" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت99 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۹۹

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

_ بسه
با شنیدن صدای داد من همشون ساکت شدند ، به سمت سیاوش رفتم خیره بهش شدم و گفتم :
_ امید و آرامش بچه های من هستند ، بچه هایی که بعد طلاق تو از شوهر جدیدم داشتم میتونم شناسنامم رو نشون بدم ، اما نیاز نمیبینم چون شخص مهمی نیستی گمشو بیرون دوست ندارم یه آدم عوضی مثل تو داخل زندگی من سر و کله اش پیدا بشه .
انقدر محکم صحبت کرده بودم که هیچ جای شکی نذاشته بودم واسه همین بود که ساکت شده بود .
صدای اشکان بلند شد :
_ خوب تموم شد حالا میتونی بری .
سیاوش نگاه عمیقی بهم انداخت و خواست بره که بابا صداش زد :
_ سیاوش وایستا
سیاوش ایستاد که باعث شد نفس عمیقی بکشم میشد فهمید بابا چی میخواست بهش بگه درمورد شکایت ، دوست نداشتم بابا الان باهاش صحبت کنه ، سیاوش نگاهش رو به بابا دوخت و گفت :
_ بله
_ زن تو از دختر من شکایت کرده باید کاری کنه منصرف بشه .
سیاوش پوزخندی زد :
_ چرا باید همچین کاری بکنم دختر شما اصلا ادب نداشته که دست به همچین کاری زده !.
با شنیدن این حرفش دود داشت از سرم خارج میشد چجوری میتونست انقدر احمق باشه …
_ باشه پس منم شکایتم رو پس نمیگیرم .
سیاوش ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ چی ؟
_ همه شاهد هستند زن تو به نوه من تهمت زده و کتکش زده منم میتونم ثابت کنم پس منتظر باشید .
سیاوش اخماش رو تو هم کشید :
_ داری من و تهدید میکنی ؟
_ میخواستم درست حلش کنم اما خوب خودتون نخواستید واسه همین نمیتونم با شما سر و کله بزنم !.
با شنیدن حرفاش سکوت رو ترجیح دادم میتونستم بفهمم چی داره میگه
_ ببینید ما شکایتمون رو پس میگیریم و تموم میشه .
بعدش به سمتم برگشت نیشخندی زد :
_ حواست به دخترت باشه هرز نره
اینبار صدای خشمگین امید بلند شد :
_ کسی که باید مواظب باشه خواهر من نیست شمایید که دهنتون خیلی داره هرز میره ‌.
سیاوش خواست چیزی بگه اما پشیمون شد و گذاشت رفت ، سرم حسابی سنگین شده بود دستم رو روی سرم گذاشتم چشمهام سیاهی رفت و ….

با شنیدن صدای مامان چشمهام رو آهسته باز کردم خیره بهش شدم که لبخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_ حالت خوبه عزیزم ؟!
با شنیدن این حرفش سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم حالم زیاد خوب نبود اما به سختی لب زدم :
_ آره
لبخندی روی لبهاش نشست اما میتونستم ببینم چقدر ناراحت شده ، سر جام نشستم و گفتم :
_ سیاوش رفت مامان ؟!
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد و گفت :
_ آره
_ خوب شد که رفت من حسابی حالم بد شده بود مامان ، دیدید چجوری داشت برخورد میکرد .
_ من سیاوش رو قبلا دوست داشتم ولی الان حتی شده یه ذره هم دوستش ندارم مخصوصا بعد بلا هایی که سر تو آورد و باعث شد حالت خراب بشه ، بعدش ستایش تو که خیلی خوب میشناسیش
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم :
_ آره مامان من خیلی خوب میشناسمش میدونم چقدر کثیف هست .
_ آرامش و امید خیلی نگرانت شده بودند .
با شنیدن این حرف مامان سر جام نشستم و گفتم :
_ کجا هستند میخوام باهاشون صحبت کنم
_ داخل اتاقشون
_ میشه بهشون بگی بیان ؟!
_ آره
چند دقیقه طول کشید تا اومدند ، امید پرسید :
_ مامان خوبی ؟
_ آره
نفسش رو آسوده بیرون فرستاد :
_ خیلی نگرانت شده بودم مامان میترسیدم چیزیت بشه حالا که حالت خوب شده خیالمون راحت شد .
صدای آرامش بلند شد :
_ مامان
_ جان
_ اون مرد بابای ما بود ؟!
سرم رو به نشونه ی تاسف تکون دادم :
_ آره
چشمهاش رو با درد روی هم فشار داد :
_ هیچوقت دوست نداشتم ببینمش همیشه ازش بدم میومد و حالا که …
وسط حرفش پریدم :
_ آرامش
_ جان
_ شاید باباتون من و دوست نداشت اما اگه میفهمید شما بچه های خودش هستید در حقتون بد نمیشد .

امید اومد کنارم نشست پیشونیم رو بوسید و گفت :
_ وقتی در حق شما انقدر بد هست چجوری باید دوستش داشته باشیم مامان ، اشکای شما باعث میشه ما ناراحت بشیم کی میتونه باعث و بانی ناراحتیای مامانش رو دوست داشته باشه ؟!
اشک تو چشمهام جمع شد پسرم خیلی عاقل شده بود ، دستش رو گرفتم و بوسیدم خطاب بهش گفتم :
_ حالا حتی اگه بخوام بمیرم دلواپسی ندارم چون میدونم پسرم انقدر مرد شده که مراقب خواهرش هم هست
امید ناراحت گفت :
_ اگه بلایی سر شما بیاد منم میمیرم مامان
_ هیس !.
ساکت شد ، چند دقیقه صحبت کردیم بعدش جفتشون از اتاق خارج شدند ، حالا تنها نشسته بودم داشتم به این فکر میکردم که نمیشه تا آخر عمر این واقعیت رو پنهان کرد اما من به سیاوش اصلا اعتماد نداشتم واسه همین نمیتونستم چیزی بهش بگم ..
در اتاق باز شد و سر و کله ی الناز پیدا شد ، دستش روی شکم برجسته شده اش بود
_ ستایش خوبی ؟!
اخمام رو تو هم کشیدم و بهش خیره شدم و گفتم :
_ تو با این وضعیتت چرا اومدی ؟!
_ نگرانت شده بودم وقتی شنیدم سریع اومدم ، اون سیاوش عوضی ازت شکایت کرده بود ؟
_ نه
_ اما من …
_ زنش شکایت کرده بود
چشمهاش گرد شد چند ثانیه شکه شده به من نگاه کرد بعدش سرش رو با تاسف تکون داد :
_ حالا چی میشه ستایش قراره بعد این همه سال بری دادگاه ؟!
_ نه
_ من میرم با سیاوش صحبت کنم بعد اون همه بلایی که سر تو آورد چجوری روش میشه .
_ الناز
_ جان
_ دو دقیقه گوش بده به من ؟!
_ باشه گوشم با توئه
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ سیاوش شکایتش رو پس گرفت چون میدونست زن خودش مقصر هست و این وسط پای خودشون بیشتر گیر هست بعدش بابا جوری شستش که فکر نمیکنم دیگه اصلا سر و کله اش اطراف ما پیدا بشه !.
_ بابا خوب کاری کرد

_ الناز تا من حالم خوب بشه تو و مامان حواستون به آرامش و امید باشه دوست ندارم وقتی من تو حال خودم نیستم اتفاق بدی واسشون بیفته .
لبخندی زد و با آرامش گفت :
_ نگران نباش ستایش کافیه تو حالت خوب باشه ، بچه های تو خیلی عاقل هستند کاری نمیکنند چیزی بشه ما هم مراقبشون هستیم .
_ ممنون
بعد کلی حرف زدن الناز بلند شد رفت پیش مامان اما من بشدت اعصابم خراب شده بود چون دوباره داشتم به حالت قبل برمیگشتم ، با شنیدن صدای جیغ و داد نگران شدم یعنی چیشده بود به سختی بلند شدم به سمت پایین رفتم که صدای مامان اومد داشت با گریه میگفت :
_ یعنی چی آرامش دزدیده شده مگه همچین چیزی امکان داره باید پیداش کنیم ای خدا …
_ چی ؟
با شنیدن صدای من به سمتم برگشتند ، ستاره به سمتم اومد و وحشت زده گفت :
_ ستایش خوبی
_ دخترم کجاست ؟!
_ نگران نباش پیداش میکنیم به پلیس خبر دادیم …
چشمهام سیاهی رفت نشنیدم بقیه حرفاش رو ….
با احساس سردرد شدید چشمهام رو باز کردم نگاهم به مامان افتاد با دیدن چشمهای قرمز شده اش تموم اتفاقاتی که افتاده بود مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد سریع نشستم که مامان با آرامش گفت :
_ عزیزم تو باید استراحت کنی
_ چه استراحتی مامان دخترم دزدیده شده و حالا من استراحت کنم ؟
اشکاش روی صورتش جاری شدند :
_ هیچکس با ما دشمنی نداشت نمیدونم کار …
_ من میدونم
مامان زل زد تو چشمهام و متعجب گفت :
_ کار کیه
بدون توجه به حرفش بلند شدم مانتوم رو پوشیدم و از اتاق خارج شدم مامان داشت پشت سرم میومد
_ وایستا ستایش کجا داری میری
_ میرم دخترم رو بیارم
صدای اشکان اومد :
_ وایستا ستایش من میبرمت
_ باشه
همراه اشکان سوار شدیم که در عقب باز شد و امید نشست به سمتش برگشتم و گفتم :
_ پیاده شو
_ نمیشه هر جایی برید منم میام میخوام خواهرم پیدا بشه .
چاره ای نبود فقط سرم رو تکون دادم ، اشکان پرسید :
_ کجا برم ؟!
_ برو خونه سیاوش آدرسش هم همون خونه قدیمی !.

با شک پرسید :
_ سیاوش آرامش رو دزدیده ؟!
_ اشکان فعلا هیچی نگو چون نمیتونم بهت جواب بدم ، پس خواهش میکنم برو
_ باشه اما تو از کجا میدونی سیاوش همونجا زندگی میکنه ؟
_ از دوست آرامش پرسیدم .
اما بهش دروغ گفتم من از دوست آرامش نپرسیده بودم من همیشه واسه دیدنش میومدم اینجا داشت هر روز میومدم میدیدمش عشق چیز عجیبی بود که اصلا فراموش نمیشد من همیشه دوستش داشتم با صدایی گرفته شده گفتم :
_ فقط دعا میکنم بلایی سر دختر من نیومده باشه وگرنه قسم میخورم باعث و بانیش رو میکشم .
_ نگران نباش حالا که فهمیدی کجاست سر وقت میرسیم .
زیاد طول نکشید که رسیدیم پیاده شدم ، دستم داشت میلرزید زنگ در رو زدم که صدای خدمتکار اومد :
_ بله
_ زود باش باز کن با سیاوش کار دارم .
_ شما کی هستید ؟!
_ ستایش
نمیدونم چقدر طول کشید تا در باز شد به سمت همون زن رفتم و گفتم :
_ تو باعث شدی دختر من دزدیده بشه .
ابرویی بالا انداخت :
_ چی داری میگی ؟
یقه اش رو داخل دستم گرفتم و داد زدم :
_ بگو ببینم دختر من کجاست زود باش تا همینجا دخلت رو نیاوردم
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ داری اشتباه میکنی من هیچ بلایی سر دختر تو نیاوردم شنیدی ؟!
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم ، عین سگ داشت دروغ میگفت شک نداشتم یه بلایی سر دختر من آورده بود وگرنه الان دختر من کجا بود
_ زود باش حرف بزن …
_ چخبره ؟
با شنیدن صدای سیاوش دست از سر زنش برداشتم به سمتش برگشتم و گفتم :
_ به زنت بگو دختر من کجاست وگرنه همینجا میکشمش
سیاوش اخماش رو تو هم کشید :
_ چی داری میگی زن من چرا باید دختر تو رو بدزده ؟!
بعد خودش زنش گفت :
_ آره من چرا باید دختر تو رو …
با زنگ خوردن گوشیش ساکت شد نگاهی به شماره انداخت خواست قطع کنه که سریع گوشیش رو گرفتم و اتصال رو زدم گذاشتم رو بلندگو که صدایی پیچید :
_ خانوم دختره رو به مقصد رسوندیم امشب کارش تمومه

با شنیدن این حرفش احساس کردم روح از تنم خارج شد چه بلایی داشت سر دخترم میاورد با چشمهای به خون نشسته داشتم بهش نگاه میکردم که سیاوش به سمت زنش اومد و با خشم غرید :
_ تو چ غلطی کردی آرمیتا ؟
رنگ از صورتش پرید :
_ سیاوش من من …
_ حرف بزن وگرنه میدونم باهات چیکار کنم .
_ دیر شده سیاوش فرستادمش بره جایی که دست هیچکس بهش نرسه ، امشب فروخته میشه .
خواستم چیزی بهش بگم اما سرم تیر میکشید ، دستم رو روی سرم گذاشتم و شروع کردم به فریاد کشیدن امید و اشکان اومدند اما چشمهام سیاهی رفت و تاریکی مطلق ….
وقتی چشم باز کردم داخل بیمارستان بودم اشکان و امید کنارم بودند
_ مامان
_ دخترم کجاست ؟
اشکان با نگرانی بهم خیره شد :
_ نگران نباش پیداش
خیره بهش شدم و گفتم :
_ داری جدی میگی ؟
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد :
_ آره
اما من داشتم دیوونه میشدم باورم نمیشد میدونستم دخترم پیدا نشده یه دلشوره بدی داشتم خواستم بلند بشم که اشکان سریع گفت :
_ تو حالت خوب نیست باید استراحت کنی
_ وقتی دخترم نیست من چجوری میتونم استراحت کنم ؟
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ پلیس دنبالش هست از اون زن شکایت کردیم افتاد زندان بلاخره پیدا میشه صبور باش تو نمیتونی با داغون کردن خودت کاری رو از پیش ببری درسته ؟!
_ اما …
_ ستایش
_ باشه
اما نمیتونستم استراحت کنم تا وقتی که دخترم رو پیدا کنم داشتم دیوونه میشدم کاش میشد
* * * * *
#آرامش

با ترس به مرد روبروم خیره شده بودم ، با چشمهای یخ زده اش داشت به من نگاه میکرد با تته پته پرسیدم :
_ تو کی هستی ؟
_ من صاحبت هستم
اشک تو چشمهام نشست و با التماس نالیدم :
_ خواهش میکنم بهم اجازه بده من برم اشتباه من و گرفتی من …
وسط حرفم پرید :
_ من تو رو خریدم بابتت پول دادم و حالا تو مال منی ، از اینجا فقط جنازه ات خارج میشه حالا دوست داری بری ؟

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.ricadonewsong.mp3

لینک دانلود کامل آهنگ جدید ریکادو : https://xip.li/RRIXCl

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۹۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا