" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت89 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۸۹

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

_ ستایش
با لبخند داشتم به سیاوش نگاه میکردم ، دوست داشتم با دیدن لبخند روی لبهای من بیشتر عصبانی بشه حرصش بگیره اما همچنان خونسرد داشت به من نگاه میکرد و همین باعث میشد من بیشتر از دستش اعصابم خورد بشه که چرا همچین رفتاری داشت !.
_ ستایش باتوام ؟
خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله
_ پاشو امشب قراره پیش من بمونی همینجا
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد ، با ترس داشتم بهش نگاه میکردم باورم نمیشد قرار هست امشب پیشش باشم با صدایی که بشدت گرفته بود پرسیدم :
_ ببینم تو چی داری میگی ؟
با شنیدن این حرف من خونسرد بهم خیره شد
_ قراره امشب اینجا باشی چرا انقدر ترسیدی ؟
سریع بلند شدم
_ من امشب باید برم خونه سیاوش !.
بلند شد روبروم ایستاد
_ همچین خبری نیست امشب پیش من میمونی همین
با شنیدن حرفاش ساکت داشتم بهش نگاه میکردم من نمیتونستم امشب پیشش باشم من بشدت ازش میترسیدم چرا نمیفهمید
_ سیاوش
خش دار گفت :
_ جان
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ من نمیتونم امشب اینجا باشم باید برم میفهمی ؟
_ نه
اشک تو چشمهام جمع شد به التماس افتادم ؛
_ خواهش میکنم سیاوش یه ذره شده هم درک داشته باش من ازت میترسم نمیتونم اینجا باشم تا صبح دوست داری جنازه من و بفرستی واسه بقیه آره تو …
_ هیس !.
با قرار گرفتن دستش روی لبم ساکت شدم با چشمهای اشکی داشتم بهش نگاه میکردم که صداش بلند شد :
_ یکبار دیگه اسم مرگ رو بیاری من میدونم تو شنیدی ؟
وقتی جوابی از من نشنید داد زد :
_ شنیدی یا نه ؟
_ آره

وقتی آرومتر شد خیره بهم شد و گفت :
_ امشب مهمون داریم تا دیر وقت بعدش برو پیش شهلا بخواب مطمئن باش کاری بهت ندارم انقدر از من نترس لعنتی
با شنیدن این حرفش یه جورایی آرومتر شده بودم چون میدونستم قرار نیست بلایی سر من بیاره واسه همین بود که آرامش داشتم !.
_ سیاوش
خش دار گفت :
_ جان
_ چرا انقدر بد شدی ؟!
با شنیدن این حرفم ساکت شد نگاه خیره و طولانی بهم انداخت بعدش با صدایی که دو رگه شده بود جوابم رو داد :
_ من بد نشدم من فقط دوست نداشتم بعضی چیز ها تو زندگی من انقدر بد خراب بشه
_ تو خودت همتا رو انتخاب کردی ، خودت باعث شدی قلب من شکسته بشه حالا چی داری میگی ؟!
با شنیدن این حرف من چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ من اشتباه های زیادی مرتکب شدم که اصلا قابل جبران نیست
_ درسته
از اتاق خارج شد میدونستم بخاطر ازدواجش با همتا پشیمون هست اما این و هم میدونستم که هیچ علاقه ای نسبت به من نداشت اگه ذره ای نسبت بهم علاقه و یا احساس دوست داشتن داشت من الان این شکلی نبودم ، صدای مامان بلند شد :
_ ستایش
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم به سمتش برگشتم و جواب دادم :
_ جان
_ چرا اینجا ایستادی ؟!
با شنیدن این حرفش آهسته خندیدم
_ چیزی نیست
_ پاشو بیا امشب مهمون داریم کلی کار هست !.
_ باشه
و دنبالش راه افتادم حتی نمیدونستم مهمون های امشب کیا هستند و واسه چی دارند میان بس که فکرم درگیر بود .

با دیدن خانواده خاله دایی سیاوش دستام مشت شد ، باز هم دوتا دختر دایی نچسپش نیلوفر و نگین اومده بودند اصلا از جفتشون خوشم نیومد هیچوقت هم دوستشون نداشتم از بس نچسپ بودند .
_ ستایش
به سمت شهلا برگشتم و گفتم :
_ جان
_ خوبی ؟!
_ آره
خندید
_ اما صورتت اصلا اینو نمیگه
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم و خطاب بهش گفتم :
_ چرا بهم نگفتید خانواده دایی تو قراره مهمون امشب باشند
_ نپرسیدی
حق باهاش بود نپرسیده بودم چون نمیدونستم قراره امشب اینا بیان شاید فکر میکردم یکی از دوستای خانوادگیشون قراره بیان دقیق نمیدونستم چخبر شده
_ ستایش
با حرص جوابش رو دادم :
_ بله
_ حالا انقدر از دست من عصبی نباش چیزی نشده که
چشم غره ای به سمتش رفتم و با صدایی که داشت میلرزید گفتم :
_ چیزی نشده ؟
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد :
_ آره
_ من نشونت میدم شهلا تو فقط وایستا
دیگه هیچ حرفی نزدیم رفتیم پیش بقیه نشستیم ، من ساکت نشسته بودم که زن دایی سیاوش من و مخاطب قرار داد :
_ سیاوش طلاقت داد دوباره ازدواج نکردی ؟!
با شنیدن این حرفش شوکه شدم چرا این زن نمیدونست چه سئوالی رو باید کجا بپرسه خیره بهش شدم و جواب دادم :
_ نه
چشمهاش گرد شد
_ جدی ؟!
_ بله

ابرویی بالا انداخت و دوباره پرسید :
_ عاشق سیاوش بودی ؟
با شنیدن این حرفش اخمام رو تو هم کشیدم و جوابش رو دادم :
_ ببخشید اما دوست ندارم درمورد زندگی شخصیم صحبت کنم
با شنیدن این حرف من سری به نشونه ی باشه تکون داد و ساکت شد ، اما دختراش مثل خودش بودند چون نیلوفر با لحن بدی گفت :
_ حالا چرا ناراحت شدی ؟
دوست نداشتم جوابش رو بدم اما مجبور شدم چون میدونستم بعدش قراره چه حرفایی پشت سر من زده بشه واسه همین گفتم :
_ ناراحت نشدم اما دوست ندارم درمورد زندگی شخصیم هر جایی صحبت کنم .
_ یعنی اینجا راحت نیستی ؟
چقدر این دختر احمق بود بهش میگفتم خفه شو شاید بهتر میفهمید ساکت شدم که صدای مامان بلند شد :
_ فریبا چخبر پیدات نبود یه مدت
پشت چشمی نازک کرد
_ شنیدم پسرت دوباره داره ازدواج میکنه اونم با کسی که طلاقش داده بود واسه همین کنجکاو شدم ببینم چیشده اومدم که شما هم اصلا جواب درست حسابی نمیدید
مامان مصنوعی خندید :
_ عزیزم همه چیز واضح سیاوش ستایش رو دوست داشت اما خوب یه سری اتفاق ها افتاد که باعث شد از هم جدا بشند
خداروشکر سیاوش و باباش همراه دایی پسر داییش بیرون داشتند صحبت میکردند
فریبا به من خیره شد و گفت :
_ سیاوش اگه عاشقش بود همون موقع طلاقش نمیداد هممون خیلی خوب میدونیم هیچ علاقه ای نسبت بهش نداشت درسته ؟
_ میشه تمومش کنید
با شنیدن صدای عصبی من ساکت شد بعدش دوباره ادامه داد :
_ چرا انقدر زود عصبی شدی ؟

نفسم رو با حرص بیرون فرستادم و جوابش رو دادم :
_ چون تو مسئله ای که اصلا بهت مربوط نمیشه داری دخالت میکنی
چشمهاش گرد شد
_ یعنی به من مربوط نمیشه ؟
_ بله
با عصبانیت بلند شد و رو به مامان گفت :
_ یه ### و بددهن رو به عقد پسرت میخوای دربیاری ببین احترام بزرگتر حالیش نیست
مامان بلند شد
_ فریبا احترام خودت رو نگه دار ستایش عروس منه حق نداری باهاش بد صحبت کنی
عصبی خندید
_ چرا انقدر زود بهت برمیخوره هان ؟!
_ چون نمیدونی کجا باید چجوری صحبت کنی !
با تاسف سری واسش تکون دادم که صدای نیلوفر بلند شد :
_ عمه خیلی الکی دارید ازش حمایت میکنید رفتارش با مامان من رو که دیدید
مامان خونسرد بهش خیره شد
_ اگه مامانت درست برخورد میکرد این شکلی نمیشد ، بعدش ستایش هیچ توهینی نکرد
_ چیشده ؟
با شنیدن صدای سیاوش به سمتش برگشتم همشون اومده بودند قبل اینکه ما جواب بدیم نگین با خودشیرینی جوابش رو داد :
_ این دختره به مامان من توهین کرد
سیاوش با اخم بهم خیره شد :
_ آره ؟
باورم نمیشد حرفش رو باور کرده بود با تاسف سری واسش تکون دادم که صدای مامان بلند شد :
_ هیچ بی احترامی نشده پسرم اشتباه متوجه شدی فریبا بیش از حد داره بزرگش میکنه .
_ من دارم بزرگش میکنم ؟
_ آره
عصبی خندید :
_ من دیگه حاضر نیستم حتی یه دقیقه اینجا باشم !.

شوهر فریبا اخماش رو تو هم کشید به سمت مامان برگشت و پرسید :
_ چیشده ؟
قبل اینکه مامان جواب بده فریبا با خشم رو به شوهرش گفت :
_ میخواستی چی بشه این دختره به ما توهین کرد ، خواهرت هم دستش درد نکنه حسابی پشتش دراومد
مامان با تاسف سری واسش تکون داد نمیتونستم بیشتر از این ساکت باشم و به حرفایی که همش دروغ بود گوش بدم واسه همین شروع کردم به تعریف کردن وقتی حرفام تموم شد ، با داد از فریبا پرسید :
_ درسته ؟
فریبا چشمهاش پر از ترس شد
_ معلومه که نه
_ زود باش گمشو تو ماشین به حسابت میرسم .
فریبا ترسیده همراه دختر هاش رفت ، که به سمت مامان برگشت و گفت :
_ آبجی ببخشید
_ مهم نیست عزیزم خودت رو ناراحت نکن
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ من نمیدونستم قراره اینجوری بشه
واقعیت این بود هیچکدوممون نمیدونستیم قراره اینجوری بشه ، بعد رفتنشون به سمت مامان برگشتم و گفتم :
_ ببخشید
بعدش به سمت اتاق قبلی خودم و سیاوش رفتم روی تخت نشستم زیاد طول نکشید که در اتاق باز شد ، سیاوش اومد داخل خیره به من شد و گفت :
_ ناراحت شدی ؟
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم
_ چرا باید ناراحت بشم ؟
_ اینکه باورت نکردم
با شنیدن این حرفش خندیدم وقتی خنده ام تموم شد خیره به چشمهاش شدم و جواب دادم ؛
_ تو هیچوقت من و باور نداشتی سیاوش واسه همین من اصلا ناراحت نیستم
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید سعی داشت آروم باشه اما نمیشد

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusic.comnewsong.mp3

دانلود کامل آهنگ از طریق لینک زیرکلیک کنید

دانلود آهنگ جدید امین کاظمی با نام تصویر دور

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۸۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا