" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت88 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۸۸

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

_ درضمن الناز من خودم انقدر درگیر فکری دارم که واسم مهم نیست بقیه چه فکری درباره من میکنند
الناز با ناراحتی به من خیره شد و گفت :
_ کاش میتونستم بهت کمک کنم ستایش اما خودت نمیخوای هم عاشق سیاوش هستی دوست نداری بهش صدمه بزنی هم دوست نداری باهاش باشی‌ نمیدونم دیگه باید چجوری بهت کمک کنم .
تلخ خندیدم
_ حتی خودم هم نمیتونم به خودم کمک کنم .
سرش رو با تاسف تکون داد
_ الان حالت بهتر شده ؟
_ آره بهتر هستم نیاز نیست نگران من باشی به زودی بهتر هم میشم .
_ باشه پس مراقب خودت باش دوست ندارم چیزیت بشه .
_ نگران نباش من مراقب خودم هستم الناز
دستم رو داخل دستش گرفت و اسمم رو صدا زد :
_ ستایش
به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ جان
_ تو سیاوش رو دوست داری درسته ؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم و گفتم :
_ آره دوستش دارم !.
لبخندی روی لبهاش نشست
_ باشه
متعجب به چشمهاش خیره شدم و پرسیدم :
_ چرا میخندی ؟
شونه ای بالا انداخت
_ چیزی نیست
_ مطمئنی ؟!
سرش رو تکون داد و گفت :
_ آره
با حرص داشتم بهش نگاه میکردم باورم نمیشد اینقدر زود سوتی داده باشم آره من سیاوش رو دوست داشتم این واقعیت داشت اما نمیخواستم هیچکس از علاقه من نسبت بهش خبر داشته باشه .

تموم مدت سر کلاس حسابی درگیر بود فکرم اصلا نمیتونستم تمرکز کنم وقتی درس تموم شد بلند شدم وسایلم رو جمع کردم همراه الناز میخواستیم بریم خونه چند قدم بیشتر نرفته بودیم که صدای بوق ماشینی اومد ، نگاهم به سیاوش افتاد گفت :
_ سوار بشید
الناز تشکر کرد و گفت :
_ ممنون آقا سیاوش من کار دارم باید برم جایی ستایش همراه شما میاد
و بعدش در مقابل چشمهای گشاد شده من گذاشت رفت میدونستم هیچ کاری نداشت فقط میخواست من و سیاوش تنها باشیم حرصی شدم از دستش چرا همچین کاری انجام میداد آخه شاید چون واقعا دوست داشت من و سیاوش با هم باشیم شاید نمیدونستم دلیلش چی هست
_ زود باش
سوار ماشینش شدم اونم بدون حرف راه افتاد ، زیاد طول نکشید که صداش بلند شد :
_ خبر هایی که تو دانشگاه پخش شده رو شنیدی ؟
نیشخندی روی لبهام نشست
_ مهم نیست
_ مهم نیست ### خطاب بشی ؟
_ نه مهم نیست کسایی که باید من رو میشناسن من به دهن مسموم و مریض بقیه کاری ندارم اون پسره غرورش خورد و خاکشیر شده واسه ترمیم غرورش نشسته دروغ میگه اما کسایی که باید باور نمیکنند .
با صدایی خش دار شده گفت :
_ اما من نمیتونم تحمل کنم پشت سر زن من همچین حرفایی هست
_ اولا من زن تو نیستم !. ، دوما این مشکل خودت هست نه میتونی جدا بشی ، سوما تو کار هایی که بهت مربوط نیست دخالت نمیکردی اینجوری نمیشد
ماشین ایستاد به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم که پرسید :
_ تو هنوز از دست من دلخور هستی ؟
_ من از تو متنفر هستم
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد
_ خیلی دوست دارم تیکه تیکت کنم میفهمی ستایش ؟
_ آره

_ پس مراقب حرفایی که میخوای بهم بگی باش چون من صبور نیستم زیاد میدونی خودت !.
داشت یه جورایی من رو تهدید میکرد ، خیره به چشمهاش شدم و با طعنه گفتم :
_ آره خیلی میشناسمت چه جور آدمی هستی .
با شنیدن این حرف من عصبی شد
_ دوست داری همینجا یه بلایی سرت دربیارم ؟
_ نکنه قصد داری وسط جاده بهم ### کنی یعنی تا این حد وقیح شدی ؟
با شنیدن این حرف من دستی داخل موهاش کشید
_ داری عصبیم میکنی !.
_ خودت باعثش شدی نه من
نفس عمیقی کشید و راه افتاد میدونست هنوز بابت اون اتفاق نسبت بهش چه احساس بدی دارم پس دوباره نمیتونست همون اشتباه رو مرتکب بشه
_ ستایش
_ بله
_ دیگه دوست ندارم اون پسره اطرافت باشه
_ صد بار بهت گفتم باز هم میگم من با اون پسره هیچ ارتباطی ندارم میفهمی ؟!
سرش رو تکون داد و گفت :
_ امیدوارم همونطور که خودت میگی باشه
دیگه هیچ حرفی زده نشد تا رسیدن به خونه وقتی خواستم پیاده بشم دستش رو روی دستم گذاشت ، شوکه به دستش خیره شده بودم که گفت :
_ معذرت میخوام
به چشمهاش زل زدم
_ بابت ؟
_ ### !.
بی اختیار لحنم تلخ شد
_ قراره بعد هر بار ### کردن معذرت خواهی کنی ؟
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ دیگه هیچوقت تکرار نمیشه
_ اگه تکرار بشه دیگه هیچ ستایشی وجود نداره که بخوای اذیتش کنی چون من خودم و میکشم
بعدش دستم رو از زیر دستش کشیدم بیرون از ماشین پیاده شدم هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که دستم رو گرفت و گفت :
_ کجا ؟
خیره به چشمهاش شدم و جوابش رو دادم :
_ کور ک نیستی دارم کجا میرم

_ فکر خودکشی رو از سرت بنداز بیرون ستایش وگرنه مجبورم کاری کنم که تا آخر عمرت زندونی بشی فهمیدی ؟!
_ دستم رو ول کن سیاوش دردم گرفت
با عصبانیت گفت ؛
_ فهمیدی یا نه ؟
کلافه جوابش رو دادم :
_ آره فهمیدم حالا میشه دستت رو برداری ؟!
دستش رو برداشت که نفس راحتی کشیدم واقعا گاهی باعث میشد اذیت بشم خدایا این دیگه چه زندگی بود که واسه من ساخته بودند اصلا نمیتونستم درک کنم و بفهمم که کاش میشد بفهمم ، رفتم داخل خونه در رو پشت سرم محکم بستم پسره ی روانی ### کرده بود بهم باعث شده بود چند هفته خواب نداشته باشم حالا میگه معذرت میخوام اگه دیوونه نبود پس چی بود اصلا نمیتونستم درکش کنم واقعا نمیتونستم درکش کنم .
_ ستایش
با شنیدن صدای بابا ایستادم و سئوالی بهش خیره شدم که اخماش حسابی تو هم فرو رفته بود
_ تو با آرمین رابطه داشتی ؟!
با شنیدن این حرف بابا شوکه بهش خیره شده بودم چی داشت میگفت ، لابد شایعه هایی که تو دانشگاه پخش شده بود به گوشش رسیده بود
به خودم اومدم غمگین پرسیدم :
_ شما باور کردید ؟
محکم با قاطعیت جواب داد :
_ نه
_ پس چرا دارید میپرسید ؟
_ فقط میخوام بفهمم باهاش در ارتباط بودی یا چیزی که خبر نداشتم ؟
_ من به اون پسره حتی نگاه هم نمیکردم واسه همین با دوستاش شرط بسته بود من و بدست میاره اما نتونست حالا نشسته واسه خودش نقشه های کثیف میکشه چون آبروش رفت
بابا به سمتم اومد
_ من حسابش رو میرسم هیچکس حق نداره به دختر من انگ ### بودن بزنه
_ واسه من مهم نیست !.
_ اما واسه من مهمه واسه همین حساب این کارش رو خیلی بد پس میده .
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم باورم نمیشد همچین تهمتی بهم زده شده باشند !.

_ بابا
_ جان
اشکام روی صورتم جاری شدند با هق هق پرسیدم :
_ شما باور کردید ؟
من رو تو بغلش کشید ، دستش رو نوازش وار پشتم کشید و با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفت :
_ نه من باور نکردم اما از اونجایی که احساس میکنم خیلی دور شدی دیگه باهام درد و دل نمیکنی ، وقتی شنیدم چیشده خواستم بپرسم اینجوری تا خودت به حرف بیای همین .
_ بابا من هیچوقت کاری انجام نمیدم که باعث بشه شما شرمنده بشید
سرش رو تکون داد
_ میدونم عزیزم
_ بابا
_ جان
_ خیلی دوستت دارم
_ منم همینطور
بعد گذشت چند دقیقه حالم بهتر شده بود حالا احساس بهتری داشتم یجورایی انگار سبک شده بودم اون هم خیلی زیاد شاید اینطوری بهتر بود .
_ ستایش
_ جان
_ دیگه هر اتفاقی افتاد از من پنهون نکن هر چقدر هم بد باشه بیا باهام صحبت کن دوست ندارم بار سنگینی روی شونه هات باشه تو تنها بچه ی من هستی ستایش واسه من خیلی با ارزش هستی بعد سال ها پیدات کردم دوست ندارم به هیچ عنوان غمگین باشی باشه ؟!
لبخندی بهش زدم :
_ باشه بابا شما نگران نباشید من مواظب خودم هستم به هیچ عنوان اجازه نمیدم چیزی باعث ناراحت شدن من بشه ، با شنیدن این حرف من لبخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_ همیشه خوب باش .
دست من رو گرفت و جفتمون داخل خونه شدیم ، مامان با دیدن ما دوتا با چشمهای ریز شده به جفتمون خیره شد و گفت :
_ کجا بودید
بابا با شیطنت جوابش رو داد :
_ یه جای خوب پیش حوری
مامان اخماش رو تو هم کشید و گذاشت رفت که صدای خنده بابا بلند شد
_ میبینی چه حسود شده آخه به منه پیرمرد کی نگاه میکنه خانومم چرا قهر کردی
بعدش دنبال مامان رفت ، عشقشون خیلی بزرگ بود

دموی آهنگ زیبا و شاد و جدید راغب در صورت پسندیدن برای دانلود از طریق لینک زیر اقدام کنید

http://novelland.ir/neginmusic.com/123.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید و زیبای راغب به نام شالت

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۸۸ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا