" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت95 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۹۵

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

مامان شکه شده بود نمیدونست چی باید بگه حق داشت اما منم حق داشتم ناراحت باشم داشتم دیوونه میشدم مگه میشد شوهرت عشقت جلوی چشمهات با یکی دیگه ازدواج کنه و حالت خوب باشه مامان وقتی دید حال من خیلی بد شده یه قرص آرامبخش بهم داد و من و برد داخل اتاقم تا استراحت کنم زیاد طول نکشید که چشمهام بسته شد …
با شنیدن صدای سر و صدا هایی که داشت از پایین میومد ، به سختی چشمهام رو باز کردم سرم رو میون دستام فشار دادم خیلی داشت درد میکرد ، تموم اتفاق هایی که افتاده بود
_ سیاوش عوضی میکشمت
بعدش بلند شدم به سمت پایین رفتم ، مامان داشت سرش داد میزد چند تا نفس عمیق کشیدم و بعدش جوابش رو دادم‌ :
_ اومدی دنبال من آره ؟!
با شنیدن صدای من همشون ساکت شدند به سمتم برگشت خیره بهم شد و گفت :
_ باید صحبت کنیم
پوزخندی تحویلش دادم :
_ مگه حرفی هم مونده که باید درموردش صحبت کنیم هوم ؟!
_ ستایش زود باش باید بریم خونه خودمون
با شنیدن این حرفش زدم زیر خنده میون خنده بریده بریده گفتم :
_ درمورد کدوم خونه داری میگی ؟!
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید به سمتم اومد و کفری گفت :
_ داری اعصاب من و خورد میکنی حواست هست ؟!
_ من دارم اعصابت و خورد میکنم ؟!
_ آره
_ برو دوست ندارم باهات جایی بیام تو الان خودت زن جدید و جوون گرفتی واست یه توله پس بندازه فکر منم از سرت بنداز بیرون چون طلاق میگیرم
_ تو غلط میکنی
_ درست صحبت کن
به سمت مامان برگشت و گفت :
_ شما دخالت نکنید این موضوع بین من و زنم هست .
اینبار بابا دخالت کرد
_ هر چی ساکت شدم بدتر داری میکنی سیاوش رفتی سر دختر من هوو آوردی آره ؟!
_ آره حقمه آوردم حالا ک چی ؟!
بابا عصبی بهش خیره شد :
_ گمشو از خونه من بیرون مرتیکه من جنازه ی دخترمم نمیدم دستت عوضی

_ طبق قانون ستایش زن منه و باید همراه من بیاد وگرنه مجبور میشم از شما شکایت کنم .
خشک شده داشتم به سیاوش نگاه میکردم باورم نمیشد داشت همچین چیزی میگفت به بابام چیشده بود که تو این مدت کوتاه انقدر عوض شده بود
_ سیاوش
با شنیدن صدام به چشمهام زل زد که ادامه دادم :
_ من باهات میام اما کفن من از خونت میاد بیرون مطمئن باش حالا دوست داری باهات بیام ؟!
نگاه عمیقی بهم انداخت و گذاشت رفت همونجا پخش زمین شدم که مامان و ستاره مجبورم کردند بلند بشم روی مبل نشستم بابا اومد کنار پام زانو زد :
_ ستایش عزیزم به من نگاه کن ببینم
با چشمهای گریون خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ بابا دیدی سیاوش بهم خیانت کرد حالا من هیچ دلخوشی واسه زندگی ندارم بابا شما میتونید درک کنید
با شنیدن این حرف من چشمهاش رو با درد روی هم فشار داد و گفت :
_ عزیزم تو نباید انقدر زود کم بیاری تو باید قوی باشی درست مثل همیشه تو که اینجوری نبودی .
_ آره بابا من همیشه قوی بودم اما سیاوش بهم گفت دوستم داره عاشقمه تازه داشتم بهش عادت میکردم که همچین بلایی سر من آورد فکر میکنی همچین چیزی آسون هست هان ؟!
_ آروم باش ستایش باید تاوان کاری که کرد رو پس بده من نمیزارم این کارش بدون جواب بمونه فقط میخوام قوی باشی اینقدر زود خودت رو نبازی باشه ؟!
_ اما بابا …
_ ستایش
_ بابا میشه برم اتاقم ؟!
_ آره
بلند شدم با قدم های لرزون به سمت اتاقم رفتم همین که داخل شدم فکر های مزخرفی بهم هجوم آورده بود یعنی اون دختره از من خوشگلتر بود من که میتونستم مادر بشم هنوز سنی نداشتم چرا با زندگیمون همچین کاری کرد ، با دیدن شماره شهلا که روی گوشیم افتاده بود با خشم اتصال رو زدم :
_ چیه ؟!
_ ستایش خواهش میکنم برگرد داداشم دیوونه شده
عصبی خندیدم :
_ نیاز نیست دروغ بگی شهلا حالم داره از همتون بهم میخوره این همه مدت من و بازی دادید ، شما که میخواستید سیاوش زن بگیره چرا اومدید سراغ من چرا با احساسات من بازی کردید ؟!

_ ستایش من اصلا نمیدونستم حتی نمیدونم قضیه چیه چرا داری اینجوری میگی ، فکر کردی اگه میدونستم همچین اجازه ای میدادم بهشون که باهات بازی کنند من هنوز انقدر کثیف نشدم که بخوام همچین بلایی سر تو بیارم
با شنیدن حرفاش داشت بهم حالت تهوع دست میداد چرا داشت همچین دروغ زشتی میگفت اصلا نمیتونستم درکش کنم با صدایی گرفته گفتم :
_ پس تو محضر چیکار میکردی ؟
ساکت شد که خندیدم :
_ شهلا دست همتون واسم رو شده پس دیگه باهام تماس نگیر من دیگه بازیچه دست شما نمیشم درخواست طلاقم به زودی میرسه دست داداشت ، دست از سر من بردارید ، شماها لیاقت من و نداشتید
بعدش گوشی رو قطع کردم محکم کوبیدمش تو شیشه که با صدای بدی شکست ، در اتاق باز شد یهو و صدای نگران مامان پیچید :
_ ستایش
با چشمهای قرمز شده بهش خیره شدم :
_ عین سگ دارند دروغ میگن
مامان اشکاش روی صورتش جاری شدند ، بابا به سمتم اومد من رو تو بغلش کشید و گفت :
_ آروم باش عزیزم چرا داری همچین کاری میکنی ، چرا داری همچین بلایی سر خودت میاری
با شنیدن حرفاش اشکام روی صورتم جاری شدند داشتم دیوونه میشدم باورم نمیشد داشت همچین بلایی سر من میومد
_ بابا
خش دار گفت :
_ جان بابا
ازش جدا شدم مظلوم بهش خیره شدم و پرسیدم :
_ یعنی تا این حد زشت شدم که رفت دوباره زن گرفت ؟!
نفس عمیقی کشید :
_ نه
داشتم دیوونه میشدم حرفای مامان سیاوش همش داشت تو گوشم زنگ میزد
_ اون زن با مهربونی بهم نزدیک شد بعدش زهره اش رو ریخت ازش متنفرم دیگه دوست ندارم ببینمش بابا اون بهم گفت تو نمیتونی مادر بشی سنت رفته بالا

_ تو سنی نداری ستایش تازه بیست و شش سالت شده هنوز بچه ای اون زن دیوونه شده یا عقلش مشکل داره بعدش به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهای بابا شدم که لبخندی زد و گفت :
_ تو نباید اصلا به حرفاش توجه کنی اون زن همیشه همین بود درسته ؟!
_ آره
_ ببین ستایش من خودم پشتت هستم طلاقت رو میگیری ، دنیا که به آخر نرسیده نباید اجازه بدی بفهمن چقدر شکسته شدی درسته ؟!
اشکام روی صورتم جاری شدند :
_ بابا من داغون شدم خیلی زیاد وقتی دیدم سیاوش یه زن دیگه گرفت اگه من و دوست نداشت چرا بهم نزدیک شد من که به نبودش عادت کرده بودم چرا همیشه وقتی وارد زندگی من میشه باعث میشه زندگیم خراب بشه ؟! چ دشمنی باهام داره من به هیچکس بدی نکردم بابا …
بابا طاقتش رو از دست و من رو کشید تو بغلش و با صدایی گرفته شده گفت :
_ آر‌وم باش عزیز دل بابا همشون باید بخاطر اشکایی که ریختی حساب پس بدن من نمیزارم به زندگیشون خیلی آروم ادامه بدن .
چشمهام سیاهی رفت و تاریکی مطلق ….
با احساس نوازش موهام چشمهام رو باز کردم مامان کنارم نشسته بود با صدایی گرفته شده صداش زدم :
_ مامان
لبخندی زد :
_ جان
_ دوستت دارم
_ منم
قطره اشکی روی گونم چکید که مامان پاکش کرد و گفت :
_ گریه نکن
_ مامان همیشه دوستش داشتم ، تازه میگفتم به خوشبختی رسیدم اما نابود شد مگه من چیم از اون دختره کمتر بود ؟! چرا سیاوش بهم دروغ گفت
چشمهای مامان پر شد
_ ستایش انقدر بیقراری نکن لیاقتت رو نداشت اون و خانواده اش همشون برن به درک
صدای ستاره اومد ؛
_ ستایش
نگاهم رو بهش دوختم که با بغض گفت :
_ خواهش میکنم اینجوری نباش اجازه نده بقیه فکر کنند تونستن باعث بشن تو نابود بشی مخصوصا سیاوش
پوزخندی زدم ؛
_ مگه دیگه جونی واسه من مونده ستاره ببین چه بلایی سر من آوردند .

همشون ساکت شدند ، مامان بلند شد و همراه ستاره از اتاق خارج شدند دوست داشتم یه مدت تنها باشم با هیچکس صحبت نکنم فقط فکر کنم ببینم چیشد سیاوش به خودش اجازه داد باهام بازی کنه چرا میخواسته همچین بلایی سر من بیاره ، با شنیدن صدای آشنایی که داشت میومد به سختی بلند شدم بدون توجه به سردرد وحشتناکی که داشتم به سمت پایین رفتم و گفتم :
_ هی زنیکه
با شنیدن صدام به سمتم برگشت اخماش رو تو هم کشید
_ درست صحبت کن
_ چیه بدت اومد جوری که لایقش هستی باهات صحبت شد آره ؟!
تند تند داشت نفس میکشید
_ ببین من نیومدم اینجا به توهین های تو گوش بدم فقط اومدم بهت بگم بهتره برگردی سر خونه زندگیت و …
به سمتش حمله ور شدم و یقه اش رو تو دستم گرفتم که چشمهاش گرد شد و ترسیده بهم خیره شد محکم تکونش دادم و داد زدم :
_ تو چی داری واسه خودت میگی زنیکه ؟!
با صدایی که داشت میلرزید گفت :
_ داری چیکار میکنی ؟!
_ میخوام همینجا زنده زنده دفنت کنم هیچکس هم خبردار نمیشه درست مثل بلایی که شماها سر من آوردید نظرت چیه ؟!
_ ستایش
با شنیدن صدای مامان فریاد کشیدم :
_ مامان من باید این و خفه کنم و بعدش تیکه تیکه اش کنم
مامان و ستاره به زور من رو عقب کشیدند ، چشمهاش از شدت ترس داشت دو دو میزد
_ دخترت رسما دیوونه شده
بعدش گذاشت رفت مامان و ستاره دستم رو ول کردند به سمتشون برگشتم و گفتم :
_ باید میذاشتید نفسش رو بگیرم
بعدش روی زمین افتادم ، سرد شده بودم حتی نمیتونستم گریه کنم فقط یه چیزی همش داشت تو ذهنم تکون میخورد خیانت سیاوش و هیچ جوره نمیتونستم باهاش کنار بیام باید یه بلایی سرش میاوردم .

چند ماه گذشته بود بلاخره بابا تونست طلاق من و از سیاوش بگیره اما چه فایده من رسما شده بودم یه دیوونه مجبور شدند من و داخل تیمارستان بستری کنند
_ ستایش
با شنیدن صدای مامان به سمتش برگشتم و گفتم :
_ بله
_ خواهش میکنم خوب شو حداقل بخاطر بچه ای که داخل شکمت هست
با چشمهای سرد زل زدم تو چشمهاش و جوابش رو دادم :
_ این بچه بهتر هست اصلا به دنیا نیاد
_ چرا همچین چیزی داری میگی ؟!
_ چون بختش مثل من سیاه میشه
با درد چشمهاش رو روی هم فشار داد :
_ اینطوری نمیشه مطمئن باش
غمگین بهش خندیدم :
_ همینطوری میشه مطمئن باش
_ ستایش
_ جان
_ من و دوست داری ؟!
غمگین خندیدم :
_ مگه میشه دوستت نداشته باشم ؟!
_ پس بهم قول بده بخاطر من هم که شده حالت خوب بشه و بچت رو سالم بدنیا بیاری بهم قول بده زود باش ؟!
با شنیدن این حرفش چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم و گفتم :
_ باشه بهت قول میدم
لبخندی روی لبهاش نشست
_ تلاش کن من میدونم که خوب میشی !.
با شنیدن حرفای مامان احساس خوبی بهم دست داد میدونستم حالم خیلی زود خوب میشه و همه ی این اتفاق های بد رو پشت سر میذاریم .
_ مامان
_ جان
_ دیگه نیاید اینجا
اشک تو چشمهاش جمع شد
_ چرا ؟!
_ دوست ندارم دیگه من و تو این حال ببینید
_ اما من نگرانت میشم عزیزم
دستش رو گرفتم بوسه ای بهش زدم و گفتم :
_ خواهش میکنم مامان بهم قول بده
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ باشه بهت قول میدم !.

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.Aliabdolkmaleki.Eteraf.mp3

علی عبدالمالکی بعد از مدتها ترکوند

لینک دانلود کامل آهنگ اعتراف علی عبدالمالکی: https://xip.li/sTQ8pZ

توجه:دانلود آهنگ از سایت نگین موزیک نیم بها میباشد یعنی اگر فایلی دانلود کنید که ۴ مگ حجمش باشه از حجم اینترنتتون ۲ مگ کم مکینه امتحان کنید

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۹۵ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا