" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت92 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۹۲

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

مامان نرگس چشمهاش گرد شده بود لابد توقع نداشت اشکان اینجوری برینه بهش با صدایی که حالا به وضوح داشت میلرزید گفت :
_ پسرم داری اشتباه میکنی من بهار رو دوست دارم اون مثل دختر منه تو …
اشکان وسط حرفش پرید :
_ بسه مامان واسه کی داری فیلم بازی میکنی من خیلی خوب میشناسمت حالا برو دوست ندارم وقتی بهار حالش خوب شد چشمهاش باز شد تو رو ببینه حالش بد بشه تو جز نابود کردن زندگی بقیه هیچ کاری نمیتونی انجام بدی .
مامان نرگس نگاه پر از نفرتی به من انداخت و گذاشت رفت میتونستم ببینم چقدر از من کینه داره اما تقصیر من نبود خودش مقصر همه چیز بود
بعد رفتنش دستم رو روی شونه اشکان گذاشتم و صداش زدم :
_ اشکان
با شنیدن صدام به سمتم برگشت باورم نمیشد نم اشک تو چشمهاش دیده میشد بهت زده فقط تونستم بگم
_ اشکان
_ ببخشید
بعدش گذاشت رفت ، هاج و واج به مسیر رفتنش خیره شده بودم که ستاره و سیاوش اومدند ، ستاره بهم خیره شد و گفت :
_ چیشده ستایش
به سختی لب باز کردم و جوابش رو دادم :
_ برو دنبال اشکان اصلا حالش خوب نبود
با شنیدن این حرف من سریع گذاشت رفت ، سیاوش بهم کمک کرد بشینم خودش هم کنارم نشست و گفت :
_ چیشده ستایش ؟!
_ مامان نرگس اومد !
_ اون زنیکه واسه چی اومده بود ؟!
اشکام روی صورتم جاری شدند خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ سیاوش اون با دیدن حال بد مامان خیلی خوشحال شده بود باور میکنی داشت کیف میکرد وقتی حال مامان انقدر بد شده بود ؟!
با شنیدن این حرف من سری به نشونه ی مثبت تکون داد و گفت :
_ آره باور میکنم
_ نمیدونم چی باید بهش بگم چجوری تونست همچین رفتار زشتی از خودش نشون بده
_ تو که اون و میشناسی همیشه همینجوری بود پس نیاز نیست دیگه با فکر کردن بهش اعصابت رو خورد کنی درسته ؟!
_ درسته میشناسمش میدونم ذاتش چقدر کثیف و خراب هست اما قلبم آتیش میگیره سیاوش
من رو تو بغلش کشید و سرم رو بوسید
_ مامانت حالش خوب میشه مطمئن باش نمیخواد به حرفای چرت و پرت اون زن گوش بدی !.

با دیدن چشمهای باز شده مامان اشکام روی صورتم جاری شدند که بابا با اخم به من خیره شد و گفت :
_ چرا داری میکنی ؟!
_ بابا خیلی خوشحال شدم خیلی سخت بود واسه من دیدن مامان تو اون وضعیت
بابا سرش رو به نشونه ی تاسف تکون داد :
_ میدونم عزیزم اما دیگه نباید گریه کنی چند روزه نه درست حسابی استراحت داشتی نه غذا خوردی همراه سیاوش برو خونه
_ من میخوام پیش مامان باشم
مامان اسمم رو صدا زد :
_ ستایش
خیره به چشمهاش شدم و جواب دادم :
_ جان
_ برو خونه عزیزم دوست ندارم اینجا باشی باشه ؟!
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم و گفتم :
_ چشم
چشمهاش برق شادی زد :
_ برو
همراه سیاوش از بیمارستان خارج شدیم ، سیاوش بدون هیچ حرفی داشت رانندگی میکرد که پرسیدم :
_ کجا داری میری ؟!
با شنیدن این حرف من خیره به چشمهام شد و گفت :
_ نمیدونی ؟!
_ نه
نفس عمیقی کشید و جواب داد :
_ داریم میریم خونه ما
چشمهام گرد شد
_ سیاوش من میخوام برم خونه خودمون خواهش میکنم برو دوست ندارم مزاحم بشم همینطوریش …
وسط حرفم پرید :
_ ستایش
ساکت شدم که ادامه داد :
_ میریم خونه ما تو زن منی اگرچه هنوز رسمی نشده اما زن من هستی محرم منی مامان بابات بهم اعتماد دارند پس میای همراه من شنیدی ؟!
_ نمیخواستم مزاحم بشم
_ مزاحم نیستی
_ باشه

کنار شهلا نشسته بودم که پرسید :
_ الان حال مامانت بهتر شده ؟!
لبخندی بهش زدم و جواب دادم :
_ آره به هوش اومده چند روز بگذره بهتر هم میشه مرخص میشه از بیمارستان ، دیدن مامان تو اون وضعیت واسه من خیلی سخت بود
_ خداروشکر الان حالش بهتر شده باید بیشتر مراقبش باشید حواستون بهش باشه .
_ من از امروز خیلی زیاد مراقبش هستم اجازه نمیدم کسی باعث آزار و اذیت مامان بشه
_ خوبه
_ ستایش
با شنیدن صدای سامان به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ این دوستت الناز هست !؟
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم
_ خوب
_ چجور دختریه ؟!
متعجب شده بودم از شنیدن این حرفش چرا داشت درمورد الناز میپرسید ، با صدایی که متعجب بود پرسیدم :
_ چیشده چرا داری این سئوال و میپرسی ؟!
بیتفاوت شونه ای بالا انداخت و در حالی که داشت بلند میشد جواب داد :
_ چیزی نیست فقط کنجکاو شده بودم .
بعدش گذاشت رفت من هنوز به جای خالیش خیره شده بودم که صدای مامان اومد :
_ احساس میکنم چشمش این دختر رو گرفته ؟!
با بهت گفتم :
_ الناز ؟!
سری به نشونه ی تائید تکون داد :
_ آره
چند دقیقه گیج بهش خیره شدم ، بعدش که فهمیدم چیشد چشمهام برق شادی زد ، سامان و الناز خیلی عالی میشد میتونستند زوج خیلی خوبی بشن ، صدای مامان باعث شد از افکارم خارج بشم
_ چجور دختریه ؟!
_ الناز خیلی خوبه من چند سال هست میشناسمش دوست منه الان با ما زندگی میکنه چون مامان بابا ازش خواستند مثل من دوستش دارند حتی شاید بیشتر از من چون الناز خیلی خوبه

اگه الناز و سامان با هم رل میشدند خیلی خوب بود چون میتونستند زوج خوبی بشن اخلاقشون خیلی با هم جفت و جور بود ، بعدش بلند شدم رفتم سمت اتاق میخواستم استراحت کنم روی تخت دراز کشیدم زیاد طول نکشید چشمهام بسته شد و خوابم برد
_ ستایش
با شنیدن صدای سیاوش چشمهام رو باز کردم گیج بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
_ پاشو صبح شده مامانت امروز مرخص شده باید بریم پیشش
با شنیدن این حرفش چشمهام برق شادی زد و با خوشحالی پرسیدم :
_ مامان مرخص شده ؟!
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد
_ آره
محکم بغلش کردم و گفتم :
_ عاشقتم سیاوش این بهترین خبری بود که امروز شنیدم
وقتی ازش جدا شدم دیدم با نگاه خاصی داشت بهم نگاه میکرد ، با دیدن نوع نگاهش احساس کردم گرمم شد بلند شدم رفتم سمت سرویس نفس عمیقی کشیدم دستم رو روی قلبم گذاشتم که تند تند داشت میکوبید .
وقتی از سرویس خارج شدم داخل اتاق خبری از سیاوش نبود لباسام رو پوشیدم کیفم و برداشتم رفتم پایین سیاوش پایین بود
با دیدن من که حاضر شده بودم اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ هنوز چیزی نخوردی
_ سیاوش چیزی از گلوم پایین نمیره میخوام برم پیش مامان خواهش میکنم .
بعدش با التماس بهش خیره شدم که سرش رو تکون داد بلند شد اومد سوار ماشین شدیم دل تو دلم نبود سیاوش اسمم رو صدا زد :
_ ستایش
_ جان
_ خیلی خوشحال هستی ؟!
_ آره
_ اینطور که مشخص هست خیلی دوستش داشتی
_ مگه میشه دوستش نداشته باشم من خیلی زیاد به مامانم وابسته هستم سیاوش اون چیزیش بشه من میمیرم .

http://novelland.ir/neginmusic.com/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF%20%D8%AC%D8%AF%D9%8A%D8%AF%20%D9%86%DA%AF%D9%8A%D9%86%20%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%8A%DA%A9.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید علی یاسینی لینک دانلود: https://b2n.ir/668517

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۹۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا