتم
_نمیخوام هیچکس بفهمه حامله ای جانیار و سیما به هیچکس این موضوع رو نمیگن
_باشه ، اما پدر و مادرت چی !؟
_به اونا همه چیز رو گفتم موافق هستند اما از اونجایی که نمیتونند بیان من تو رو فعلا عقد محضری میکنم بهتره به سیاوش خبر بدی
_باشه
_جانا
_بله
_دوست ندارم هیچ آسیبی به بچه برسه من فقط بخاطر بچه داخل شکمت باهات ازدواج میکنم فهمیدی !؟
_نیاز نیست تکرار کنی من خودم میدونم چرا میخوای باهام ازدواج کنی
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت:
_میتونی بری
از اتاق خارج شدم بغض کرده بودم چ آرزوهایی داشتم که پر پر شدند تو راهرو جانیار رو دیدم بااخم بهم خیره شده بود با صدای خش داری گفت:
_هرزه شدی
_شاید بخاطر تو هرزه شدم شاید اگه تو اون موقع که باید من و ترک نمیکردی اینجوری نمیشد!
و بعدش بدون توجه به چشمهای بهت زده اش به سمت اتاق رفتم داخل اتاق که شدم در رو قفل کردم و شروع کردم به گریه کردن قلبم داشت میسوخت!

_سیاوش
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد به چشمهام خیره شد
_جان
نفس عمیقی کشیدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_تو همیشه تو سخت ترین شرایط من رو حمایت کردی بهم کمک کردی برای همین من هیچ وقت به خودم اجازه ندادم لحظه ای فکر کنم تو داداش واقعی من نیستی
سیاوش به چشمهام خیره شد و گفت:
_چیزی شده جانا چرا داری اینجوری صحبت میکنی !؟
برای دومین بار بود میخواستم بهش دروغ بگم
_امیربهادر از من خواستگاری کرد
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_دوستش داری !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_آره
با شنیدن این حرف من لبخند عمیقی روی لبهاش نشست
_پس بلاخره خواهر کوچلوی من دلبسته و عاشق شد آره
با شنیدن این حرفش خج*** زده بهش خیره شدم که صداش بلند شد:
_امیربهادر پسر خوبیه من موافقم بنظرم میتونه خوشبختت کنه تو این مدت ندیدم کار اشتباهی ازش سر بزنه.
_ممنون سیاوش من جز تو هیچکس رو ندارم
بلند شد منم بلند شد اومد سمتم محکم بغلم کرد و گفت:
_تو هم من رو داری هم الناز و هیچ فراموش نکن تو هر شرایطی که باشم باز هم دست از حمایت کردن تو برنمیدارم مراقب خودت باش ، من هم باامیربهادر صحبت میکنم
_ممنون داداش
* * * * *
_با سیاوش صحبت کردی !؟
با شنیدن صدای امیربهادر به سمتش چرخیدم و گفتم:
_آره
_چی گفت !؟
_موافق بود گفت پسر خوبی هستی میتونی من و خوشبخت کنی
و بعدش پوزخندی روی لبهام نشست که صداش بلند شد:
_الان چرا داری پوزخند میزنی ؟!
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم
_همینجوری
صدای جانیار بلند شد
_امیربهادر بهتر نیست خوب فکرات رو بکنی برای این ازدواج
_نه
جانیار پوزخندی زد و گفت:
_پشیمون میشی
با شنیدن این حرفش عصبی شدم نگاهم و بهش دوختم گفتم:
_بهتر نیست دست از سر من برداری تا کی میخوای گوه خور من باشی مثل اینکه یادت رفته من و تو هیچ نسبتی نداریم با هم اونقدر که حتی من تو رو داداش خودم نمیدونم و به سیاوش پناه بردم.

با شنیدن این حرف من جانیار هم عصبی شد بلند شد و با خشم فریاد کشید:
_رفتی هرزه شدی پرو هم هستی هر کی ندونه فکر میکنه همینجوری حامله شدی اونم بدون اینکه اسمی داخل شناسنامه ات باشه چه خوب شد که تو رو از زندگیم انداختم بیرون و خواهری مثل تو ندارم.
بعدش هم گذاشت رفت ، رفت و ندید چجوری شکسته شدم با حرف هاش قطره اشکی روی گونم چکید
_ح*** خوبه جانا
با شنیدن این حرف امیربهادر اشکام با شدت بیشتری روی گونه هام جاری شدند چجوری میتونست حال من خوب باشه مخصوصا با شنیدن حرف هایی که شنیده بودم
_نه
_گریه نکن من میدونم تو چرا تن به این کار دادی
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_همه فکر میکنند من هرزه ام اما خدا اینو شاهده من فقط برای نجات دادن جون حامی ام اینکارو انجام دادم
صدای گرفته اش بلند شد:
_من خیلی خوب میدونم تو چرا اینکارو انجام دادی پس نمیخواد خودت رو ناراحت کنی و به چیز های بیهوده فکر کنی فهمیدی ؟!
با شنیدن این حرفش لبخند تلخی زدم کاش میشد به چیزی فکر نکرد کاش
_امیربهادر
_جان
بغض کرده بهش خیره شدم
_بچه ام بدنیا اومد از من میگیریش پرتم میکنی بیرون !؟
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_نه
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست و چشمهام برق زد که صداش بلند شد:
_الان هم انقدر گریه نکن اشکات رو پاک کن و آروم بگیر قرار نیست اتفاق بدی برای تو بیفته!
با شنیدن این حرفش لبخند عمیقی زدم و گفتم:
_من خیلی خوشحال هستم امیربهادر خیلی خوبه که هنوز سنگدل نشدی
_من هیچوقت خواسته به هیچکس بدی نمیکنم
صدای سیما اومد
_چی دارید میگید شما دوتا خلوت کردید
اشکام رو پاک کردم که صدای امیربهادر بلند شد:
_تو فضولی الان
سیما با شنیدن این حرفش اخماش رو توهم کشید و گفت:
_تو بیشتر

بلاخره خطبه عقد خونده شد سیاوش و الناز بهم تبریک گفتند اما هیچکس نمیدونست دل من خون شده خیلی ناراحت بودم الان از چشم بقیه یه هرزه بودم اما خدا میدونست من رابطه ای باهاش داشتم هم صیغه اش بودم محرمش بودم نمیتونستند بهم انگ هرزه بودن بزنند.
صدای امیربهادر کنار گوشم بلند شد:
_ناراحتی از اینکه ازدواج کردیم یادت میاد قرار بود با عشق ازدواج کنیم اما تو خیلی بد من رو پس زدی
با شنیدن این حرفش یاد گذشته افتادم با درد چشمهام رو بستم نفس عمیقی کشیدم به سمتش برگشتم و گفتم:
_تو هنوز فراموش نکردی !؟
با شنیدن این حرف من سری به نشونه ی تائید تکون داد و گفت:
_نه
حق داشت من هم هنوز فراموش نکرده بودم بااینکه باعثش من بودم اما خیلی سخت بود اون روز هایی که گذشت
_داداش
با شنیدن صدام سیاوش بهم خیره شد لبخندی زد و گفت:
_جان داداش
به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم
_خیلی دوستت دارم سیاوش
با شنیدن این حرف من حلقه ی دستاش سفت شد
_منم همینطور عزیز دلم خیلی خوشحالم از اینکه با کسی ازدواج کردی که میتونه تو رو خوشبخت کنه کسی که میتونه مراقبت باشه برعکس من!
با شنیدن این حرفش ازش جدا شدم با اخم بهش خیره شدم و گفتم:
_چرا اینجوری میگی سیاوش تو که میدونی من چقدر دوستت دارم.
با شنیدن این حرف من لبخند خاصی روی لبهاش نشست که صدای امیربهادر بلند شد:
_سیاوش نگرانش نباش من هواسم به همسر خوشگلم هست
سیاوش با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زد و گفت:
_میدونم برای همینه زیاد نگران نیستم چون تو همیشه خیلی خوب مراقبش هستی برعکس من!
_سیاوش این حرف ها چیه میزنی تو همیشه مراقب من بودی کسی غیر تو بود یه دختر تنها بیکس و کار میدید به چشم بد بهش نگاه میکرد اما تو مثل یه مرد واقعی مثل یه داداش واقعی بهم کمک کردی کاری که تو برای من کردی هیچوقت نمیتونم برات جبران کنم تو …
سیاوش وسط حرفم پرید:
_جانا کافیه امروز روز خیلی مهمیه نباید با فکر کردن به این چیزا ناراحت بشی فهمیدی !؟
با شنیدن این حرفش لبخند تلخی روی لبهام نشست اون همیشه مرد زندگی من بود!

مراسم تموم شده بود برگشته بودیم خونه روی تخت داخل اتاقم نشسته بودم که در اتاق باز شد نگاهم به امیربهادر افتاد با دیدنش ابرویی بالا انداختم و با صدای گرفته ای گفتم:
_چیزی شده برای چی اومدی !؟
با شنیدن این حرف من به سمتم اومد کنارم نشست و گفت:
_هیچوقت فکرش رو نمیکردم باهات ازدواج کنم اونم تو همچین شرایطی
با شنیدن این حرفش لبخند تلخی روی لبهام نشست خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_منم همینطور
_وسایلت رو جمع کن از امشب باید داخل اتاق من باشی
_نمیشه من ….
انگار میدونست چی میخوام بگم چون خیلی جدی گفت:
_نه
با شنیدن این حرفش نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم ، امیربهادر بلند شد از اتاق خارج شد با بیرون رفتنش اشکام روی صورتم جاری شد خیلی دلم گرفته بود از همه چیز کاش میشد میتونستم همه چیز رو حل کنم.
سر میز شام نشسته بودیم که جانیار رو به سیما گفت:
_فردا میریم دنبال خونه یادت نره
سیما با شنیدن این حرفش غمگین بهش خیره شد که جانیار دستش رو گرفت با عشق بهش خیره شد و گفت:
_اینجوری نگاهم نکن عزیزم میدونی که باید مستقل بشیم بعدش تو میتونی هر وقت دلت خواست بیای خونه داداشت
سیما با شنیدن این حرفش سری تکون داد که صدای امیربهادر بلند شد:
_قراره برید دنبال خونه !؟
جانیار بهش خیره شد
_آره
امیربهار خونسرد بهش خیره شد
_ میتونستی اینجا زندگی کنی مشکلی هم نداشت خونه که بزرگ برای هممون جا داره.
_باید مستقل بشیم نمیشه همه یکجا باشیم
امیربهادر سری تکون داد
_هر جور راحتی
بعدش به سیما خیره شد و با لبخند گفت:
_نبینم خواهرم ناراحت باشه نترس عزیز دلم تو همیشه هر جا که بری هر روز میای به داداشت سر میزنی
سیما با شنیدن این حرف امیربهادر لبخند قشنگی روی لبهاش نشست ، جانیار حق داشته عاشق سیما بشه سیما دختر خوب و خوشگلی بود.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا