" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت117 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۱۷

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

خاله عسل کمی خیره بهم شد بعدش گفت :
_ حالت خوب نیست ، بعدا صحبت میکنیم بهتره فعلا استراحت کنی .
بعدش گذاشت رفت ، اشکام روی صورتم جاری شدند این چه سرنوشت بدی بود که داشتم من دوست نداشتم پیش کسایی باشم که همش باعث اذیت شدن من میشن من میخوام برگردم پیش خانواده ام کاش هر چه زودتر این اوضاع درست بشه داشتم دیوونه میشدم !
چشمهام بسته شد …
* * *
کیارش روبروم نشسته بود ، حالم داشت ازش بهم میخورد ، اون باعث مرگ بچه ی خودش شده بود
_ چرا به نورا گفته بودی بهت کمک کنه هان ؟ دیگه چیا بهش گفته بودی ؟
خیره بهش شدم و سرد گفتم :
_ بهتره بری از خودش بپرسی اون واقعیت ها رو بهت میگه نیاز نیست از یه دروغگو بپرسی !
اخماش رو تو هم کشید :
_ بلبل زبونی نکن جواب من و بده تا سگ نشدم یه بلایی سرت بیارم
خونسرد بهش چشم دوختم :
_ باعث کشته شدن بچت شدی دیگه میخوای چیکار کنی ؟
کمی ساکت شده بهم خیره شد بعدش با عصبانیت بلند شد و خواست چیزی بگه که صدای خاله عسل اومد :
_ کیارش
کیارش به سمتش برگشت و گفت :
_ بله
_ آرمان بیرون منتظرت هست !
دستش رو به نشونه ی تهدید جلوم تکون داد :
_ حرفام باهات تموم نشده جواب اینکارت رو هم خیلی زود پس میدی شک نداشته باش !
چشمهام با درد بسته شد نمیدونستم چی باید بهش بگم واقعا سخت بود خیلی زیاد
با رفتن کیارش خاله عسل اومد
_ بس نیست ؟
_ چی بس باشه ؟ پسر شما اومده داره حرفاش رو تکرار میکنه …
_ ببین تو …
با اومدن نورا ساکت شد ، نورا اومد خیره بهم شد و گفت :
_ خوبی عزیزم ؟
انقدر نسبت بهش احساس تنفر داشتم که با بدترین لحن ممکن خطاب بهش گفتم :
_ ممنونم ج*ن*ده خانوم !

چشمهاش گرد شد یهو با عصبانیت خواست بیاد سمتم که بلند شدم و قبل اینکه بهم برسه سیلی محکمی خوابوندم تو گوشش که ایستاد شوکه شده دستش رو روی گونه اش گذاشت خیره بهش شدم و با خشم غریدم :
_ فکر کردی میتونی خوشبخت باشی آره ؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت :
_ مطمئن باش خیلی بد تاوان پس میدی چون من هیچوقت تو رو نمیبخشم !
_ واسم مهم نیست یه ### مثل تو چی میگه ، چون تو با اینکه شوهر داری دنبال شوهر بقیه هستی اگه کیارش رو دوست داشتی چرا بهش خیانت کردی ؟ و حالا که خیانت کردی چرا دوست داری زندگیش خراب بشه ببینم تو چی از زندگیت میخوای هان ؟ من هیچوقت نیومدم پیش تو بهت بگم کمک کن ، خودت اومدی که از من جواب نه شنیدی ، ضایع شدی خواستی دق و دلیت رو خالی کنی آره ؟
کمی ساکت شده بهم خیره شد بعدش سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد :
_ نه اینطور نیست !
_ اتفاقا همینطور هست پس نیاز نیست جلوی خاله عسل خودت رو بزنی به اون راه
خاله عسل اخماش رو تو هم کشید :
_ نورا تو چیکار کردی ؟
نورا نفس عمیقی کشید
_ داره دست پیش میگیره خاله شما که میدونید من هیچوقت …
_ بسه !
نورا ساکت شد که خاله عسل با خشم ادامه داد :
_ تو باعث شدی من نوه ام رو از دست بدم ، فکر کردی به همین آسونی ازت میگذرم ؟
نورا که دید فایده ای نداره و خاله عسل حرفاش رو باور نکرده ، بیخیال گفت :
_ واسم مهم نیست حرفای شما چون من باعث سقط بچه این نشدم خود کیارش بهش حمله کرد میتونست بهتر برخورد کنه چون پسر شما دیوونست به من ربطی نداره پس …
حرفش رو قطع کردم :
_ کیارش دیوونه نیست بلکه تو مشکل روحی روانی داری !.
خیره به چشمهام شده بود
_ تو عقلت رو از دست دادی !.
_ نه

_ پس چجوری میتونی از کسی دفاع کنی که اصلا دوستت نداشته و همیشه باعث شده عذاب بکشی ؟
با شنیدن این حرفش احساس بدی بهم دست داد حق نداشت اینطوری باهام صحبت کنه ، خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ میدونی چیه رابطه ی من و کیارش هر چقدر بد یا خوب باشه به خودمون مربوط هست به تو ربطی نداره که دخالت کنی میفهمی ؟
عصبی خندید :
_ مثل اینکه یادت رفته کیارش یه زمانی شوهرم بود و …
صدای شوهر نورا از پشت سرش بلند شد :
_ مثل اینکه تو هم فراموش کردی من شوهرت هستم هان ؟
به عقب برگشت رنگ از صورتش پریده بود ، سعی داشت خونسرد باشه
_ ببین آرمین من …
دستش رو بالا برد
_ ساکت باش نورا حرفات رو شنیدم ، فکر نمیکردم انقدر پست و ### شده باشی
نورا چشمهاش برق بدی زد به سمتش رفت و با عصبانیت داد زد :
_ تو حق نداری به من تهمت بزنی ، تو کسی نیستی حق اینکارو داشته باشی هر شب چند نفر تو بغلت ولو هستند !
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ فکر میکنی چرا همچین کار هایی انجام دادم هان ؟
_ به من مربوط نیست !
اینبار مامان نورا هم اومده بود ، خیره به ارمین شد و سعی داشت این وضعیت رو جم و جور کنه
_ پسرم بهتره اروم باشی نورا …
_ شیرین لطفا
ساکت شد که خیره به نورا شد و گفت :
_ من واقعا دوستت داشتم اما تو هیچوقت هیچکس رو نمیتونی دوست داشته باشی چون تنوع طلب هستی ، بهترین راه طلاق هست
دستم رو روی دهنم گذاشتم حسابی شوکه شده بودم واقعا میخواست طلاق بگیره
شیرین خانوم نتونست ساکت باشه خیره بهش شد
_ یعنی چی طلاق فکر نمیکنی داری عجله میکنی ؟
_ نه
_ نورا دوستت داره تو …
_ کافیه شیرین چقدر میخوای من و گول بزنی چند سال باهاش زندگی کردم میشناسمش اون اصلا علاقه ای نسبت به من نداره الانم که درگیر زندگی شوهر سابقش هست مگه نه نورا خانوم بهتره خوش باشی .

خواست بره که نورا صداش زد :
_ آرمین !
ایستاد به سمتش برگشت و سئوالی بهش چشم دوخت که نورا گفت :
_ من طلاق نمیگیرم !
بعدش گذاشت رفت ، آرمین عصبی خندید و از خونه خارج شد ، تموم مدت ساکت شده ایستاده بودم و داشتم تماشا میکردم واقعا چه زندگی مسخره ای داشت اصلا نمیشد فهمید این رفتارش واسه چیه
_ تو باعث شدی دعواشون بشه
با شنیدن صدای شیرین خانوم به سمتش برگشتم خیره بهش شدم چقدر این زن پرو بود
_ اگه دختر شما به جای سرک کشیدن تو زندگی بقیه به زندگی خودش میرسید الان اوضاع زندگیش این نبود شما هم بهتر هست به جای اینکه انقدر بقیه رو مقصر جلوه بدید یه نگاه به زندگیتون بندازید
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ منظورت چیه ؟
لبخندی روی لبهام نشست و گفتم ؛
_ دختر شما با دروغاش باعث شد کیارش من و به باد کتک بگیره بچم سقط بشه حالا داره تقاص پس میده البته با صحنه ای که دیدم فکر نکنم این واسش تقاص باشه چون اون یه ### هست
با عصبانیت داد زد :
_ دهنت رو ببند تا همینجا زنده زنده چالت نکردم ، حتی واسه کیارش هم ارزش نداری که اینقدر ازش کتک خوردی پس بهتره دهنت رو ببندی و ساکت بشی چون واست گرون تموم میش …
هنوز حرفش کامل نشده بود که کیارش داد زد :
_ چخبره ؟
به سمت کیارش برگشت و جوابش رو داد :
_ زنت باعث شده زندگی دخترم خراب بشه ، باید این عفریته رو طلاقش بدی !
کیارش ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_ چی داری میگی ؟
خواست چیزی بهش بگه که صدای خاله عسل بلند شد :
_ نورا باعث شده بود با دروغاش تو زنت رو کتک بزنی بچه اش سقط بشه ، آرامش داشت بهش میگفت با این کار هاش نمیتونه به جایی برسه اونم داشت از تو میگفت که شوهرش رسید و مشکلاتی که بینشون بوده و به ما اصلا مربوط نیست !
کیارش با خشم غرید :
_ تموم حرفاش دروغ بوده ؟
_ آره
نفس عمیقی کشید فکر میکردم آروم هست اما یهو عربده کشید :
_ زنده اش نمیزارم زنیکه ی ###
خواست بره سمت بالا که خاله عسل سریع رفت جلوش ایستاد و گفت :
_ وایستا کیارش میخوای چیکار کنی هان ؟

_ میخوام حسابش رو برسم چجوری به خودش اجازه داده تا درمورد زن من بهم دروغ بگه شما میدونید اون باعث شد بچه ی من سقط بشه
خیره به چشمهاش شدم نمیدونستم چه جوابی باید بهش بدم حسابی داغون شده بودم خیلی زیاد اون همیشه باعث این میشد که من اذیت بشم اما حالا متوجه شده بود حرفای زن سابقش یه دروغ بزرگ بوده
_ نورا اشتباه کرده !
این صدای شیرین خانوم بود
_ بخاطر اشتباه اون من بچم رو از دست دادم فکر کردید به همین آسونی هست ؟
_ نه
_ برید کنار !
خاله عسل دستش رو گرفت و گفت :
_ با من بیا
کیارش همراهش رفت اما من حسابی با دیدن این وضعیت کیارش خوشحال شده بودم چون میدونستم از درون داره اذیت میشه اون باعث شده بود من بچم رو از دست بدم ، صداش بلند شد :
_ خوشحال هستی ؟
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ چرا باید خوشحال باشم ؟
_ چون تو این وضعیت هستم !
_ اصلا واسم مهم نیست
عصبی خندید :
_ آره مشخص واست مهم نیست و اینطوری داری کیف میکنی
به سمتش رفتم وقتش بود تا جوابش رو بدم همیشه سکوت خوب نبود
_ دختر شما با دروغش باعث شد من بچم رو از دست بدم ، بهتره فکر کنید اگه شما جای من بودید چه احساسی داشتید ؟
_ خفه شو
_ چیه حتی نمیتونی چند دقیقه خودت رو به جای من بزاری آره ؟
_ اینطور نیست !.

خیره بهش شدم و گفتم :
_ میدونید چیه شما هم سنگدل شدید وگرنه هیچکس انقدر سنگدل نیست شما باعث شدید دخترتون انقدر بد بشه
بعدش گذاشتم رفتم ، حرف زدن با این زن بی فایده بود چون همیشه قصد داشت من مقصر باشم ، داخل اتاقم نشسته بودم که بی هوا در باز شد با دیدن کیارش نگاهم رو ازش گرفتم ، که اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
خیره بهش شدم و سرد گفتم :
_ بله
_ من نمیخواستم اینطوری بشه !
پوزخندی روی لبهام نشست حتی واسش سخت بود یه معذرت خواهی کنه
_ وقتی یه کاری انجام دادی بهتره همیشه پشت کارت وایستی !
کلافه دستی داخل موهاش کشید :
_ نورا باعث شد تحریک بشم
_ هر کسی باعث بشه تو تحریک بشی اونوقت تو باید همچین بلایی سرم میاوردی ؟
_ بهتره کشش ندی
بعدش از اتاق خارج شد ، قطره اشکی روی گونم چکید باعث شده بود تحقیر بشم حالا لیاقت یه عذر خواهی رو هم نداشتم واقعا گاهی باعث میشد قلبم بشدت شکسته بشه !
* * *
_ آرامش
با شنیدن صدای خاله عسل خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ کیارش پشیمون شده
نیشخندی زدم :
_ چه فایده وقتی باعث شد بچه اش کشته بشه !
اخماش رو تو هم کشید
_ اینطوری نگو
_ چرا ؟
_ چون میدونی کیارش نمیدونست حامله هستی ، هیچکدوممون نمیدونستیم ، بعدش نورا باعث شده بود تحریک بشه کیارش یکبار درد خیانت رو کشیده بود
چشمهام گرد شد
_ من بهش خیانت کرده بودم ؟
_ نه

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۱۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا