" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت94 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۹۴

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

بعدش خواستم برم که صداش بلند شد :
_ همتا من و تهدید کرد خانواده ات رو به قتل میرسونه عزیزایی که دوستشون داری تا دیوونه بشی .!
با شنیدن این حرف سیاوش احساس کردم قلبم یخ بست چی داشت میگفت به سمتش برگشتم شوکه پرسیدم :
_ چی ؟!
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ هیچوقت دوست نداشتم دلیلش رو بهت بگم اما مجبور شدم چون خودت میدونی چرا واسه همین من …
_ سیاوش
خش دار گفت :
_ جان
با گریه نالیدم :
_ تو چی گفتی خواهش میکنم بگو همش دروغ هست ؟!
_ نیست ستایش کاش دروغ بود کاش عاشقش بودم اما دروغ نیست من مجبور شدم بخاطر نجات خانواده ات بابات خیلی خوب دلیلش رو میدونه ازش بپرس چون اون همیشه خبر داشت بعدش وقتی همتا رو طلاق دادم راحت شدم میدونی چیشد باباش دستگیر شد دیگه اون قدرت سابق رو نداشت باعث شد خواهرم شهلا دیوونه بشه مادرم ناراحت و افسرده بشه تحمل همتا واسه من خیلی سخت بود .
_ پس چرا هیچوقت بهم دلیلش رو نگفتی هان ؟!
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد ؛
_ دوست داشتم وقتی از هم جدا میشیم واسه همیشه از من متنفر باشی تا همتا بهت آسیب نرسونه
همونجا روی زمین افتادم سرم داشت سوت میکشید حرفایی که شنیده بودم باعث شده بود من گیج بشم اصلا نمیتونستم هضم کنم چنین اتفاق هایی افتاده بود
_ ستایش
با شنیدن صداش سرم و بلند کردم چشمهاش شده بود کاسه خون ، کنارم نشست و گفت :
_ خواهش میکنم اینطوری نباش
_ باید بهم میگفتی سیاوش دارم دیوونه میشم !..
دستی به چشمهاش کشید
_ اصلا موقعیت خوبی پیش نیومد
بعدش بی هوا من رو تو بغلش کشید تو بغلش انقدر گریه کردم که چشمهام سیاهی رفت و از حال رفتم ..‌.
وقتی چشم باز کردم روی تخت سیاوش بودم خودش کنارم خوابیده داشت بهم نگاه میکرد
با دیدن چشمهای باز شده من گفت :
_ حالت خوبه ؟!
به سختی سرم رو تکون دادم :
_ آره

روی تخت نشستم تموم اتفاقات و حرفای سیاوش مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد خیره به چشمهام شد و گفت :
_ ستایش من هیچوقت دوست نداشتم واقعیت رو بهت بگم اما تو یه دیوار بین من و خودت کشیده بودی واسه همین مجبور شدم واقعیت رو بهت بگم .
با شنیدن حرفای سیاوش قلبم نرم تر شده بود حالا میدونستم دلیل جداییش از من چی بود اما هنوز از دستش دلخور بودم اون میتونست واقعیت رو بهم بگه
_ ستایش
_ بله
_ از دستم عصبانی هستی ؟!
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ میشه من و ببری خونه خودمون ؟!
کلافه دستی داخل موهاش کشید و خش دار پچ زد :
_ باشه
بعدش بلند منم همراه بلند شدم که با صدایی گرفته گفت :
_ ستایش بهت واقعیت رو گفتم تا زودتر باهاش کنار بیای من به هیچ عنوان واسه بار دوم تو رو از دست نمیدم تو مال منی اینبار هیچکس نمیتونه باعث جدایی ما بشه
با شنیدن حرفاش احساس خوبی بهم دست داده بود ، چقدر خوب بود واسه همیشه یکی رو کنار خودمون داشته باشیم ، سیاوش واقعا عاشق من بود همیشه دوستم داشت هیچکس نمیتونه باعث جدایی ما بشه .
_ بریم
با شنیدن صداش به خودم اومدم از خونه خارج شدیم ، سوار ماشین رسیدیم تموم مدت تا رسیدن به خونه جفتمون ساکت شده بودیم که بلاخره سیاوش سکوت بینمون رو شکست مشخص بود حسابی کلافه و عصبی شده
_ نمیخوای چیزی بگی ؟!
به نیم رخ عصبیش خیره شدم و گفتم :
_ چی باید بگم ؟!
ماشین کنار خونه ایستاد خیره به چشمهام شد و گفت :
_ باشه چیزی نگو من منتظر میشم چند روز دیگه قراره برای همیشه مال من بشی صبر من زیاده
از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه راه افتادم قلبم داشت با هیجان به خودش میکوبید همین که داخل خونه شدم لبخندی روی لبهام نشست تموم مدت خودم رو کنترل کرده بودم تا واکنشی از خودم نشون ندم .
_ ستایش
با شنیدن صدای ستاره به سمتش رفتم و با شادی محکم بغلش کردم که صدای متعجب ستاره بلند شد :
_ چیشده تو چرا انقدر خوشحالی نکنه دیوونه شدی
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ سیاوش

_ چیشده سیاوش نکنه زدی کشتیش ؟!
چشم غره ای به سمتش رفتم و شروع کردم به تعریف کردن حرف های سیاوش وقتی حرفام تموم شد ستاره نفسش رو آسوده بیرون فرستاد و گفت :
_ بلاخره بهت گفت
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد
_ تو میدونستی ؟!
سرش رو به نشونه ی تائید تکون داد
_ آره
_ اصلا باورم نمیشه پس چرا تموم این مدت از من قایم کرده بودی ؟!
خندید
_چون بهش قول داده بودیم بعدش میترسیدیم خانواده اون ### بیش از حد خطرناک بودند واسه همین هممون مجبور شدیم ، امیدوارم ما رو ببخشی
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست
_ همین که فهمیدم سیاوش من و دوست داشته و بخاطر خانواده من عشقش رو امتحان داده میدونم چقدر دوستم داره پس اصلا ناراحت نشدم از دست شما حق داشتید مخفی کنید
_ ممنون که درک میکنی
همراه ستاره داخل خونه شدیم که صدای مامان بلند شد :
_ ستایش
_ جان
_ بیا ببینم
بلند شدم رفتم پیشش نشستم خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان مامان چیزی شده ؟!
نفس عمیقی کشید
_ بلاخره واقعیت رو شنیدید ؟!
_ آره اما یه چیزی رو اصلا متوجه نشده بودم مامان
_ چی ؟!
_ چرا اون موقع فکر میکردید من به سیاوش نزدیک شدم و باهام قهر کردید خیلی زیاد ؟!
_ چون اون موقع نمیدونستم از همتا جدا شده میترسیدم همتا بلایی سر تو بیاره بیش از حد استرس داشتم اما بعدش که سیاوش میخواست بیاد خواستگاری واسم تعریف کرده چیشده فرصت خواست دوباره عشقش رو بدست بیاره منم بهش فرصت دادم چون واقعا لیاقتش رو داشت !.

_ مامان چجوری تونستید این همه مدت که گذشت همچین چیزی رو از من پنهون کنید ؟!
مامان چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت :
_ من هیچوقت قصد نداشتم همچین چیزی رو از تو پنهون کنم اما بخاطر خودت مجبور شدم ستایش تو از دست من ناراحت شدی ؟!
_ نه
بعدش بلند شدم رفتم سمت اتاقم کنار پنجره ایستادم نفس عمیقی کشیدم حالا احساس بهتری داشتم چون میدونستم سیاوش من و دوست داره ، رفتم روی تخت دراز کشیدم انقدر حالم خوب بود که بدون فکر کردن به چیزی خوابم برد .
* * * *
با دیدن جواب آزمایش که مثبت بود اشک تو چشمهام جمع شد خدایا حالا باید چیکار میکردم من حامله شده بودم بخاطر همون یک شب که سیاوش به زور باهام رابطه برقرار کرد میترسیدم بچه ی من و دوست نداشته باشه دستم رو روی شکمم گذاشتم نفس عمیقی کشیدم که صدای گوشیم بلند شد با دیدن شماره ناشناس نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ بله
_ بیا ببین شوهر آینده ات با خانواده اش دارند چ غلطی میکنند
با شنیدن صدای ناشناس کسی که داشت میومد گفتم :
_ چی داری میگی ؟!
_ یه آدرس واست میفرستم اگه دوست داری زن عقد کرده شوهرت رو ببینی برو به همین آدرس محضر ک واست میفرستم ساعت دو عقدشون انجام میشه یعنی یکساعت دیگه
بعدش گوشی قطع شد شکه شده داشتم به گوشی تو دستم نگاه میکردم این کی بود نکنه دیوونه شده بود من سیاوش تازه یکماه شده بود عقد کرده بودیم همچین چیزی امکان نداشت اما شک مثل خره افتاده بود به جون من با شنیدن صدای پیامک گوشی با استرس بازش کردم آدرس فرستاده بود
یه تاکسی گرفتم و آدرس رو بهش دادم فقط داشتم دعا دعا میکردم همچین چیزی امکان نداشته باشه .
_ خانوم رسیدیم
پیاده شدم دستام داشت میلرزید بهش گفتم منتظر باشه در رو باز کردم رفتم سمت همون جایی ک تو پیام گفته بود وقتی داخل اتاق شدم با دیدن صحنه ی روبروم دنیا روی سرم آوار شد داشتند امضا میکردند یه دختر خیلی خوشگل و کم سن و سال بود
_ سیاوش
با شنیدن صدام به سمتم برگشت ناباور بهم خیره شده بود انگار جا خورده بود با دیدن من ….

وقتی به خودش اومد به سمتم اومد و با عصبانیت گفت :
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟!
با صدایی که بشدت داشت میلرزید گفتم :
_ من باید این سئوال و بپرسم اینجا چخبره این دختره کیه ؟!
و به دختری که ایستاده بود داشت بهم نگاه میکرد اشاره کردم سیاوش دستی داخل موهاش کشید چند بار خواست چیزی بگه اما منصرف شد به دهنش چشم دوخته بودم منتظر بودم بگه همش دروغ هست اما همش واقعیت داشت نمیتونست انکار کنه
_ تو برو خونه بعدا درموردش صحبت میکنیم
نفس عمیقی کشیدم و اینبار داد زدم ؛
_ گفتم اینجا چخبره ؟!
صدای دختره بلند شد :
_ سیاوش قصد نداری بهش واقعیت رو بگی ؟!
سیاوش نگاه ترسناکی بهش انداخت ک ساکت شد ، عصبی خندیدم و هیستریک گفتم :
_ چرا دارم میپرسم کور ک نبودم باهاش ازدواج کردی زن کم سن و سال گرفتی من و میخواستی چیکار عوضی همه حرفات دروغ بود
_ چون تو نمیتونستی واسش یه توله پس بندازی من واسش زن گرفتم چیشده مگه حالا ؟!
با شنیدن این حرف مامان سیاوش چشمهام گرد شد چند ثانیه خشکم زده بود بعدش به خودم اومدم و جوابش رو دادم :
_ تازه یکماه هست عقد کردیم شما از کجا میدونستید من حامله نمیشم ؟!
عصبی خندید ؛
_ بخاطر سن و سالت ک بالا رفته بعدش پسرم یه زن خوشگلتر میخواست حالا انقدر وق وق نکن
با تاسف سرم رو واسش تکون دادم :
_ لیاقت عروس بودن شما رو همون همتا داشت که حسابی چزوندت این همه مدت واسه من نقش آدمای خوب رو درمیاوردی اما در اصل یه آدم کثیف بیش نبودی …
با خوردن تو دهنی محکمی ساکت شدم با چشمهای گرد شده داشتم بهش نگاه میکردم اصلا باورم نمیشد سیاوش بهم سیلی زده باشه با نفرت بهش چشم دوختم و گفتم :
_ به زودی درخواست طلاق میاد
بعدش از اون محضر لعنتی خارج شدم ….

نمیدونستم کجا دارم میرم اما فقط دوست داشتم از اون محضر لعنتی دور باشم چجوری تونست بهم خیانت کنه من دوستش داشتم واسم مهم بود اما مشخص بود من اصلا واسش ارزش نداشتم صدای گوشیم بلند شد با دیدن شماره سیاوش گوشیم رو خاموش کردم یه تاکسی گرفتم رفتم سمت خونه دلم واسه مامان تنگ شده بود
وقتی رسیدم پیاده شدم زنگ زدم در باز شد ، نمیدونم قیافم چه شکلی شده بود که مامان با دیدن من نگران شد به سمتم اومد و گفت :
_ چیشده
_ مامان
_ جان
_ سیاوش
_ چیشده سیاوش چش شده ؟ این چه حال و روزیه واسه خودت درست کردی
اشکام با شدت روی صورتم جاری بودند داشتم دیوونه میشدم ، لب باز کردم خواستم بهش بگم چیشده اما سرم گیج رفت مامان زیر بازوم رو گرفت و گفت :
_ بیا بشین تو اصلا حالت خوب نیست
رفتم نشستم اما مگه میشد حال من خوب باشه داشتم دیوونه میشدم سیاوش چجوری تونست بهم خیانت کنه مگه من و دوست نداشت ؟ پس چیشد چرا ؟!
_ ستایش
گیج گفتم :
_ بله
_ چیشده عزیزم بهم بگو دارم میترسم
_ مامان سیاوش به من خیانت کرد
مامان شوکه شده داشت به من نگاه میکرد با صدایی که به وضوح داشت میلرزید گفت :
_ شاید اشتباه شده داری شوخی میکنی
عصبی خندیدم :
_ مامان اصلا اشتباه نیست ، منم اهل شوخی نیستم پس خواهش میکنم دیگه اینجوری نگید باشه ؟!
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد :
_ باشه
چند دقیقه که گذشت مامان تازه به خودش اومد و پرسید :
_ باهاش صحبت کردی ؟!
سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم :
_ آره
_ چیشد ؟!
_ یه سیلی خوردم مامان ، مامانش کلی بهم توهین کرد گفت سنت بالا رفته زشتی که شوهرت یه زن جدید واسش گرفتیم مامان من واقعا زشت شدم آره ؟!
مامان با خشم گفت :
_ زشت خودشه نه دختر من بعدش سیاوش باید جواب پس بده
_ مامان
_ جان
_ خودم دیدم با چشمهای خودم دیدمش عقد کرد !.

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusicmehradjambadet.mp3

دانلود آهنگ جدید مهراد جم بعدت منتشر شد لینک دانلود کامل آهنگ: https://b2n.ir/610421

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۹۴ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا