" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت116 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۱۶

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

_ چرا یه گوشه ایستادی اخمات اینقدر تو هم هست چیزی شده ؟
دوست داشتم بهش بگم همش بخاطر تو هست اما نمیخواستم فکر کنه خبریه و من رو ضایع کنه واسه همین جوابش رو دادم ؛
_ نه چیزی نیست
مشکوک داشت بهم نگاه میکرد ، که خاله عسل صداش زد :
_ کیارش
کیارش خیره بهش شد و گفت :
_ جان
_ بین تو و کیانا رابطه ای هست ؟
اخماش رو تو هم کشید
_ نه
_ مطمئنی ؟
_ آره مامان واسه چی دارید میپرسید ؟
_ پس بهتر هست بهش نزدیک نشی چون این اصلا درست نیست
بنظرم داشت درست میگفت این نزدیک شدن اصلا خوب نبود چون کیانا عاشقش بود از برق تو چشمهاش مشخص بود ، کیارش پرسید ؛
_ چرا ؟
_ به چشمهای کیانا یه نگاه بنداز داره داد میزنه عاشقت هست !.
چه خوب پس بلاخره فهمید خوبه تا چند دقیقه پیش میگفت بینشون هیچ رابطه ای نیست !
کیارش نگاهش رو بهم دوخت :
_ تو این مزخرفات و به مامان گفتی آره ؟ واسه همین هست حالت گرفته است ؟
چشمهام گرد شد
_ کیارش چی داری میگی ؟
عصبی خندید و با صدایی که سعی میکرد پایین باشه خطاب بهم گفت :
_ به هیچ عنوان نمیتونی رابطه من و کیانا رو خراب کنی پس بهتره همیشه این رو تو ذهنت داشته باشی ازدواج ما موقت هست به وقتش تموم میشه تو زندگی من جایی نداری که بخوای حسادت کنی به کسایی که اطرافم هستند دفعه آخرت باشه !

واقعا نمیشد ساکت شد در برابر حرفاش خیره به چشمهای عصبانیش شدم و گفتم :
_ من نه عاشقت هستم که بهت حسادت کنم نه میخوام که عاشقت بشم چون وقتی برگردم پیش خانواده ام خیلی چیز ها هست که باید بهشون رسیدگی کنم ، اگه میبینی پیشت هستم چون مجبور هستم تا اون شرط مزخرفت رو عملی کنم برگردم پیش خانواده ام تنها خواسته ام برگشت به کشورم هست نیاز نیست الکی جو برت داره فکر کنی عاشقت هستم یا روابطت بهم مربوط هست میتونی از مادرت بپرسی من اصلا درمورد تو باهاش صحبت نکردم فقط مامانت پرسید نورا چی بهت گفت منم حرف نورا رو بهش گفتم همین نیاز نبود انقدر توهین کنی !
بعدش از کنارش رد شدم نمیتونستم بیشتر از این کنارش وایستم چون واقعا داشت اعصاب من رو خورد میکرد
تو حیاط ایستاده بودم حسابی ناراحت شده بودم ، کیارش حق نداشت بهم توهین کنه ، کسی کنارم ایستاد و صدای خاله عسل بلند شد :
_ خوبی ؟
_ شما چی فکر میکنید ؟
_ رفتار کیارش اصلا درست نبود این و خیلی خوب میدونم !.
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ خاله عسل من دیگه دوست ندارم درمورد کیارش صحبت کنیم میشه ؟
_ آره
_ ممنون
_ دوست داری برگردی پیش خانواده ات ؟
لبخندی روی لبهام نشست خیلی زیاد دلم واسشون تنگ شده بود نمیدونستم مامانم بدون من داره چیکار میکنه من شدیدا وابسته بودم به مامانم چون همیشه تو لحظه های سخت پشت و پناه من بود
_ آره خیلی زیاد !
_ من بهت کمک میکنم
چشمهام برق شادی زد :
_ جدی ؟
_ آره
داشتم با شادی بهش نگاه میکردم که ادامه داد :
_ اما قبلش باید حامله بشی و یه بچه واسه پسرم به دنیا بیاری این خواسته ی هممون هست
ناراحت بهش خیره شدم کاش بدون هیچ خواسته ای بهم کمک میکرد برم پیش خانواده ام این خیلی سخت بود

هیچکس وجود نداشت که بخواد بهم کمک کنه اونم بدون اینکه واسش منفعت داشته باشم ، حتی خاله عسل هم اولویت اولش پسرش بود !
_ آرامش
با شنیدن صدای نور خیره بهش شدم و گفتم :
_ دیگه چیه ؟
_ من حرفاتون رو شنیدم حتی میدونم ازدواجتون قراردادی هست میخوام بهت کمک کنم میخوای ؟
خیره بهش شدم میدونستم نورا اصلا قابل اعتماد نیست منم دنبال دردسر نبودم واسه همین بلند شدم و جوابش رو دادم :
_ من عاشق کیارش هستم میخوام واسه همیشه پیشش باشم ، نمیدونم این حرفایی رو که میگی از کجا در آوردی اما باید بفهمی هیچ چیزی باعث نمیشه علاقه ی من نسبت به کیارش خراب بشه
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ تو واقعا دیوونه هستی فقط عمرت داره تباه میشه !
_ عمرم هم تباه بشه به تو ربطی نداره نیاز نیست به من کمک کنی تو اگه …
_ چخبره ؟
با شنیدن صدای کیارش ساکت شدم نگاهم رو بهش دوختم قبل اینکه بخوام چیزی بهش بگم نورا پیش دستی کرد و گفت :
_ اتفاقی نیفتاده فقط زنت داشت میگفت ازدواج قراردادی دارید بهش کمک کنم برگرده پیش خانواده اش
با دهن باز شده داشتم بهش نگاه میکردم قبل اینکه از خودم دفاع کنم کیارش سیلی محکمی خوابوند تو گوشم که پرت شدم روی زمین با چشمهای گریون بهش خیره شدم و نالیدم :
_ چیکار میکنی ؟!
_ پس میخواستی بهم خیانت کنی اره ، واسه چی مزخرف گفتی بهش …
وسط حرفش پریدم :
_ قسم میخورم داره دروغ میگه چرا به حرفاش گوش میدی
خاله عسل اومد :
_ چیشده ؟
کیارش لگد محکمی تو شکمم زد
_ الان ادمت میکنم
و شدت ضربه هاش بیشتر شد حرفای خاله عسل هیچ فایده ای نداشت با احساس خون که بین پاهام جاری شد صدای وحشت زده خاله عسل بلند شد :
_ خون !
کیارش دست از زدن من برداشت ، چشمهام سیاهی رفت …

وقتی چشم باز کردم تو بیمارستان بودم همش بخاطر کتک هایی بود که از کیارش خورده بودم احساس بدی نسبت بهش پیدا کرده بودم چون به حرفای نورا اعتماد کرد و من رو تا سر حد مرگ جلوی همه کتک زد تحقیرم کرد !
_ آرامش
با شنیدن صدای خاله عسل به سمتش برگشتم و سرد گفتم :
_ بله
_ حالت خوبه ؟
سری واسش به نشونه ی مثبت تکون دادم :
_ آره
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ من واقعا معذرت میخوام !
با چشمهای ریز شده بهش خیره شده بودم چرا داشت معذرت خواهی میکرد ، لابد به جای پسرش در حالی که خیره به چشمهاش شده بودم صداش زدم :
_ خاله عسل
_ جان
_ نیاز نیست بخاطر کاری که شما باعثش نیستید از من معذرت خواهی کنید
_ کیارش دیوونه شده بود ، آخه چرا رفتی پیش نور همچین حرفایی بهش گفتی ؟
غمگین بهش چشم دوختم :
_ نمیدونم شما حرفای من و باور میکنید یا نه اما واسه اخرین بار میگم !
واسش تعریف کردم چیشده وقتی حرفام تموم شد با عصبانیت گفت :
_ ### باعث شد نوه من کشته بشه میدونم چیکارش کنم آشغال …
چشمهام گرد شد
_ من حامله بودم ؟
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ آره
چشمهام پر از اشک شد
_ باورم نمیشه
_ گریه نکن دوباره بچه دار میشید !
_ تنها احساسی که الان نسبت به کیارش دارم احساس تنفر هست
_ اینطوری نگو آرامش کیارش کارش اشتباه بود درست اما همش تقصیر نورا بود که با حرفاش تحریکش کرده
_ کیارش پسر شما هست حق میدم ازش دفاع کنید اما من دیگه کنارش احساس امنیت ندارم میخوام برم پیش خانواده ام دست از سر من بردارید برید یکی دیگه رو پیدا کنید چرا همش من و اذیت میکنید

http://dl.neginmusic.com/2020/06/Reza%20Radan%20-%20Shah%20Delam%20%20(128).mp3

دانلود آهنگ جدید رضا رادان شاه دلم لینک دانلود :https://xip.li/2ZWrx3

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۱۶ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا