" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت98 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۹۸

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

مامان من رو تو بغلش کشید و گفت :
_ تو هنوز عاشقش هستی درسته ؟!
_ آره
سرش رو تکون داد :
_ میدونستم عاشقش هستی
_ مامان
_ جان
_ دوست ندارم به هیچ عنوان دوباره ببینمش ازش متنفر هستم هم خودش هم خانواده اش همشون باعث شدند من نابود بشم اجازه نمیدم دوباره باعث نابود شدن زندگی بچه های من بشه اون یه عوضی به تمام معنا هست .
_ باشه آروم باش من اجازه نمیدم دیگه بهت نزدیک بشه همیشه پشتت هستم .
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست احساس خوبی بهم دست داده بود حداقل میدونستم چقدر من و دوست دارند
صدای در اتاق اومد از مامان جدا شدم ، دستی به صورتم کشیدم و گفتم :
_ بله
در اتاق باز شد امید و آرامش اومدند داخل اتاق که متعجب پرسیدم :
_ چیشده ؟
امید با اخم زل زده بود به آرامش ، آرامش سرش رو پایین انداخت و گفت :
_ معذرت میخوام مامان
_ چرا ؟
_ چون به شما دروغ گفتم من امشب همراه دوستم به مهمونیشون رفته بودم واسه همین اینجوری شد ببخشید
لبخندی روی لبهام نشست و گفتم :
_ و الان داداشت بهت گفت بیای معذرت خواهی کنی درسته ؟!
_ نه
بلند شدم به سمتش رفتم روبروش ایستادم دستم رو زیر چونش گذاشتم :
_ به من نگاه کن ببینم
سرش رو بلند کرد خیره به چشمهای من شد :
_ جان
_ من میدونستم
چشمهاش گرد شد :
_ چی ؟
_ میدونستم یه مهمونی خانوادگی هست و دردسری نداره واسه همین چیزی بهت نگفتم بعدش من همیشه حواسم به بچه هام هست هیچ چیزی از من پنهان نمیمونه هیچوقت !.

_ ببخشید مامان من دوست نداشتم هیچوقت شما رو ناراحت کنم من فقط دوست داشتم تو این مهمونی باشم پیش دوستم ببخشید میدونم اشتباه کردم .
_ همین که اشتباهت رو فهمیدی و دیگه تکرارش نکنی خیلی خوبه من دوستت دارم به هیچ عنوان کاری نمیکنم باعث ناراحت شدن تو بشه .
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست میتونستم بفهمم چی داره میگه اما باید با اشتباهش روبرو میشد تا درک میکرد تا دوباره تکراش نمیکرد
_ مامان
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
_ داداشم
با اخم به امید خیره شدم که دستش رو بالا برد و گفت :
_ مامان من اذیتش نکردم پس بیخود دارید اخم میکنید .
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم :
_ امیدوارم همینطور که میگی باشه
_ مطمئن باش همینطور هست
_ داداشت اذیتت کرد ؟!
_ نه مامان
_ پس چی ؟
_ امید باعث شد من بیام پیش شما و حالا به اشتباهم پی ببرم اولش از دستش عصبانی شدم فکر میکردم قصد داره من پیش شما خراب بشم اما بعدش فهمیدم چون من و دوست داره باعث شد بیام از اشتباهم بگم .
لبخندی روی لبهام نشست :
_ امید داداشت هست دوستت داره هیچوقت بد تو رو نمیخواد
_ مامان
به سمت امید برگشتم و گفتم :
_ چون
_ حالا باید واسه من کیک درست کنید چون شما باختید .
بعدش از اتاق خارج شد که آرامش زیر لب گفت :
_ شکمو
مامان هم داشت قربون صدقه اش میرفت ، وقتی از اتاق خارج شدند نفس راحتی کشیدم ، خواستم منم برم که صدای گوشیم بلند شد با دیدن شماره شیوا دوست این سال های من کسی که روانشناس من هم بود با لبخند جوابش رو دادم :
_ جان
_ دیوث دیشب چ گرد و خاکی به پا کردی .
چشمهام گرد شد :
_ تو از کجا خبردار شدی ؟!

_ منم تو اون مهمونی حضور داشتم میخواستم بیام پیشت اما انقدر اتفاقات پشت سر هم بود که نشد
_ مشکلی نیست راستی شیوا من میخوام ببینمت کجا قرار بزاریم ؟!
_ فردا بیا من خونه هستم مطب نمیرم
_ باشه ممنون
بعد اینکه کلی صحبت کردیم گوشی رو قطع کردم و از اتاق خارج شدم ، تنها ترسی که الان داشتم ترس از دست دادن بچه هام بود چون بهشون گفته بودم من و باباشون چطور جدا شدیم هیچ واکنشی نشون ندادند میترسیدم وقتی فهمیدند سیاوش باباشون هست برن پیشش و من رو واسه همیشه تنها بزارند
_ مامان
با شنیدن صدای امید از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
لبخندی بهش زدم :
_ نگران نباش پسرم من حالم کاملا خوب هست
با شنیدن این حرف من انگار احساس خوبی بهش دست داد چون فقط ساکت شده بود و داشت نگاه میکرد
_ ستایش
با شنیدن صدای بابا به سمتش برگشتم قیافش حسابی عصبانی بود
_ جان
_ بیا اتاق کار من باید صحبت کنیم .
_ باشه
دنبالش رفتم داخل اتاق کارش شدیم که خیره بهم شد و گفت :
_ این چ کاری بود دیشب انجام دادی رفته ازت شکایت کرده .
پوزخندی زدم :
_ مهم نیست بیشتر از این حقش بود
با تاسف سرش رو تکون داد
_ چرا عاقل نمیشی !.
_ بابا هیچکس حق نداره دستش رو روی بچه های من بلند کنه حالا هر کسی خواست باشه .
بابا کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ میدونی اون زن کیه ؟
_ آره زن سیاوش هست خوب که چی ؟

_ مثل اینکه خیلی دوست داری سیاوش بفهمه صاحب دوتا بچه شده هان ؟
با شنیدن این حرف بابا رنگ از صورتم پرید وحشت زده گفتم :
_ بابا منظورت چیه ؟
دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ من میرم با سیاوش صحبت کنم خواهش میکنم بیشتر مراقب باش ستایش وقتی باعث میشی خانواده اش به ما نزدیک بشن شک نداشته باش میفهمن پس مراقب باش باشه ؟!
به سختی سرم رو تکون دادم ، بابا از اتاق خارج شد من وا رفته نشستم ذهنم حسابی مشغول شده بود یعنی سیاوش میفهمید ؟ نه نباید چیزی بفهمه وگرنه دخترم و پسرم رو واسه همیشه از دست میدم اشکام روی صورتم جاری شدند ، صدای پایی اومد
_ مامان
با شنیدن صدای امید دستی به چشمهام کشیدم اما دیر شده بود
_ جان
_ چرا داری گریه میکنی ؟
_ نه پسرم من گریه نمیکنم من …
_ مامان
ساکت شدم میدونم من و در حال گریه دیده بود ، اومد کنارم نشست و گفت :
_ میترسی من و آرامش بریم پیش بابامون شما رو ترک کنیم آره ؟
با شنیدن این حرفش شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم باورم نمیشد از کجا فهمیده بود با صدایی که به سختی شنیده میشد گفتم :
_ از کجا فهمیدید ؟!
_ مامان من و آرامش خیلی وقت هست میدونیم بابامون کیه ، اما ما دوستش نداریم اون شما رو ترک دوستتون نداشت حتی میدونم چیشد زن گرفت مامان ما شما رو دوست داریم حاضر نیستیم به هیچ عنوان شما رو ترک کنیم .
اشکام روی صورتم جاری شده بودند ، قلبم داشت از جاش کنده میشد اصلا باورم نمیشد
_ پسرم از کجا فهمیدی ؟
_ من و خواهرم دوست داشتیم واقعیت رو بدونیم اما هر وقت به شما میگفتیم ناراحت میشدید واسه همین …
_ واسه همین خودتون دنبال پیدا کردن واقعیت رفتید درسته ؟
_ آره
_ دوست دارید برید پیش پدرتون ؟
_ نه

_ مگه دنبال باباتون نبودید پس چرا دوست ندارید برید پیشش ؟!
_ مامان ما فقط قصد داشتیم بفهمیم بابامون کیه همین دوست نداریم بریم پیشش ما از زندگیمون راضی هستیم ، بابا بزرگ واسه ی ما به اندازه ای بابا بوده که اصلا کمبودش رو احساس نکردیم مگه میشه شما رو واسه همیشه ترک کنیم ؟
لبخندی روی لبهام نشست تموم ترس هایی که داشتم از بین رفت اینکه پسرم من و دوست داشت واسم یه نعمت بود ، با باز شدن یهویی در اتاق نگاهم به مامان افتاد صورتش رنگ پریده شده بود
_ مامان چیشده ؟
_ سیاوش اومده !.
_ چی ؟
_ پایین منتظر هست
بلند شدم که امید گفت :
_ مامان
پریشون بهش خیره شدم که ادامه داد :
_ به هیچ عنوان نترس باشه ؟!
_ چشم من به هیچ عنوان نمیترسم شما نگران نباشید .
بعدش همراه مامان به سمت پایین رفتیم ، خونسرد بهش خیره شدم و گفتم :
_ چی میخوای ؟
_ تو بعد من ازدواج کردی ؟!
پوزخندی بهش زدم :
_ اومدی ببینی من ازدواج کردم یا نه ؟
_ نه اومدم ببینم بچه هایی که همراهت بودند مال خودت هستند یا نه
دستام مشت شد که صدی اشکان بلند شد :
_ بهتر نیست دهنت رو ببندی
سیاوش نگاهش رو بهش دوخت :
_ چرا انقدر عصبی شدی ؟
_ چون داری بیش از حد صحبت میکنی !.
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم راستش حق داشت بیش از حد داشت صحبت میکرد

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusic.com.ahmadsolo.mp3

لینک دانلود کامل آهنگ سلطان قلبم۲ از احمد سولو : https://xip.li/2jxI7N

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۹۸ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا