" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت119 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۱۹

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

به سمتم اومد من رو تو آغوشش کشید
_ هیس گریه نکن داری قلبم رو به آتیش میکشی میدونی چقدر نسبت به این قضیه حالم بد شده هان ؟
ساکت شده داشتم تو آغوشش گریه میکردم چون میدونستم به اندازه ی من ناراحت شده اون هم خیلی زیاد من دوستش داشتم نمیتونستم ببینم ناراحت شده اما واقعا دست من نبود
من رو از خودش جدا کرد دستی به چشمهام کشید و اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
با صدای گرفته شده ناشی از شدت گریه گفتم :
_ جان
_ دیگه هیچوقت باعث نمیشم همچین اتفاق هایی بیفته پس دیگه گریه نکن باشه ؟
_ شرط داره !
_ چی ؟
_ نباید به حرفای نورا اهمیت بدی و واست مهم باشه اون همیشه قصد داره باعث بشه اذیت بشیم هیچوقت یه دشمن راستش رو بهت نمیگه مخصوصا کسی مثل نورا که هنوز هم قصد داره زندگیت نابود بشه
_ بهت قول میدم دیگه اصلا به حرفاش اهمیت ندم !
_ بخشیدمت !
خم شد پیشونیم رو بوسید که باعث شد لبخند محوی روی لبهام بشینه
_ بچمون رو دوست داشتی ؟
با شنیدن این حرفش لبخند از روی لبهام پر کشید ، غم عجیبی به قلبم سرازیر شد چشمهام پر شد
_ مگه میشه بچمون رو دوست نداشته باشم ، من همین الانش هم قلبم داره تیکه تیکه میشه ، یه مادر هر چقدر سنگدل باشه هم بچش رو دوست داره
با لحن خاصی گفت :
_ نیاز نیست ناراحت باشی دوباره حاملت میکنم !
با شنیدن این حرفش احساس کردم گر گرفتم واقعا آدم نمیشد داشت باعث میشد خجالت زده بشم و این رفتارش داشت من و دیوونه میکرد
خم شد بوسه ای روی گردنم کاشت که باعث شد مور مورم بشه دستش رو زیر پاهام انداخت و من رو بلند کرد برد گذاشت روی تخت خودش خیمه زد روم ، چشهاش تب دار شده بود ، داشت دو دو میزد
_ آرامش
_ جان
_ بهت قول میدم اینبار نزارم واسش هیچ اتفاقی بیفته
بعدش لبهاش روی لبهام قرار گرفت …

وقتی چشم باز کردم لخت و پاتیل تو بغلش بودم دیشب با هم بودیم واقعا همه چیز عالی بود
_ آرامش
خیره بهش شدم چشمهاش باز بود ، با خجالت جوابش رو دادم :
_ بله
خم شد عمیق بوسه ای روی لبهام کاشت و صداش بلند شد :
_ نیاز نیست خجالت بکشی من شوهرت هستم ، حالا هم پاشو برو حموم باید بریم پایین صبحانه بخوری وگرنه ضعف میکنی
چشمهام داشت دو دو میزد حسابی خوابم میومد ، با صدایی گرفته شده گفتم :
_ اما من خوابم میاد
بلند شد من رو روی دستاش بلند کرد که جیغ خفیفی کشیدم که خندید
_ چیه تنبل خانوم میخواستی بیشتر بخوابی
_ کیارش
_ جان
_ بزارم زمین خودم میرم !
_ نه دیگه با هم میریم حموم میکنیم
چشمهام گرد شد
_ چی ؟
_ چته چرا داد میزنی ، زن و شوهر هستیم با هم میریم حموم
از شدت خجالت داشتم آب میشدم من رو برد زیر دوش آب با قرار گرفتن دستش روی بدنم دوباره تحریک شده بودم و همین یه شروع دوباره شده بود
* * *
_ خوش گذشت ؟
این سئوال رو نورا پرسیده بود ، اخمام رو تو هم کشیدم که کیارش گفت :
_ خیلی !
صورتش از شدت عصبانیت قرمز شد
_ کاش حداقل یه مقدار خجالت میکشیدید و رعایت بقیه رو میکردید
_ چرا باید رعایت بقیه رو میکردیم مگه قراره چی بشه ؟
_ چون داشتید باعث شدید بقیه اذیت بشن
سرم پایین بود این چ حرفایی بود نورا داشت میزد اینبار مادرش بهش توپید :
_ نورا خجالت بکش !
_ چیه مامان چرا باید خجالت بکشم ؟ کسایی که باعث شدند بقیه اذیت بشن اینا هستند
و به من و کیارش اشاره کرد ، کیارش خیره به خاله عسل شد و گفت :
_ مامان شما صدایی شنیدید ؟
_ نه
بعدش برگشت سمت شیرین خانوم و پرسید :
_ شما چی ؟
_ نه

کیارش خونسرد بهش خیره شد و گفت :
_ بهتر نیست به جای گوش دادن به اینکه یه زن و شوهر دارند چیکار میکنند حواست به زندگی خودت باشه ؟
نفس عمیقی کشید
_ من هیچوقت فالگوش واینستادم و علاقه ای هم به این کار ندارم اما …
_ بسه
شیرین خانوم این حرف رو زده بود ، نورا خیره بهش شد و گفت :
_ مامان شما الان دارید من رو متهم میکنید دروغ میگم ؟
_ بهتره تمومش کنی این بحث واقعا شرم آوره نورا اینکه رابطه ای داشتند به خودشون مربوط هست به تو ربطی نداره که دخالت کنی
نورا ساکت شد چون میدونست مامانش داره واقعیت رو میگه ، خواستم بلند بشم ک کیارش فهمید فشاری به دستم داد بعدش شیر رو پیشم گذاشت که صورتم با چندش جمع شد
_ بخورش
_ نه
_ چرا ؟
_ چون من به هیچ عنوان از شیر خوشم نمیاد
_ اما باید بخوری
با عجز داشتم به کیارش نگاه میکردم واقعا نمیتونستم شیر بخورم داشت بهم زور میگفت
_ خاله عسل
به سمت نورا برگشت و سرد گفت :
_ بله
_ فردا جشن عقد دعوت هستیم ، انشاالله قرار نیست عروس جدیدتون رو با خودتون بیارید
_ چرا آرامش نباید حضور داشته باشه ؟
نورا لبخندی زد :
_ شاید شرمیلا خوشش نیاد زن کیارش تو جشن عقدش باشه واسه همین ‌..‌.
کیارش وسط حرفش پرید :
_ شرمیلا باهام تماس گرفت و خودش شخصا از من خواست همراه آرامش بیام
نمیدونستم داشتند درمورد کی صحبت میکردند ، نورا با شنیدن این حرف کیارش با عصبانیت بلند شد رفت که شیرین خانوم هم پشت سرش بلند شد رفت
متعجب گفتم :
_ نورا چرا همش قصد داره من کنار کیارش نباشم ؟
_ مشخص نیست چش شده ، شیرین هم فهمید دخترش مشکل داره دیدید چقدر باهاش سرد شده .
_ خیلی وقت پیش باید همچین برخوردی باهاش میکرد نه الان ک دیر شده

کیارش بعد گفتن این حرف بلند شد رفت ، اما من هنوز گیج بودم خیلی زیاد مشخص نبود داره چه اتفاق هایی میفته ، نمیدونم چقدر گذشته بود که صداش بلند شد :
_ آرامش
به سمت خاله عسل برگشتم و گفتم :
_ جان
_ امروز میریم واسه فردا خرید لباس میای ؟
_ باید از کیارش اجازه بگیرم !
لبخندی روی لبهاش نشست و سرش رو تکون داد ، منم بلند شدم رفتم سمت اتاق کیارش داشت لباس هاش رو میپوشید صداش زدم :
_ کیارش
_ جان
_ مامانت میخواد امروز بریم خرید ، اگه اجازه میدی باهاش برم واسه فردا شب ؟
به سمتم برگشت لبخند محوی روی لبهاش نشسته بود که باعث شده بود متعجب بشم ، بلاخره صداش بلند شد :
_ یه کارت تو کشو هست برش دار هر چیزی لازم داشتی واسه خودت بخر
_ ممنون
اومد سمتم پیشونیم رو بوسید و گذاشت رفت ، خشک شده سر جام ایستاده بودم این رفتار واقعا ازش بعید بود ، شده بودیم مثل زن و شوهر های واقعی درست بود اتفاقات داشت بد پیش میرفت اما نه اونطور که فکرش رو بکنیم ! دوست داشتم پیش خانواده ام باشم اما داشتم عاشق کیارش میشدم !
_ آرامش
با شنیدن صدای شیرین خانوم از افکارم خارج شدم به سمتش برگشتم و گفتم :
_ بله
_ من میخوام درمورد نورا باهات صحبت کنم اما نباید به کیارش یا خود نورا بگی باشه ؟
_ باشه
_ احساس میکنم نورا سردرگم شده باید بهش کمک کنیم ، من دوست ندارم زندگیش خراب بشه
ابرویی بالا انداختم و پرسیدم :
_ من چیکار میتونم بکنم ؟
_ با کیارش صحبت کن از اینجا برید منم با شوهر نورا صحبت میکنم برگرده ، نورا رو میفرستم پیش روانشناس دوست ندارم زندگیش خراب بشه !

_ باشه من با کیارش صحبت میکنم ذاتا خودش گفته بود میریم سعی میکنم زودتر بریم من دوست ندارم زندگی دخترتون خراب بشه !
اشک تو چشمهاش حلقه زده بود
_ ممنون که من و درک میکنی واقعا واسم سخت هست اما من مجبور هستم چون باید زندگی دخترم رو درست کنم امیدوار هستم من رو ببخشی
_ من از شما هیچ کینه ای ندارم ، درسه از دست شما عصبانی بودم اما حالا که فکر میکنم شما تو این قضیه بیگناه بودید
_ آرامش
_ جان
_ ممنون
_ نیاز به تشکر نیست ، فقط دعا میکنم نورا هم به خوشبختی که حقش هست برسه
شیرین خانوم لبخندی زد و از اتاق خارج شد ، رفتم روی تخت نشستم همه واسه خوشحالی بچه هاشون حاضر بودند هر کاری بکنند یعنی من میتونستم از بچه ای که قرار بود به دنیا بیارم دل بکنم ؟ حتی با فکر کردن بهش هم قلبم به درد میومد چ به اینکه عملیش میکردم !
_ آرامش
با شنیدن صدای کیارش از افکارم خارج شدم خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_ خاله شیرین چیکار داشت باهات ، نکنه اومده بود دوباره با حرفاش اذیتت کنه ؟
بلند شدم رفتم روبروش ایستادم :
_ نه
_ پس چیکارت داشت ؟
_ میخواست ما بریم !
اخماش بشدت تو هم گره خورد با خشم غرید :
_ به چ جرئتی اومده همچین چیزی گفته …
بعدش خواست بره که دستش رو گرفتم و صداش زدم :
_ کیارش وایستا
_ چیه ؟
_ قصد بدی نداشت !
عصبی خندید :
_ اگه قصد بدی نداشته پس چرا اومده بهت گفته باید برید ؟
شروع کردم به تعریف کردن حرفاش وقتی تموم شد نگاهم به کیارش افتاد حالا آرومتر شده بود
_ نمیتونستی زودتر بگی ؟
چشم غره ای به سمتش رفتم :
_ داشتم میگفتم اما اگه اجازه میدادی !

_ ما امروز میریم نیاز نبود خاله شیرین بیاد پیشت و همچین چیزی ازت بخواد
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ شاید خواسته ما واسه یه مدت طولانی هیچ دیداری باهاشون نداشته باشیم تا زندگی دخترش درست بشه ، واقعیت این هست که منم باهاش موافق هستم یه جورایی و واسش دعا میکنم امیدوار هستم همه چیز خیلی زود درست بشه
_ آرامش
_ جان
_ تو نورا رو بخشیدی بخاطر دروغی که گفته بود ؟
_ نه بابت دروغش اصلا نبخشیدمش چون باعث شد من بچم رو از دست بدم اذیت بشم ، اما من سنگدل نیستم نفرینش نمیکنم واقعا از ته قلب میخوام زندگیش درست بشه تا شاید قلب سیاهش یه رنگی بگیره
لبخندی روی لبهاش نشست که باعث شد خیره بهش بشم چقدر وقتی میخندید خوشگل میشد
_ کیارش
خش دار پچ زد :
_ جان
_ همیشه همینطوری باش !
نمیدونم چرا بی اختیار همچین چیزی بهش گفته بودم اما ساکت شده ایستاده بود داشت من و تماشا میکرد ، صورتش داشت نزدیک میشد که صدای در اتاق اومد باعث شد از هم جدا بشیم ، نگاه به خاله عسل افتاد چشمهاش حسابی قرمز شده بود
کیارش نگران به سمتش رفت و پرسید :
_ چیشده مامان ؟
نفس عمیقی کشید :
_ حالم اصلا خوب نیست کیارش میشه همین امروز از این خونه بریم ؟
_ آره اما چی باعث شده حالت بد بشه مامان ؟
_ شیرین !.
کیارش اخماش رو تو هم کشید :
_ دوباره چیکار کرده شما حالتون بد شده ؟
_ کیارش میشه وقتی رفتیم خونه درموردش صحبت کنیم الان فقط میخوام بریم
کیارش نیم نگاهی بهم انداخت
_ باشه
اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
_ جان
_ برو آماده شو بریم !

برگشتیم یه جای دیگه نمیدونستم چرا نمیریم خونه خودمون همین واسم سئوال شده بود ، خاله عسل سردرد شدید داشت رفت استراحت کنه کیارش میخواست بره که صداش زدم :
_ کیارش
به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ یه سئوال دارم که باعث شده ذهن من حسابی درگیر بشه میتونم بپرسم ؟
_ آره
_ چرا ما نمیریم خونه ای که اول داخلش بودیم مشکلی پیش اومده ؟
_ آره
_ چی ؟
_ پدرت دنبالت اومده بود واسه همین ما دیگه اونجا نمیریم یه مدت اینجا هستیم یعنی تا به دنیا اومدن بچمون بعدش میریم ایران اگه خواستی میتونی خانواده ات رو ببینی فعلا نمیتونم بهت اجازه بدم خانواده ات رو ببینی تا موقعی که حامله بشی و بچمون بدنیا بیاد
اشک تو چشمهام جمع شد من دوست داشتم پیش خانواده ام باشم اما کیارش بهم همچین اجازه ای نمیداد
به سختی پرسیدم :
_ اون مرد چجوری فهمیده من پیشت هستم ؟
به سمتم اومد حالا کاملا چسپیده بهم ایستاده بود ، دستش رو دو طرف صورت من گذاشت و گفت :
_ چون من با مادرت تماس گرفته بودم ، خودم باهاش صحبت کرده بودم حالت خوبه پیشم هستی و نگرانت نباشه یکسال دیگه شاید دو سال دیگه برمیگردی !.
با بغض نالیدم :
_ واقعا باهاش صحبت کردی ؟
_ آره
بی هوا محکم بغلش کردم خیلی این حرفش واسم ارزش بود ، درست بود اجازه نمیداد پیش خانواده ام باشم اما اینکه خیال مامانم رو یجورایی راحت کرده بود واسم ارزش داشت ، ازش جدا شدم و گفتم :
_ ممنون
ابرویی بالا انداخت :
_ چرا ؟
_ چون باعث شدی مامانم یجورایی حتی شده یه ذره خیالش راحت بشه مامان من خیلی سختی کشیده تو زندگیش نمیتونه اینم تحمل کنه
اشکام روی صورتم جاری شدند که دستی به چشمهام کشید و گفت :
_ نیاز نیست گریه کنی !

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۱۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا