" /> رمان آهن پرست - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان آهن پرست

4 / 5 ( 5 votes ) رمان آهن پرست

قسمتی از رمان:

عروس آدم آهنی داستان زندگی دو شخص متفاوت
روایت میکنه.
آریامِن مهرداد، یه مولتی میلیاردره که مادر زاد دچار
سندرم بی حسی هست که درد احساس نمی کنه
یه آدم منظبت و منظم که حتی حرف زدنش هم تایم
خاصی داره، آریامِن یه آدم مغرور و عصبی نیست
یه آدم پر خاشگر و زور گو نیست
آریامِن فقط یه آدم خونسرد و ریلکس که به هیچ چیز و
هیچ کس واکنش نشون نمیده

لیلی رضایی یه دختر از قشر ضعیف رو به پایین جامعه
است
که به هیچ عنوان از زندگیش راضی نیست.
به نظر اون همه چی خالصه میشه تو پول و پول
تمام تالشش رو میکنه تا از این زندگی که داره خالص
بشه

صدای پاشنه های بلند کفشش روی پیاده رو های
خیابان توجه عابر ها را به خود جلب می کرد
قدم هایش را تند بر می داشت تا هر چه سریع تر به

همین طوریش هم ده دقیقه دیر کرده بود.
در اولین قرار و این همه تاخیر واقعا ابرو برو خجالت وار
بود.
نفس زنان رو به روی در کافه ایستاد.
صورتش از دویدن در باد سرد پاییزی قرمز شده بود.
نگاهی به در کافه انداخت و با عجله دستی به رو سری
مشکی ساتنش کشید و وارد شد.
صدای آویزی که باالی در اویخته شده بود در فضای گرم
و دلچسپ کافه پیچید.
نگاه مضطربش را دور تا دور فضای کالسیک کافه
چرخاند و در اخر چشمایش روی مرد جوانی که پشت میز
نشسته بود متوقف شد.
با قدم های آرام به سمتش حرکت کرد، شاید با یک
حساب سر انگشتی این چهارمین یا پنجمین باری بود که
او را می دید.

اما با این حال اتفاقات چند شب پیش او را متعجب و
شوک زده کرده بود.
چطور این مرد که حتی در پستو های تاریک ذهنش هم
سایهای نداشت به یک باره انقدر پر رنگ شود.
در نزدیکی میز قدم های لیلی متوقف شد و با صدای خش
داری گفت:من واقعا بابت این همه تاخیر متاسفم.
مرد جوان سرش را بلند کرد و نگاه گذرای به چهره ای
سرخ دخترک انداخت.
لیلی هیچ چیزی از آن چشم ها و آن صورت مردانه نمی
فهمید.
ناراحت یا عصبی؟
متاسف یا غمگین؟

هیچ حسی از صورتش ساطع نمی شد تا لیلی را از حس
درونیش اگاه کند.
لیلی پس از مکث کوتاهی به آرامی پشت میز کافه
نشست.
این مالقات پس از آن شب خاستگاری عجیب وغریب،
برایش گنگ بود.
نمی دانست برای چه چیزی اینجاست؟!
فقط امروز صبح از این مرد تماسی داشت که از او
خواسته بود برای صحبت به این کافه بیاید.

فضای گرم کافه زیر نگاهای آریامِن مرد غریبهای که
زمان زیادی از شناختش نمی گذشت برایش سخت و
خفه کننده بود.
لیلی نفسش را با صدای آرومی از سینه خارج کرد و گفت:
فکر می کنم میخواستید با من صحبت کنید!
آریامِن نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت:بله
میخواستم با شما صحبت کنم.
می دونم زمان زیادی از آشنایی من و شما نمیگذره و
اصال هم دیگه رو نمی شناسیم ولی اون مراسم
خواستگاری که مادرم ترتیب داده بود هم من و هم شما
رو شوکه کرد.

لیلی با شنیدن جمله ای اخر آریامِن لنگهای ابرویش را
باال انداخت مگر خود او در جریان خواستگاری نبوده؟
آریامِن با دیدن نگاه متعجب لیلی ادامه داد: من اصال از
این موضوع اطالع نداشتم.
مدتی هست که مادرم برای متاهل کردن من سفت و
سخت روی تصمیمش ایستاده و من هم برای خالصی از
این تصمیمش شما رو پیشنهاد دادم.
چشمای لیلی گشاد تر از این نمی شد او که اصال لیلی را
نمی شناخت پس چطور…
قبل این که افکار مختلف لیلی مغزش را احاطه کند
آریامِن گفت: درسته من شما رو نمی شناسم و تنها یکبار
اون هم توی بیمارستان شما رو دیدم اما همونطور که
اصالع داشتم مثل اینکه چند باری با مادرم بحثتون شدع
برای همین با توجه به وضعیت شما و رابطهای که با
مادرم دارین به هیچوجه فکر نمی کردم بخواد با در

خواست من موافقت کنه برای همین از شما خواستم به
اینجا بیایین.
لیلی هاج واج به دهان آریامِن خیره شده بود، باور این
همه حرف ان هم از دهان یک مرد غریبهای که صرفان او
و خانوادهاش را به باد مضحکه گرفته سخت و غیر قابل
باور بود.
آریامِن با دیدن نگاه متعجب و گیج لیلی نگاهی به
ساعتش انداخت و بعد در حالی که از جایش بلند میشد
گفت: متاسفم امیدوارم خودتون این موضوع رو با جواب
منفی که قراره امشب به مادرم بدین حل کنید.
لیلی سرش را بلند کرد و نگاهی به صورت آریامِن
انداخت.
بدون فکر کردن به کلماتی که از دهانش خارج میشد
گفت:توی عوضی به چه حقی با من و خانواده ام بازی
کردی هان؟ خجالت نمی کشی!

آریامِن در حالی که شال گردن طوسی بلندش را دور
گردنش مرتب میکرد با شنیدن حرف های لیلی حرکت
دستش متوقف شد و به صورت بر افروخته دخترک چشم
دوخت.

لیلی با دیدن نگاه خیرهای آریامِن هول شد و عصبانیت
فوران کرده اش یهو فروکش کرد.
خون با سرعت در صورتش دوید، خجالت باعث شد
چشم از آریامِن بردارد و به زمین چشم بدوزد.

آریامِن چشمهای خوش رنگ خاکستریش را در صورت
لیلی سرخ گلگون لیلی چرخاند و گفت:متاسفم!
لیلی بدون اینکه به آریامِن نگاه کند سر تکان داد و زیر
لب زمزمه کرد
آریامِن به عادت همیشگی لب هایش را داخل دهانش بردامیدوارم هیچ وقت نبینمتون.
و نگاه عاری از هر احساسش را به لیلی انداخت و پشت
به او راه در خروجی را در پیش گرفت.
لیلی با رفتن مرد جوان از پشت به قد بلند و شانه های
پهنش خیره شد.
ساعت ها با سرعت عادی همیشه حرکت میکردن و لیلی
انقدر درگیر مرد جوان بود که اصال گذر زمان متوجه
نشده بود

صدای زنگ موبایلش باعث شد دست از فکر و خیال
بردارد.
نگاهی به صفحهای موبایلش انداخت و با دیدن اسم
مادرش دکمه اتصال تماس را فشورد.
صدای مریم با عصبانیت در گوشی پیچید.
لیلی پوف کالفه ای کشید و سعی کرد با آرامش باالو لیلی هیچ معلوم هست تو کجایی؟
مادرش صحبت کند.
-چی شده مامان جان

مریم نفسش را با شدت بیرون فرستاد و گفت:وایی از
دست تو دختر که انقدر بی خیالی موندم فردا خونه
شوهرت میخوای چه غلطی کنی.
لیلی از پشت میز بلند شد و در حالی که به سمت در
خروجی میرفت با مالیمت گفت:اخه مامان جان تو بگو
چی شده که انقدر توپت پره؟
مریم شعله اجاق گاز کم کرد و خطاب به لیلی گفت:
خانوم مهرداد زنگ زده بود.
خون در رگ های لیلی یخ زد و قدم هایش برای بیرون
رفتن از کافه سست شد.
به آنی احساس کرد حلقش به کبیر خشکی بدل شده و
گلویش حتی با نفس کشیدن هم خراشیده میشود.

لیلی به سختی و مشقت لب باز کرد و گفت: آ… آرهلیلی مادر حواست به من هست؟
مریم روی مبل سالن نشست و گفت:آره می گفتم، خانوم
مهرداد زنگ زده بود منم جواب مثبت تو بهشون گفتم
اونام برای پنجشنبه همین هفته برای بله برون میان.
صدای چی بلند لیلی باعث شد مریم از ترس در جایش
بپرد.
لیلی نگاهی به داخل کافه انداخت و با معذرت خواهی از
کافه خارج شد و گفت:مااااااااامان تو چیکار کردی کی من
جواب مثبت داده بودم هاااااااان

مریم دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:کوفت چرا
داد میزنی زهرم آب شد خوب من قبل رفتن ازت پرسیدم
اگه زنگ زدن چی بگم توام گفتی هر چی بابا بگه.
لیلی پوزخندی به آن زمان که همچین جوابی داده بود و
برای خود خیال های صورتی بافته بود زد و با عصبانیت
گفت:مامان من گفتم هرچی بابا بگه نگفتم که موافقم.
وقتی میگی هرچی بابا بگه یعنی چی؟ یعنی موافقی دیگهخوبه خوبه حاال که من جواب دادم داری ناز می کنی
بعدم زود بیا خونه انقدم بیرون نمون هوا داره تاریک
میشه فعال خداحافظ

دانلود پارت ۱

دانلود پارت۲

دانلود پارت۳ جدید ۱ بهمن

دانلود پارت۴ جدید ۳ بهمن

دانلود پارت۵ جدید ۶ بهمن

دانلود پارت۶ جدید ۹ بهمن

دانلود پارت۷ جدید ۱۴ بهمن

دانلود پارت۸ جدید ۱۷ بهمن

دانلود پارت۹ جدید ۲۰ بهمن

دانلود پارت۱۰ جدید ۲۳ بهمن

دانلود پارت۱۱ جدید ۲۷ بهمن

دانلود پارت۱۲ جدید ۳۰ بهمن

دانلود گلچین آهنگ شاد فو ق العاده زیبا

زمان آپدیت رمان های آنلاین سایت هردو ویا نهایتا سه روز یکبار میباشد ,درصورت هرگونه مشکل در روند دانلود پارت هاو یا ….ازطریق دیدگاه اطلاع رسانی نمایید به تمامی نظرات جواب داده میشود با تشکر برترین رمان

نوشته رمان آهن پرست اولین بار در برترین رمان. پدیدار شد.

برای دانلود تمامی پارت های به سایت برترین رمان مراجعه کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا