رمان عقاب

رمان عقاب پارت۱۳

رمان عقاب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عقاب وارد شوید

اون سال زمستون خیلی سختی داشتیم و هوا بشدت سرد بود ؛
حیاط پوشیده از برفی بود که پشت سر هم اومد و روی هم تلمبار شد و به جز راهی که برای رفت و آمد ماشین هاو راهی به خونه ی عزیز ؛؛که منو و حسن مرتب پارو می کردیم بقیه ی حیاط پر از برف بود .
خوب یادمه اولین برف که بارید و زمین رو سفید کرد ؛عقاب من رفت و دیگه ندیدمش ..
اوایل بهمن بود و بازم داشت برف میومد …
من از پنجره آشپز خونه بیرون رو نگاه می کردم …
رضوان خانم هنوز نیومده بود و غلامحسین خان هم هر دو سه روزی یکبار میومد خونه و حسابی از ما زهره چشم می گرفت و میرفت توی اتاقشو مدت زیادی می خوابید ..و بعد توی اتاق کارش می نشست و به امورات خونه و کارای خودش رسیدگی می کرد و بیشتر اوقات تلفن دستش بود و حرف می زد …
اما اجازه نمی داد که کسی حرفای اونو گوش کنه و بشدت مراقب بود .ولی من می دیدم که عزیز حواسش هست و چند بارم دیدم یواشکی گوش ایستاده ..
و تا منو می دید وانمود می کرد که داره کار می کنه …

اون روز برفی عزیز هنگامه و ایرج رو راهی مدرسه کرد و تا دم ماشین با هاشون رفت و آقا عبدالله اونا رو برد ..
باز این فکر آزارم می داد و می خواستم بفهمم علت مرگ آقام چی بوده ؟
و چرا کسی به من چیزی نمیگه ؟ از هر کس می پرسیدم می گفت ..نمی دونم ما که اونجا نبودیم …
فقط یکبار ایرج از دهنش پرید و گفت :ما که ده شما بودیم همش مردم عزا داری می کردن ..
پرسیدم برای آقاجون من ؟گفت :نه..نه ..راستش من نمی دونم برای کی ؛فقط صدای قران میومد و ما از باغ بیرون نرفتیم ؛بابا اجازه نمی داد
با این فکرا پریشون شدم و با تمام وجودم دلم می خواست اقلا بدونم آقام چطوری مرده …
که از دور چشمم افتاد به یک درختی که عقاب من توی اون برف برگشته بود و روی شاخه ی اون نشسته بود ..
سرش رو به اطراف می گردوند ..

فورا کتم رو پوشیدم و رفتم سراغش …به زحمت خودمو رسوندم زیر اون درخت و داد زدم ‌..برو توی لونه ی خودت اینجا نمون از سرما خشک میشی ..
عقاب بالهای زیبا و بزرگشو باز کرد و پرید…در حالیکه دونه های برف به صورتم می خورد به زیبایی اون پرواز خیره مونده بودم …
خدایا چی میشد منم عقاب می آفریدی؟..اون چند تا چرخ خورد و نشست روی برف های زمین ؛نزدیک من و سرشو چند بار به علامت قدرت تکون داد ..
گفتم :از اینجا برو ..نمی خوام تو بمیری ؛به حرفم گوش کن ؛اگر ارباب تو رو ببینه زنده نمی مونی؛برو توی لونه ات اینجا اومدی چیکار ؟ ببین من دلم نمی خواد تو بری خیلی دوستت دارم ..
ولی دلمم نمی خواد از سرما بمیری …با چنگال های قوی که تا اون زمان بهش توجه نکرده بودم چند جست به طرف من زد و صدایی از گلوش بیرون داد ؛؛انگار می خواست با من حرف بزنه ..
رفتم جلو و دستم رو به طرفش دراز کردم و گفتم :اگر نمی خوای بری بیا من ببرمت یک جای گرم ..
مثل اینکه ترسید و چند تابال زد و دوباره پرواز کرد .

فکر کردم داره میره و براش دست تکون دادم ..
ولی کمی بعد روی یکی از شاخه های قابل دسترس اون درخت نشست به خودم جرات دادم و رفتم جلو ..
از اون نزدیک یکم ترسناک به نظرم رسید ..
منقارش و چنگالهاش اونقدر قوی بود که هر آن می تونست منو تیکه و پاره کنه….
این بود که کتم رو در آوردم و با ترس انداختم روش …
تکونی خورد ولی طوری نبود که دلش بخواد از دست من خلاص بشه …
فورا گرفتمش توی بغلم و بدو رفتم طرف انباری …
اون روزا خیلی به اونجا رفت و آمد می کردم ..
باید روزی دو بار ذغال سنگ برای بخاری ها میاوردم …یک بار صبح زود و یکبارم غروب ..و همه ی بخاری ها رو پر از ذغال سنگ می کردم .

عزیز کرسی داشت و یک چراغ والر نفتی ..وقتی غروب برای آوردن ذغال سنگ میرفتم چهار تا گلوله خاکه ذغال هم میاوردم و عزیز توی حیاط خلوت پشت ساختمون روشن می کرد و می ذاشت توی آتیش گردون و اونقدر چرخ می داد تا می گرفت و گل مینداخت
بعد با یک کفگیر وسط خاکستر های منقل میذاشت تا بزاره زیر کرسی تا موقع خواب خوب گرم بشه …
و من که شب ها اتاقم سرد بود و بخاری نداشتم میرفتم زیر کرسی گرم عزیز و می خوابیدم ..که عمیق ترین و لذت بخش ترین خواب های عمرم رو اونجا کردم …
اما وقت هایی که غلامحسین خان نبود ..
عزیز پیش هنگامه می خوابید و من توی اتاق ایرج روی زمین پای تخت اون …و تا نیمه های شب حرف می زدیم..
در واقع ایرج درد دل داشت اون مدام غصه می خورد حال و روز اونم بهتر از من نبود …نه دست محبت آمیز پدر ی و نه نوازش مادری روی سرش بود و فقط دلشو به این راضی می کرد که پسر اربابه….

گاهی نیمه های شب هنگامه بیدار می شد و مدتی برای مادرش گریه می کرد و این عزیز بود که مرهم دل کوچک اون می شد ..
حالا دلم برای اونم می سوخت و بیشتر بهش می رسیدم و هر روز بعد از اینکه درسی رو که گرفته بود به من یاد می داد …
باهاش بازی می کردم و به دلش راه میومدم …
غیر از بخاری های ذغال سنگی که می تونست اون خونه رو گرم کنه و چیز دیگه ای حریفش نمی شد توی هر اتاق هم یک بخاری نفت سوز بود که وقتی ارباب نبود هنگامه ازم می خواست که اون نفت رو توی بخاری بریزه و عاشق این کار بود و لذت می برد و منم بهش کمک می کردم که این کارو بکنه …
اما برام جالب بود که دختر ارباب تنها دلخوشی زندگیش من و عزیز بودیم و نفت ریختن توی بخاری ….
انباری گوشه ی حیاط بود و با چند تا پله و یک در کوچک زیر ساختمون قرار داشت ..
انتهای اون پر از خرت و پرت و اثاث کهنه و قدیمی بود و یک اتاق هم داشت که ذغال خونه بهش می گفتیم …

تابستون ها گاهی که دلم می گرفت و از یوسف یوسف گفتن ها و دستور های پشت سر هم خسته می شدم اونجا با خودم خلوت می کردم …
و حالا عقاب رو روی اون مبل کهنه و داغون گذاشتم و بهش گفتم ..
حتما چیزی گیرت نیومده بخوری ..الان میرم برات غذا میارم …ولی اون بی قرار شد و پرواز کرد و خودشو به در و دیوار می زد …نمی خواست اونجا بمونه ..
فورا درو باز کردم
و خودم رفتم بالا و اونم پشت سرم پرواز کرد و رفت توی آسمون و دور شد …
همینطور بدون کت ایستاده بودم نگاهش می کردم …زیر لب گفتم :منم مثل تو بودم اسارت رو دوست نداشتم اما مجبور شدم ..خدا کنه تو هرگز به این کار تن در ندی ..برو ..بر نگرد اینجا …برو همون جایی که بودی حتی به خاطر منم بر نگرد …
ولی اون چرخی زد و دوباره نزدیک من به زمین نشست…
سری تکون دادم و گفتم :چی تو رو اینجا کشونده ؟اگر عقاب منی چطوری پیدام کردی ؟
یک مرتبه صدای عزیز رو از پشت سرم شنیدم که گفت :یوسف پسرم ؛این همون چیزیه که تو ندیدی ..گفتی خدا فراموشت کرده …
گفتی اگر به یاد تو نباشه چیکار باید بکنی ؟خدا اینطوری خودشو به آدم نشون میده ..
هر روز و هر ثانیه یک معجزه در کنار تو اتفاق میفته و به خاطر اینکه این معجزه ها زیادن ما اونا رو نمی بینیم …

اومدن این عقاب درست در بدترین روز های زندگی تو معنا داره …
اینکه ما دو نفر اینقدر همدیگر رو دوست داریم معنا داره …و اینکه خداوند به تو هوش و زرنگی داده پر از معناست و لطف خدا رو نسبت به تو نشون میده ببین تو می دونی من چقدر ایرج رو دوست دارم …
خدا به اون یک چیزایی داده که به تو نداده …و به تو خیلی چیزا داده که به هر کسی نمیده …
در حالیکه عقاب جلوی من نشسته بود و نمی دونستم چی می خواد ؛گفتم :عزیز من با این چیکار کنم ..
اگر ارباب اونو ببینه هم منو میکشه هم این حیوون زبون بسته رو …
گفت :عقاب جایی بند نمیشه شاید گرسنه اس به ما پناه آورده …فعلا ببرش توی زیر زمین من براش گوشت بیارم ..
حتما توی این سرما چیزی گیرش نیومده بخوره ..خودتم کتت رو بپوش سرما نخوری داری می لرزی ..
گفتم عزیز از زیر زمین می ترسه …درو باز می زارم اگر خواست خودش بره اونجا …اون باید خودش تصمیم بگیره می خواد چیکار کنه …

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا