رمان عقاب

رمان عقاب پارت۶

رمان عقاب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عقاب وارد شوید

ماشین جلوی پله ها نگه داشت ..و رضوان خانم و ایرج ازش پیاده شدن …
از ترس قدرت حرکت نداشتم حدس می زدم اگر از غضب رضوان خانم در امان بمونم از دست ایرج نمی تونم خلاص بشم وساده لوحانه خودمو آماده کردم که اگر بهم حمله کرد حسابی حالشو جا بیارم ..
اما ایرج داشت گریه می کرد و دنبال مامانش که معلوم بود از دست اون کفری شده از کنار من رد شد و رفتن توی خونه و انگار منو ندیدن …
تو دلم گفتم چقدر من از این پسره بدم میاد ..
خدایا کجا گیرش بیارم و حسابشو برسم …
وقتی برگشتم پیش حسن که داشت چمن ها رو می زد؛ چیزی که سر دلم گیر کرده بود بهش گفتم :حسن آقا اصلا منو ندیدن ؛؛..
با ح***ی تمسخر آمیز گفت : تو رو ؟ کی ندید ؟ خانم ؟
گفتم : ها ؛؛از پیشم رد شدن و انگار نه انگار …
گفت : ای بابا چه بد شد ؛؛بی تریبت ها؛ بهت سلام نکردن ؟
گفتم :نه …
گفت : عجب آدمایی پیدا میشن ؛ شاهزاده ی مشرق زمین رو دیدن و بهت تعظیم نکردن ؟ قربان دستور بدین برم سرشون رو از تنشون جدا کنم …
ماتم برد ؛ همینطور بِر و بِر بهش نگاه کردم نفهمیدم منظورش چیه ..

خنده ی صدا داری کرد و گفت : برو سر اون شیلنگ رو بگیر رو بیار بچه ..
برای چی آخه باید به تو نگاه کنن ..من و تو برای اونا وجود خارجی نداریم ..کار کنیم؛ بهمون پول میدن نکنیم با اردنگی میندازمون بیرون …مثل اینکه خودتو خیلی آدم حساب می کنی ؟
گفتم : ها ..معلومه که آدمم پس چیم ؟
گفت : نوکر …شنیدی؟تو نوکر ی, پدرت و پدر بزرگت هم نوکر آقا و پدر آقا بودن ..
اینو بفهم آقا یوسف ..زود باش کار داریم …اونا هر روز با صد تا کلفت و نوکر سر کار دارن تو جِقله بچه آخه دیدن داری ؟
همینطور که میرفتم سر شیلنگ رو بیارم بدم دست حسن رفتم تو فکر؛ بدجوری حالم گرفته بود …
من نمی خواستم منو آدم حساب نکنن نمی خواستم نوکر باشم …
تازه دخترشون هم به من می خنده … پس من آدمم …
یک مدت گذشت حسابش از دستم بیرون رفته بود…
روزها کنار دست حسن فرمون می بردم واین برای من کار سختی نبود چون وقتی توی روستا بودم کارای سخت تر از این انجام می دادم ..
مثلا گله رو می بردم کوهستان برای چرا ..وای که چه روزای خوبی بود ..
آزاد و رها دنبال گوسفندها روی تپه ها می دویدم و صدای عقاب از خودم در میاوردم ..در حالیکه اونا بالای سرم پرواز می کردن و شاید منو از خودشون می دونستن …

خوشحال بودم و از دور کوه بلندو سر به فلک کشیده ای رو که همیشه برف روی اون بود رو تماشا می کردم و دلم می خواست یک روز بال در میاوردم و توی قله ی اون کوه خونه می ساختم و مثل عقاب زندگی می کردم جایی که دنیا زیر پای من بود .
و غروب وقتی گوسفند ها رو بر می گردوندم هنوز خسته نبودم اصلا خستگی سرم نمی شد …
و بازم دلم می خواست بازی کنم و از سر و کول مادرم بالا میرفتم ..
و به گفته اون که ته تاقاریش بودم و بعد از پنج تا دختر به دنیا اومده بودم تنها پسر آقام محسوب می شدم ….و در حالیکه دست و پای منو می شست ***ماس می کرد کفشم رو بپوشم نکنه خاری توی پام بره و من خودمو براش لوس می کردم ..
و آقام زیر چشمی با محبت مارو نگاه می کردو به زور جلوی لبخندشو می گرفت و من حس می کردم که دوستم داره ….
و حالا کارایی که حسن ازم می خواست بخوبی انجام می دادم و اونم ازم راضی بود .
اما انگار اهل خونه هم به دیدن من عادت کرده بودن و کسی کاری به کارم نداشت ..ودلم خوش بود که سر ظهر زیور میاد و با حسن حرفایی می زنن که من خوشم میومد …
و شب ها وقتی عزیز می خوابید از دوری آقام و خواهرام و دل تنگی برای مادرم ، مظلومانه در تنهایی که حقم نبود گریه می کردم ….

در حالیکه همش منتظر بودم یک روز با هنگامه بازی کنم ، فقط چند بار اونو از دور دیدم که سوار ماشین می شد وبا مادر و پدرش از خونه بیرون میرفت …
و فکر اینکه اونم منو فراموش کرده خیلی آزارم می داد …
حتی عزیز رو هم درست نمی دیدم وقتی از کار روزانه بر می گشت اونقدر خسته بود که نای حرف زدن نداشت نماز می خوند و می خوابید …
اما یک شب که عزیز برگشت یک جفت کفش برای من آورده بود
با خوشحالی گرفت طرف منو و گفت : دادم برات خریدن اینا رو بپوش اون دمپایی ها رو هم بنداز دور .
به آذر گفتم وقتی میاد یک جفت هم دمپایی برات بخره …و کفش ها رو گذاشت جلوم …
بدون اینکه بهش دست بزنم چشمم پر از اشک شد و دونه دونه از روی گونه هام پایین اومد ..
با مهربونی نشست کنارم و پرسید خوشحال نشدی ؟چرا این چشم های قشنگت گریون شده ؟ همینطور که لب ورچیده بودم با بغض گفتم : عزیز ؟
گفت : جانم ؟

گفتم : مادرم می خواست برام بخره …
گفت : پسر عزیزم منم مثل مادرت چه فرق می کنه ؟ بپوش بببنم اندازه ات هست یا نه .
مادرت داره از اون بالا تو رو تماشا می کنه …شایدم اون به دلم انداخت برای تو کفش بخرم هان ؟ چی میگی ؟ تو اینطوری فکر نمیکنی ؟
ببین من نخواستم کفش ایرج رو بهت بدن که دوباره اذیت بشی …
و از اون روز تا به حال هر وقت کفش پام می کنم مادرم رو حس می کنم که از اون بالا منو تماشا می کنه ….
سال ۱۳۳۰ بود وهنوز بی حجابی توی روستا ها نرفته بود ..
من حتی موهای مادرم رو بندرت می دیدم و همیشه یک رو سری سرش بود و چادری به کمرش بسته بود ..و خواهرام هم همینطور بودن ….
اما خونه ی ارباب مدام مهمون میومد با لباس های زرق و برق دار و یقه باز و موهایی که بطور عجیبی روی سرشون بالا می بردن ..و من از دور تماشا می کردم اون زن ها و مرد هایی که شیک از ماشین هاشون پیاده می شدن و میرفتن توی خونه خیلی فیس و افاده داشتن و صدای ساز و آواز تا نیمه های شب بلند بود ..

و در تمام این مدت عزیز نبود و تا آخرین نفر مهمون ها نمی رفت حق بر گشتن نداشت …
پشت پنجره تنها می نشستم و منتظرش می شدم و همون جا خوابم می برد .
گاهی هم ارباب و رضوان خانم به مهمونی میرفتن که در این صورت باز هم عزیز پیش بچه ها می موند و دیر وقت بر می گشت و عمارت سوت و کور می شد .
اما من اجازه نداشتم به اون عمارت نزدیک بشم …
و عزیز هم اینو نمی خواست ..و می گفت : نیا اونطرفا پسرم جلوی چشمشون ظاهر نشو ,, نمی ارزه که چهار تا لیچار بارت کنن ….
داشتم به اون وضع عادت می کردم و با تنهایی آزار دهنده ای که گریبانم رو گرفته بود کنار میومدم و تنها فکری که داشتم این بود که برای آقام پیغام بفرستم بیاد منو ببره …
اما چون خورد و خوراک درست و حسابی داشتم و عزیز هوای شکم منو داشت خیلی سر حال شده بودم ….

تا یک روز جنب و جوش عجیبی توی خونه به پا شد ..
حسن تند و تند کار می کرد ومدام به من فرمون می داد ..
از روز قبل آب اون حوض خیلی بزرگ رو که بهش استخر می گفتن رو خالی کردیم و با هم شستیم و تا صبح پر از آب شد ..
نمی دونستم که چه خبره و کسی به من حرفی نمی زد ..
داشتیم حیاط رو که به نظر من تمیز بود برق مینداختیم ..که یک ماشینِ پر از گل اومد ودو نفر پیاده شدن و یک ساعتی بیشتر طول نکشید که دور تا دور استخر رو با گل قشنگ کردن …
چند تا خدمتکار هم به قبلی ها اضافه شده بود ….
مدام میومدن و می رفتن و عزیز هم با اونا بود ..میز و صندلی گذاشتن ..و انواع خوراکی هایی که من توی عمرم ندیده بودم چیدن روش؛؛ و من اون گوشه کنار ها می پلکیدم …..
چتر های بزرگ کنار استخر باز شد و ..سر و کله مهمون ها و ماشین هاشون پیدا شد….
یکی یکی می رسیدن ..و پیاده می شدن و آقا عبدالله می دوید و ماشین رو می برد پشت ساختمون …
و منو و حسن دیگه اجازه نداشتیم اون اطراف باشیم ..
شلوغ شده بود و کسی به کسی نبود دوتا یی از دور ؛پشت یک درخت تماشا می کردیم اون برای دیدن زیور و من برای دیدن چیزایی که به نظرم عجیب و باور نکردی بود ..

و برای سن من پذیرشش آسون نبود …که وقتی اون همه زن رو دیدم که خیلی از جا های بدنشون دیده می شد وبا مردای لخت توی آب می پریدن تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که پشت سر هم پلک بزنم و آب دهنم رو قورت بدم …
اما نمی تونستم چشم از اونا بر دارم دیگه اختیارم دست خودم نبود .
فقط گاهی که می دیدم مردی زنی رو به شوخی بلند می کنه و دوباره توی آب پرت می کنه ..بی اختیار چونه ام میومد جلو و صدایی از گلوم خارج می شد ..آح…آح
محو تماشا بودم ..اونا بطری هارو از توی آب در میاوردن میریختن توی لیوان سر می کشین و خیلی خوشحال بودن …
که یک مرتبه یکی بازوی منو گرفت ..از جام پریدم و قلبم شروع کرد به تند زدن ..
عزیز بود یک نفس راحت کشیدم ..
گفت : یوسف پسرم اینجا نمون برو تو عمارت ؛ آشپز خونه رو بلدی ؟ …
گفتم : ها ؛ عزیز تو رو خدا بزار تماشا کنم …
گفت : می خوای با هنگامه بازی کنی یا نه ؟
یک مرتبه پریدم و کمرشو گرفتم و از شوقی که داشتم چادرشو بوسیدم و گفتم : عزیز خیلی ممنون …
گفت : ولی هر چی من گفتم گوش می کنی …

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا