" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت90 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۹۰

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

_ داری بد قضاوت میکنی متوجه هستی ؟!

سری به نشونه ی منفی واسش تکون دادم و گفتم :
_ نه اصلا متوجه نیستم چیشده مگه سیاوش تو فکر کردی من چیزی گفتم به زن داییت اما من نگفته بودم خودش باعث شده بود
_ ببخشید

بعدش از اتاق خارج شد ، این روز ها زیاد ازش میشنیدم چون سیاوش واقعا عوض شده بود شاید بهتر بود بگم بیشتر آدم شده بود نمیدونستم اما همچنان باعث ناراحتی من هم میشد ، بلند شدم رفتم کنار پنجره ایستادم سیاوش ماشینش رو برداشت و از خونه خارج شد ، نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم که صدای در اتاق اومد :
_ بفرمائید

در اتاق باز شد و مامان اومد داخل به سمتم اومد و گفت :
_ خوبی
_ آره

غمگین بهم خیره شد
_ دوست نداشتم شب بدی داشته باشی

_ مهم نیست مامان شما که تقصیری نداشتید ، نیاز نیست ناراحت باشید .

_ اخلاق فریبا رو میدونم اما نمیدونستم قراره تا این حد پیش بره

_ مامان بهش فکر نکنید گذشت !.
سری تکون داد و بعد گذشت چند ثانیه پرسید :
_ با سیاوش دعواتون شد ؟

ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ نه چرا میپرسید ؟

نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد و جواب داد :
_ خیلی عصبی و ناراحت بود داشت میرفت گفتم شاید دعواتون شده .

_ نه هیچ دعوایی نشده مطمئن باشید
سری به نشونه ی مثبت تکون داد
_ ستایش

به سمتش چرخیدم و جواب دادم :
_ جان

_ هر چیزی شد میتونی با من راحت باشی تو مثل شهلا هستی واسه من دوست ندارم دوباره از خانواده ما جدا بشی تو واسه ی همه ما خیلی با ارزش هستی شاید خودت ندونی اما همیشه پشتت هستیم .

لبخندی روی لبهام نقش بست با شنیدن حرفای مامان احساس خوبی بهم دست داد .

شب شد من داخل همون اتاقی که مال سیاوش بود خوابیدم دوست نداشتم مشکلی که من و سیاوش داریم رو بقیه بدونند ، نیمه های شب بود که احساس کردم دستی دور کمرم حلقه شد میدونستم سیاوش هست نفس عمیقی کشیدم انقدر خسته بودم که اصلا نتونستم واکنش نشون بدم و خوابم برد ، با احساس خفگی چشمهام باز شد نگاهم به سیاوش افتاد اخمام رو تو هم کشیدم و خواستم دستش رو پس بزنم که نشد ، خودش بیدار شد خیره به چشمهام شد و گفت :
_ چیه
_ دستت رو بردار
دستش رو که برداشت بلند شدم ، دست به سینه بهش خیره شدم و گفتم :
_ چرا دیشب پیش من خوابیدی هان ؟!
با شنیدن این حرف من چشمهاش گرد شد
_ ببخشید پس دوست داشتی کجا بخوابم ؟
_ روی مبل !
خندید سرجاش نشست و گفت :
_ نکنه فکر کردی فیلم یا رمان ؟ تو واقعا قراره زن من بشی پس جات همیشه شبا تو بغل منه حتی وقتی زن رسمی من بشی یه وظیفه هایی در قبال من داری .
چشمهام از وقاحت گفته هاش گرد شد دندون قروچه ای از شدت حرص کردم و بهش توپیدم :
_ مودب باش این چه وضع صحبت کردن هست !.
با شنیدن این حرف من خندید
_ باشه
بعدش بلند شد رفت سمت حموم منم از شدت حرص داشتم نفس نفس میزدم ، نمیدونستم سیاوش چه اصراری داشت همش باعث میشد من عصبی بشم حرص بخورم بخاطر همین رفتارش بود که دوست داشتم سرم رو محکم بکوبم تو دیوار
_ ستایش
با شنیدن صدای مامان از پشت در اتاق جواب دادم :
_ بله مامان
_ صبحانه حاضره
_ شما برید ما میایم
_ باشه دیر نکنید
بلند شدم رفتم در زدم که صدای سیاوش اومد :
_ جان
_ زود باش بیا بیرون منم میخوام حموم کنم
_ بیا با هم حموم کنیم
با شنیدن این حرفش با خشم گفتم :
_ ببینم تو دیوونه شدی یا قصد داری من عصبی بشم امروز هان ؟!

در حموم باز شد خیره به چشمهای من شد و جواب داد :
_ هیچکدوم فقط دوست دارم عشقم بفهمه چقدر دوستش دارم !.
با بهت پرسیدم :
_ عشقت ؟
_ آره
بعدش از کنار من رد شد رفت هنوز هاج و واج ایستاده بودم داشتم به معنی حرفش فکر میکردم که صداش از پشت سرم اومد :
_ نمیدونستم با شنیدن این حرف من اینجوری خشک میشی وگرنه زودتر بهت میگفتم عشقم !.
به سمتش برگشتم و با عصبانیت جواب دادم :
_ نه اینکه خیلی واسم مهم هستی حالا خشک شده باشم واسه همینه
با شنیدن این حرف من زد زیر خنده دوست داشتم سرم رو محکم بکوبم تو دیوار چرا شده حتی یه ذره من و درک نمیکرد دیگه داشتم با شنیدن حرفاش دیوونه میشدم همین نمیدونستم چی باید بهش بگم !.
رفتم داخل حموم بعد گذشت چند دقیقه اومدم بیرون بعد مرتب کردن سر و صورتم از اتاق خارج شدم ، کنار سیاوش نشستم چون تنهای جای خالی بود
سامان از سیاوش پرسید :
_ داداش امروز خیلی سر حال هستی خبریه ؟!
با شنیدن این حرف سامان اخمام تو هم فرو رفت مشخص بود شاد و سر حال هست بعد اینکه اونقدر باعث شد من اذیت بشم ، سامان من و مخاطب قرار داد :
_ زن داداش
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
_ شما نمیدونید چیشده تا این حد خوشحال شده داداش ؟!
سری به نشونه ی منفی واسش تکون دادم :
_ نه
* * * *
_ سیاوش
_ جان
_ یه چند مدت دوست ندارم ببینمت !.
ابرویی بالا انداخت جدی پرسید :
_ چرا ؟!
_ چون به اندازه کافی امروز حال من گرفته شد دیگه دوست ندارم ببینمت بزار اعصاب من آروم بشه باشه ؟
با شنیدن این حرف من خنده اش گرفت سرش رو به نشونه ی تائید تکون داد :
_ هر چی شما بگید بانو
با حرص زیر لب گفتم :
_ بانو و مرض بانو و زهره مار ، بانو بمیره راحت بشی !

_ ستایش
با شنیدن صدای مامان بزرگ متعجب به سمتش چرخیدم اون اینجا چیکار داشت لابد باز اومده بود مامان رو اذیت کنه ، نگاهم چرخید سمت مامان با دیدن چشمهای گریونش مطمئن شدم !. اخمام رو تو هم کشیدم به سمتش رفتم و گفتم :
_ اینجا چیکار میکنی ؟!

با شنیدن این حرف من پوزخندی بهم زد :
_ مامانت بهت یاد نداده با بزرگترت چجوری باید صحبت کنی ؟!

مثل خودش پوزخندی بهش زدم و جوابش رو دادم :
_ مامانم بهم یاد داده با هر کسی مثل خودش رفتار کنم چیشد بهت برخورد مثل خودت باهات رفتار شد ؟

صدای مامان اومد :
_ ستایش عزیزم برو اتاقت

با شنیدن صدای مامان که داشت میلرزید بخاطر گریه اعصابم بهم ریخت با خشم رو بهش توپیدم :
_ چرا اشک مامان من و در آوردی هان ؟

_ مامانت یه سری واقعیت ها رو فهمید واسه همین داره گریه میکنه

_ چه واقعیتی ؟!

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusic.c0m.mp3

برای دانلود کامل آهنگ از طریق لینک زیر اقدام کنید

دانلود آهنگ دیس لاو سینا لاونت و آیلین استار به نام قصه و غصه

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۹۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا