" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت91 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۹۱

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

بلند شد خونسرد بهم خیره شد :
_ مثلا اینکه بابات مریم هنوز زن عقدیش هست و هر روز میره دیدنش گاهی هم به دلایل جلسه میمونه پیشش مگه نه بهار ؟!

مامان با گریه بهش خیره شد و گفت :
_ من همیشه دوستت داشتم اما تو همیشه باعث شدی من عذاب بکشم امیدوارم هیچوقت خوشبخت نشی …

وسط حرف مامان پرید :
_ اونی که خوشبخت نیست تو هستی نه من ، پسرم چون میخواست دخترش رو داشته باشه اومد دوباره سمتت فهمیدی تو واسش …

با بیهوش شدن مامان صدای جیغ من بلند شد به سمت مامان رفتم ، به سمت تلفن رفتم آمبولانس خبر کردم ، خیره به اون زن شدم و داد زدم :
_ شک نداشته باش مامانم چیزیش بشه به حسابت میرسم شنیدی میکشمت !.

با ترس داشت به مامان نگاه میکرد ، نگران حال مامان شده بودم میدونستم با شنیدن حرفایی که بهش گفته بود چه فشاری بهش وارد شده بود .
عجب آدمی بود حتی به پسر خودش هم رحم نمیکرد و همیشه باعث میشد زندگیش خراب بشه ، مشخص نبود تا چه حد حرفاش درست بود من که هیچ اعتمادی نسبت بهش نداشتم واسه همین چیزی نگفتم چون میدونستم چجوری حالش رو جا بیارم فعلا فقط حال مامان مهم بود و بس !.

تو بیمارستان داشتم با گریه راه میرفتم مامان ناراحتی قلبی داشت به قلبش فشار اومده بود الان بستری شده بود باید چند روز تو بیمارستان باشه تا حالش بهتر بشه
_ ستایش
با شنیدن صدای بابا به سمتش برگشتم همراه اشکان و ستاره اومده بودند ، با گریه بهش خیره شده بودم چشمهاش بشدت قرمز شده بود به سمتم اومد و گفت :
_ چیشده چرا بهار اینجوری شد ؟!
_ بخاطر مامان تو مامان من قلبش درد گرفته الان بستری شده باید چند روز تحت مراقبت ویژه باشه که حالش خوب بشه
نفسش رو عصبی بیرون فرستاد
_ جدی ؟!
سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم و گفتم :
_ آره
_ چی گفته ؟!
_ گفته شما با زن قبلیتون در ارتباط هستید واسه خاطر من به مامان نزدیک شدید ، هنوز عاشق زن قبلیتون هستید هنوز هم اسمش به عنوان زن شما ثبت شده تو شناسنامه شما درسته ؟!
بابا شکه پرسید :
_ مامان اینارو گفته ؟!
_ آره
بابا سریع گذاشت رفت که اشکان هم پشت سرش راه افتاد ، منم هاج و واج ایستاده بودم انقدر بخاطر وضعیت مامان ناراحت بودم که قدرت راه رفتن نداشتم داشتم بی حس میشدم ستاره فهمید اومد بهم کمک کرد نشستم خیره به چشمهام شد و گفت :
_ خوبی ؟!
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم و گفتم :
_ آره
_ بهار حالش خیلی بده ؟!
_ آره واسش دعا کن ستاره اگه مامانم چیزیش بشه من میمیرم
ستاره با گریه نالید :
_ اون چیزیش نمیشه من میدونم دلش نمیاد ما رو تنها بزاره
_ نمیدونم چرا تا این حد با مامان دشمن شده مامان هیچوقت به هیچکس هیچ بدی نکرده چرا دست برنمیداره آخه
_ چون بابات میدونه مامان واقعیش کیه تو گذشته چه اتفاق هایی افتاده واسه همین میره پیش مامانش دوستش داره بیشتر از این زن بهش احترام میزاره چون ذات واقعی این و میشناخت اما خوب اون هم دست بردار نیست با یه سری حرفای دروغ باعث شده حال مامانت چجوری بشه

_ ستایش
با شنیدن صدای سیاوش متعجب نگاهم رو بهش دوختم اون از کجا خبردار شده بود ، چشمهاش قرمز شده بود با صدایی خش دار شده گفت :
_ حال مامان چطوره ؟!
_ مامان حالش زیاد خوب نیست چیشده تو کی بهت خبر داده ؟!
_ از الناز شنیدم که با عجله داشت میومد همراهش شدم ، چی باعث شد حال مامانت انقدر بد بشه ؟!
با یاد آوری اتفاقاتی که افتاد اشک تو چشمهام جمع شد و شروع کردم به تعریف کردن وقتی حرفام تموم شد ، سیاوش با عصبانیت گفت :
_ مامانت وقتی میدونه این زن تا این حد نرمال نیست همش میاد واسه اذیت کردن نباید راهش میداد اما حالا هم دیر نشده تو هم انقدر گریه نکن مامانت حالش خوب میشه با گریه کردن چیزی درست نمیشه
با هق هق نالیدم :
_ مامانم چقدر بهش فشار اومده که نتونسته جلوی خودش رو بگیره و به قلبش فشار اومده
دستم رو داخل دستش گرفت و گفت :
_ آروم باش
نفس عمیقی کشیدم و سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم سعی داشتم آروم باشم اما فشار زیادی روی من بود
_ ستایش
با شنیدن صدای الناز سرم و بلند کردم
_ جان
_ حالش خوب میشه مگه نه ؟!
با التماس بهم خیره شده بود میدونستم چقدر مامان رو دوست داره و واسش با ارزش هست خیره بهش شدم و گفتم :
_ خوب میشه نگران نباش
خواستم بلند بشم که احساس کردم سرم گیج رفت ، دستش رو زیر بازوم گذاشت و گفت :
_ بشین تو که حالت خیلی بد هست داری چیکار میکنی با خودت
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم خیره بهش شدم و جواب دادم :
_ من خوب هستم فقط یخورده حالم بد شد
چشم غره ای به سمتم رفت
_ آره کاملا مشخص هست چقدر حالت خوب هست

سیاوش به زور من و با خودش برد خونه خودشون قرار شد بابا تو بیمارستان باشه وقتی رسیدیم داخل اتاق شدم سرم داشت منفجر میشد دراز کشیدم سیاوش اومد کنارم دراز کشید من رو تو بغلش گرفت هیچ اعتراضی بهش نکردم چون تو بغلش آرامش داشتم و من الان به همچین آرامشی واقعا نیاز داشتم ، صدای مامان از پشت در اتاق اومد :
_ سیاوش
سیاوش با صدای گرفته ای گفت :
_ بیا داخل
در اتاق باز شد من چشمهام بسته بود جفتشون فکر میکردند خوابم ، مامان از سیاوش پرسید :
_ حالش خوبه ؟!
_ نه زیاد
ناراحت گفت :
_ با دکتر صحبت کردید ؟!
_ آره
_ چی گفت ؟
_ قراره چند روز تو مراقبت های ویژه باشه حالش که بهتر شد میارنش نگرانش نباشید
_ باشه مراقبش باش از کنارش تکون نخور
_ چشم مامان
بعد رفتن مامان زیاد طول نکشید خوابم برد بیش از حد خسته بودم و نیاز داشتم به خواب شاید باعث میشد آرومتر بشم !.
وقتی چشم باز کردم تنها داخل اتاق بودم رفتم دست و صورتم رو شستم کیفم و برداشتم از اتاق خارج شدم که صدای سیاوش اومد :
_ ستایش
به سمتش برگشتم و خسته گفتم :
_ بله
اخماش رو هم کشید
_ کجا داری میری ؟!
_ دارم میرم پیش مامان بیمارستان باید ببینمش خیلی نگرانش هستم سیاوش نمیدونم چیشده
_ وایستا با هم میریم
خواستم چیزی بهش بگم که صدای شهلا اومد :
_ داداش
سیاوش به سمتش برگشت
_ جان
_ کدوم بیمارستان هستید منم میام عصر
_ باشه بهت خبر میدم اما …
به سمت من برگشت خیره به چشمهام شد و ادامه داد :
_ تو اول بیا صبحانه بخور بعدش میریم شنیدی ؟!
_ آره

با دیدن مامان نرگس به عصبانیت به سمتش رفتم و گفتم :
_ تو اینجا چه غلطی میکنی ؟!
با شنیدن صدام به سمتم برگشت نیشخندی حواله ام کرد و گفت :
_ اومدم خودم شاهد جون دادن مامانت باشم اما میدونی چیه اون سگ جون تر از این حرفاش به این زودیا دست برنمیداره باعث شد پسرم از من جدا بشه منم کاری میکنم همیشه آرزوی مرگ داشته باشه شنیدی ؟!
با شنیدن این حرفش سری با تاسف واسش تکون و جوابش رو دادم :
_ تو واقعا آدم پست و رذلی هستی که با مرگ بقیه خوشحال میشی بابا حق داره دوستت نداشته باشه تو آدمی نیستی کسی دوستت داشته باشه ، مامان من به کوری چشم تو هم شده خوب میشه سر حال میشه و تو دیگه حتی اجازه نداری سایه اش رو ببینی چه برسه به حرف زدن باهاش الانم گورت رو گم کن تا خبر ندادم پرتت کنند بیرون شنیدی ؟!
با شنیدن این حرف من عصبی شد خواست چیزی بگه که صدای اشکان اومد :
_ چیشده
با صدایی که مثلا ناراحت بود به سمت اشکان برگشت و گفت :
_ من میخواستم ببینم حال بهار چطوره اما ستایش باهام بد رفتاری میکنه این اصلا حق من نیست
با شنیدن حرفاش شکه شده داشتم بهش نگاه میکردم چجوری میتونست انقدر راحت دروغ بگه اصلا نمیتونستم درکش کنم یه آدم چقدر میتونست پست باشه من اصلا نمیتونستم بفهمم کاش میشد به یه جواب درست حسابی برسم واقعا داشتم دیوونه میشدم !.
_ مامان برو
_ چی ؟!
به اشکان خیره شدم چشمهاش شده بود کاسه خون با صدایی که بشدت گرفته بود گفت :
_ بسه هر چقدر باعث شدی زندگی بقیه داغون بشه تو باعث حال بد بهار هستی حالا با شادی اومدی داری به شاهکارت نگاه میکنی نمیدونم چی باید بهت بگم شرمم میاد تو مادرم هستی با این کار هایی که در حق بقیه انجام میدی .

http://novelland.ir/neginmusic.com/%D9%86%DA%AF%D9%8A%D9%86%20%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%8A%DA%A9.mp3

برای دانلود کامل آین اهنگ از طریق لینک زیر اقدام کنید

دانلود آهنگ مرداد به نام من این نبودم

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۹۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا