" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت114 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۱۴

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

_ حرفایی که داخل اتاق داشتی بهش میگفتی چه معنی میتونست داشته باشه ؟

_ معنیش بد نبود
_ کاملا مشخص بود
بلند شدم خواستم برم که کیارش صدام زد :
_ آرامش

_ جان
_ کجا ؟
_ میرم تو حیاط قدم بزنم هوای اینجا یخورده سنگین هست
بلند شد دستش رو دور کمرم حلقه کرد و گفت :
_ بریم
راه افتادیم حسابی حالم بد شده بود تو همین مدت کوتاه که گذشته بود

_ خوبی ؟
_ آره
_ پس چرا احساس میکنم خوب نیستی ؟

میدونستم نمیشه بهش دروغ گفت چون زود متوجه میشد
_ خوشم نمیاد زیاد با کسی بحث کنم مخصوصا با ادمایی مثل نورا و شیرین خانوم چون یه ذره هم شعور و شخصیت ندارند

_ درسته نورا و خاله شعور و شخصیت ندارند ، اما نورا عصبانیتش و نفرتش نسبت به من کاملا مشخص هست واسه همین دوست ندارم هیچ اتفاقی واست بیفته واسه همین بهتر هست زیاد باهاشون دهن به دهن نشی میدونی دارم چی بهت میگم ؟
لبخندی بهش زدم :
_ آقا من کاری به کسی ندارم فقط میخوام هر چه زودتر خواسته شما رو عملی کنم تا بتونم برم پیش خانواده ام اما مشخص هست اونا با من مشکل دارند
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ هر مشکلی هم که داشته باشند باید با حرف زدن حلش کنند
_ آقا
_ بله
_ نورا هنوز به شما علاقه داره ؟
کمی خیره بهم شد و بعد گذشت چند ثانیه جوابم رو داد :
_ نورا هیچوقت عاشق من نبوده فقط بخاطر موقعیت خوبی که داشتم باهام ازدواج کرد
چشمهام گرد شد شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم ، نورا که خودش خانواده اش ثروت داشتند پس چرا باید بخاطر همچین چیزی باهاش ازدواج کنه !.
_ بنظرم شما دارید اشتباه میکنید
خیره بهم شد و پرسید :
_ چرا اشتباه میکنم ؟
_ چون خانواده اش پولدار هستند در رفاه بوده همیشه چرا باید بخاطر موقعیت شما باهاتون ازدواج کنه ؟
پوزخندی زد :
_ تو نورا رو خیلی خوب نمیشناسی اما من سالهاست باهاش ازدواج کردم واسه همین خیلی خوب میشناسمش میدونم اطراف من چخبر هست
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم دیگه نمیشد سئوالی پرسید
_ آرامش
_ بله
_ بابات دنبالت هست
متعجب بهش خیره شدم ، یجورایی شوکه شده بودم مگه فهمیده بود دخترش هستم ؟ شاید مامان بهش گفته بود و متوجه شده بود زنش من رو دزدیده ، به سختی پرسیدم :
_ چرا باید دنبال من باشه ؟

_ چون واقعیت رو فهمیده اینکه تو دخترش هستی و زنش تو این قضیه دست داشته
با شنیدن این حرفش داشتم دیوونه میشدم ، اشک تو چشمهام جمع شد
_ کی بهش گفته ؟
_ مادرت
میدونستم مادرم متوجه شده اون زن کثیف باعث شده این همه بلا سر من بیاد واسه همین رفته سراغش ، چند دقیقه گذشت بعدش خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ نمیشه با مامانم صحبت کنم ؟
با شنیدن این سئوال من چشمهاش یخ بست و لحنش سرد شد
_ نه
کیارش واقعا گاهی سنگدل میشد باید بهم اجازه میداد ، تا بتونم مادرم رو ببینم اما اون همچین کاری انجام نمیداد و باعث میشد حال من بد بشه
_ میشه حداقل بهش …
_ نه
بعدش خودش راه افتاد سمت خونه ، اشکام با شدت روی صورتم روون شدند چرا باعث میشد انقدر اذیت بشم چرا من رو نمیبرد پیش خانواده ام داشتم از دوریشون دیوونه میشدم هیچوقت اون زن رو نمیبخشیدم باعث شده بود زندگیم داغون بشه .
داخل خونه شدم میدونستم چشمهام حسابی قرمز شده داشتم میرفتم سمت بالا که صدای شیرین خانوم بلند شد :
_ چیکار کردی شوهرت انقدر عصبانی شده ؟
انقدر غمگین و ناراحت بودم که دوست داشتم عصبانیتم رو سر یکی خالی کنم واسه همین خیره بهش شدم و گفتم :
_ به شما هیچ ربطی نداره بین من و شوهرم چیشده ، بهتر هست به جای سرک کشیدن به زندگی بقیه ، حواستون به زندگی خودتون و دخترتون باشه .
با دهن باز شده داشت بهم نگاه میکرد ، دیگه واینستادم که چیزی بهم بگه
داخل شدم ، کیارش داشت سیگار میکشید
_ چرا با خاله انقدر بد صحبت کردی ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ هر کسی باید حد خودش رو متوجه بشه حق نداره اینطوری صحبت کنه
به سمتم برگشت ، سیگارش رو خاموش کرد بهم اشاره کرد برم سمتش رفتم روبروش ایستادم که گفت :
_ وقتش که بشه خانواده ات رو میبینی ، من به مادرت پیغام فرستادم
متعجب داشتم بهش نگاه میکردم که ادامه داد :
_ بهش گفتم که جای تو امن هست و به وقتش برمیگردی پیشش پس نیاز نیست نگران باشی .

_ واقعا برای مامانم پیغام فرستادی ؟
_ آره
قطره اشکی روی گونم چکید ، پس یعنی مامان دیگه اصلا دلتنگ من نمیشد پاهام داشت سست میشد رفتم نشستم که اومد کنارم نشست و گفت :
_ چرا انقدر ناراحت شدی ؟
خیره بهش شدم و گفتم :
_ یعنی مامان دیگه دلتنگ من نمیشه ؟
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ مامانت همیشه دوستت داره این چه حرفیه ؟
_ نمیدونم یهویی به ذهنم اومد کیارش من میخوام خیلی زود حامله بشم و بعدش برگردم پیش خانواده ام ، هیچوقت تا این اندازه دلتنگشون نشده بودم !
_ با این شرایط برگردی پیش خانواده ات قبولت میکنند ؟
خیره بهش شدم :
_ من هر طوری باشم خانواده ام من رو قبول دارند ما همیشه تو شرایط سخت پشت همدیگه بودیم
پوزخندی زد :
_ مسخره است هیچوقت هیچکس پشت آدم درنمیاد !..
بعدش بلند شد از اتاق خارج شد ، نمیدونستم منظورش چیه اما میدونستم از این حرفش یه قصدی داشت که اینطوری گفت
بلند شدم از اتاق خارج شدم خواستم برم پایین که در اتاق نورا باز بود و داشت صدای کیارش میومد نتونستم بیتفاوت رد بشم رفتم فالگوش ایستادم صدا داشت واضح میومد ، کیارش خطاب به نورا میگفت :
_ چون شوهرت یه عیاش خوشگذرون هست و هر شبش با یه دختر سپری میشه نمیتونی بیای ذهن زن من رو مسموم کنی شنیدی ؟
با عصبانیت بهش توپید :
_ خفه شو شوهر من عیاش نیست حق نداری بخاطر حسادتت بهش تهمت بزنی
کیارش با صدای بلند خندید :
_ چرا باید به شوهرت حسادت کنم ؟ فکر کردی عاشقت هستم ؟ من به دخترایی مثل تو حتی نگاه هم نمیکنم میفهمی ؟
_ نه چون تو همیشه عاشقم بودی ، همین الانش هم دیوونه من هستی پس بیخود واسه من فاز برندار
_ شاید یه زمانی فکر میکردم عاشقت هستم اما الان چندشم میشه حتی به این موضوع فکر کنم ، زن من پاک و معصوم هست مثل تو قبل ازدواجش ###ش رو به باد نداده عاشق سادگیش و پاکیش هستم اون رو به صدتای مثل تو عوض نمیکنم

http://dl.neginmusic.com/2020/06/Reza%20Bahram%20-%20Negar%20(128).mp3

لینک دانلود کامل آهنگ جدید رضا بهرام با بهترین کیفیت: https://xip.li/QpVwVU

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۱۴ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا