" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت113 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۱۳

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

نفسم رو آسوده بیرون فرستادم میترسیدم کیارش هنوز احساسی نسبت به نورا داشته باشه ، خاله عسل بلند شد اما قبل رفتنش خیره بهم شد و گفت :
_ کیارش یه مرد هست که غیرت داره به هیچ عنوان نمیتونه عاشق همچین کسی بشه که بهش خیانت کنه پس نیاز نیست انقدر ترس داشته باشی

با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست داشت درست میگفت ، بعدش خاله عسل از اتاق خارج شد ، چرا من خوشحال شده بودم از اینکه کیارش عاشقش نیست نکنه داشتم بهش دل میبستم ، سریع دستم رو روی قلبم گذاشتم نمیتونست همچین چیزی امکان داشته باشه من بعد حامله شدن و بدنیا آوردن بچه برمیگشتم پیش خانواده ام !.
تو نشیمن نشسته بودیم که نورا خیره بهم شد و با طعنه گفت :
_ میدونستی کیارش الان داره عشق و حال میکنه تو بار ها ؟

_ منظورت چیه ؟

پوزخندی زد و خواست چیزی بگه که خاله عسل بهش توپید :
_ حد خودت رو بفهم نیاز نیست انقدر دروغ بگی !.

ساکت شد انگار زبونش بند اومده باشه ، با صدایی گرفته شده گفت :
_ خاله عسل من فقط داشتم …

_ تو من نمیخوام قصد و نیتت رو بفهمم اما دیگه درمورد پسر من اصلا صحبت نکن

شیرین خانوم که دیده بود با دخترش اینطوری رفتار کرده عصبی خندید
_ ببینم عسل چرا ناراحت میشی از شنیدن واقعیت خوب نورا که چیزی نگفت کیارش واقعا الان در حال عشق و حال هست

_ همه مثل شوهر دخترت نیستند
شیرین خانوم با عصبانیت داد زد :
_ تو دیگه داری شورش رو درمیاری عسل چجوری میتونی همچین چیزی به زبونت بیاری هان ؟

ابرویی بالا انداخت :
_ چیه ناراحت شدی ؟

شیرین خانوم با خشم از جاش بلند شد
_ این حرفت رو فراموش نکن و بخاطر داشته باش عسل تو این روزا خیلی باعث شدی من ناراحت بشم پس به هیچ عنوان فراموش نکن

_ بنظرم تو هم نباید فراموش کنی شیرین !.

جفتشون چند ثانیه بدون حرف به هم خیره شدند ، بعدش شیرین خانوم گذاشت رفت …

دوست نداشتم بخاطر من دعوا بشه اما اینطور که مشخص بود هیچ دعوایی بخاطر من صورت نگرفته بود همش بخاطر خودشون بود
صدای خاله عسل بلند شد :
_ آرامش
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ اگه بیرون بودم به هیچ عنوان از اتاقت خارج نشو در اتاقت رو هم قفل میکنی شنیدی ؟
_ آره
ترسیده بودم چرا داشت همچین چیزی میگفت مگه قرار بود چه اتفاق هایی واسه من بیفته ، صداش زدم :
_ خاله عسل
به سمتم برگشت و گفت :
_ چیزی شده ؟
_ نه
_ پس چرا اینطوری میگید ؟
_ من به شیرین اعتماد ندارم رفتارش رو که داری میبینی شاید بخاطر عصبانیتی که نسبت بهت داره خواست یه بلایی سرت بیاره واسه همین میترسم .
نفس عمیقی کشیدم واقعیتش منم میترسیدم بلایی سر من بیاره اما دوست نداشتم نشون بدم ترسیدم چون باعث میشد ضعیف جلوه داده بشم !.
_ خاله عسل کیارش کی میاد ؟
_ خیلی زود
نورا که تازه داشت میومد دوباره صدای مامان رو شنید اومد نشست خیره بهم شد و گفت :
_ چرا وقتی کیارش نیست پیش خانواده ات نرفتی ؟
خشک شده داشتم بهش نگاه میکردم که خاله عسل بهش توپید :
_ فکر نمیکنی بهت مربوط نیست ؟
نگاهش رو به خاله عسل دوخت و جوابش رو داد :
_ خاله مشخص هست شما امروز از یه چیزی عصبانی هستید که اینطوری دارید واکنش نشون میدید
_ نه عصبانی نیستم اما شما دارید باعث میشید اعصاب من خورد بشه
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ جدی ؟
_ آره

_ خاله من هیچ حرف بدی به شما نزدم که باعث بشه شما تا این حد ناراحت بشید دارید شلوغش میکنید
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ من دارم شلوغش میکنم ؟
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد که خاله عسل عصبانی تر از قبل بهش توپید :
_ اومدی داری تو زندگی شخصی عروس من دخالت میکنی توقع داری باهات آروم برخورد کنم ؟
_ من فقط سئوال پرسیدم نیاز به این همه جنجال نبود
میتونستم بفهمم چی داره میگه اما عصبانیت من هم دلیل داشت که اصلا نمیشد گفت پس ترجیح میدادم سکوت کنم در برابر تموم حرفایی که قرار بود بهم زده بشه
_ آرامش
به سمت خاله عسل برگشتم و گفتم :
_ جان
_ همراه من بیاد
_ چشم
بلند شد منم بلند شدم پشت سرش راه افتادم ، اما قبل رفتن چشمم به نگاه عصبانی نورا افتاد
داخل اتاق من شدیم خاله عسل خیره بهم شد و گفت :
_ من بیرون کار دارم داخل اتاقت میمونی در رو برای هیچکس باز نمیکنی شنیدی ؟
چشمهام گرد شد
_ چرا ؟
_ چون من دارم بهت میگم حالا فهمیدی ؟
سرم رو به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم که از اتاق خارج شد ، در رو قفل کردم رفتم روی تخت نشستم نمیدونستم چیشده که خاله عسل انقدر رفتارش مشکوک شده ، همینطور واسه کیارش نگران بودم چون نمیدونستم کجاست دلشوره عجیبی داشتم …
_ آرامش
به سمت شیرین خانوم برگشتم و سرد جوابش رو دادم :
_ بله
_ خانواده ات رو یه شب دعوت کنیم ؟
نگاهم به خاله عسل افتاد که خودش جوابش رو داد :
_ نه
_ چرا ؟
_ چون خانواده ارامش در حاضر اینجا نیستند اگه بودند شک نداشته باش دعوتشون میکردیم .

سرش رو تکون داد اما مشخص بود حسابی مشکوک شده البته زیاد واسه من مهم نبود چون میدونستم یجوری مخفی میکنند این موضوع رو ، اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
_ بله
_ کیارش کجا رفته کی قراره برگرده ؟
با شنیدن این حرفش ساکت شده خیره بهش شده بودم چون نمیدونستم کیارش کجا رفته و کی قراره بگرده ، داشتم دنبال جواب میگشتم که خاله عسل گفت :
_ نیم ساعت دیگه میاد
چشمهام گرد شد یعنی کیارش داشت میومد اونم نیم ساعت دیگه ، مشکوک بهش خیره شدم شاید داشت دروغ میگفت اما تا جایی که میدونستم خاله عسل همچین نیتی نداشت ، بلند شدم رفتم سمت اتاقم حسابی تو این خونه گیج شده بودم چون نمیدونستم چخبر هست و قراره چی بشه !.
داخل اتاق کنار پنجره ایستاده بودم که صدای باز شدن در اتاق اومد به سمتش برگشتم هیچکس نبود جز نورا خیره بهش شده بودم که گفت :
_ منتظر اومدن کیارش نباش !.
اخمام رو تو هم کشیدم و پرسیدم :
_ منظورت چیه ؟
لبخندی روی لبهاش نشست
_ میدونی کیارش همیشه این شکلی بود میرفت پی عشق و حال خودش اما میگفت سفر کاری هست ، قرار بود بیاد اما نمیومد چون نمیتونست از معشوقه هاش دل بکنه این خصلتش بود واسه همین دارم بهت میگم تا ضربه نخوری
خونسرد بهش خیره شدم و جوابش رو دادم :
_ متاسفانه کیارش من و دوست داره واسه همین نمیتونم به حرفات گوش بدم چون هیچکدومشون رو باور ندارم !.
_ اما باید باور کنی چون من هیچوقت بهت دروغ نمیگم عزیزم
_ چرا باید بهت اعتماد کنم ؟
_ چون من زن سابق شوهرت بودم
_ از کجا معلوم دروغ نمیگی ؟
چشمهاش برق بدی زد :
_ چرا باید دروغ بگم ؟
_ چون طلاقت داده !.
_ اصلا اینطور نیست من اصلا همچین شخصیتی ندارم !.

_ همچین شخصیتی داشته باشی یا نداشته باشی بازم من به حرفات اعتماد نمیکنم چون به کیارش اعتماد دارم میدونم چقدر دوستم داره
به وضوح میتونستم ببینم با این حرف من چقدر خشمگین شده اما اصلا واسه من اهمیت نداشت
_ پشیمون میشی چون …
_ چرا باید پشیمون بشه ؟
با شنیدن صدای کیارش دقیقا از پشت سرش ساکت شد ، به سمتش برگشت چشهای نورا بهت زده بود و چشمهای من از شدت خوشحالی داشت برق میزد
چون نورا ضایع شده بود و این باعث میشد بفهمه کیارش به من دروغ نمیگه ، کیارش منتظر بهش خیره شد و پرسید :
_ خوب چرا ساکت هستی ؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ مهم نیست
بعدش خواست برم که کیارش صداش زد :
_ نورا
_ بله
_ قرار نیست هر وقت نیستم بیای با مزخرفاتت ذهن زن من رو مسموم کنی
نورا شوکه شده بود ، فکر نمیکرد کیارش حرفای ما رو شنیده باشه ، نفس عمیقی کشید و گفت :
_ من قصد نداشتم …
وسط حرفش پرید :
_ مهم نیست چه قصدی داشتی چون کاملا مشخص بود ، فقط دارم بهت هشدار میدم دفعه آخرت باشه
نورا نگاه بدی بهم انداخت و از اتاق خارج شد ، کیارش به سمتم اومد دستش رو دور کمرم حلقه کرد
_ چرا ساکت بودی ؟
نفس عمیقی کشیدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ ساکت نبودم جوابش رو دادم اما نورا میخواست ثابت کنه من اشتباه میکنم
_ و لابد خودش درست میگه ؟
_ آره
_ همیشه تا این حد چندش بود ، باید یه درس بهش بدم تا یاد بگیره نباید سرش تو زندگی من باشه
_ آقا
_ بله
_ میشه باهاش کاری نداشته باشید ؟
_ چرا ؟
_ چون دوست ندارم یه کینه الکی به دل بگیره و باعث بشه مشکل پیش بیاد

_ تا وقتی من زنده هستم از هیچ احدی نباید بترسی میفهمی ؟!
_ آره
با حضورش احساس امنیت میکردم درست بود که من رو خریده بود اجازه نمیداد برم پیش خانواده ام اما حداقلش این بود حواسش بهم بود
_ آرامش
با شنیدن صدای بم شده اش سرم رو بلند کردم خیره به چشمهاش شدم که حسابی خمار شده بود ، خم شد لبهام رو کوتاه بوسید و من رو به سمت تخت برد این بود شروع یه رابطه دیگه …
* * *
_ خاله عسل
_ جان
_ امروز حواستون به کیارش باشه دوست ندارم دعوا بشه پیش بیاد .
_ چیشده مگه ؟
واسش تعریف کردم چیشده وقتی حرفام تموم شد ، لبخندی کنج لبهاش نشست و گفت :
_ نیاز نیست نگران باشی اون خودش میدونه داره چیکار میکنه
_ اما من حسابی ازش میترسم
_ اصلا نیاز به ترس نیست
با اومدن شیرین خانوم و نورا ساکت شدیم ، شیرین خانوم پوزخندی زد :
_ کیارش برگشت انگار بهش گفتید زود برگرده
اینبار من گفتم :
_ نیازی نیست بخاطر حرفای بی اساس شما کیارش رو بیاریم اون کارش تموم شده برگشته .
چند ثانیه ساکت شده بهم خیره شد ، بعدش با عصبانیت زل زد تو چشمهام و گفت :
_ زبون در آوردی
_ از اولش زبون داشتم نیاز نیست واسه خودتوت حرف دربیارید
_ آرامش
کیارش اسمم رو صدا زده بود
به سمتش برگشتم دقیقا کنارم ایستاده بود اصلا متوجهش نشده بودم ، اومد کنارم نشست دستش رو دور شونم انداخت و گفت :
_ چرا سعی میکنی بهش توضیح بدی ؟ اون اگه میخواست بفهمه که تا حالا فهمیده بود فقط قصد داره ذهن تو رو نسبت بهم مسموم کنه اما نمیدونه من چقدر عاشقت هستم !…

با شنیدن این حرفش گر گرفتم یعنی واقعا عاشقم شده بود ، اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان

_ تو حرفاش رو باور میکنی ؟
_ نه
واقعا هم حرفاش واسم مهم نبود من به کیارش اعتماد داشتم ، بعدش ازدواج ما موقت بود که اونا نمیدونستند ، حتی زن عقدیش هم نبودم فقط یه صیغه محرمیت بود ، اینبار شیرین خانوم خطاب به کیارش گفت :
_ خیلی خودت رو دست بالا گرفتی
_ من خودم رو اصلا دست بالا نگرفتم ولی شما با رفتارتون حرفاتون دارید ثابت میکنید چقدر پیگیر من هستید
_ کیارش

به سمت نورا برگشت سرد گفت :
_ بله
_ مامان قصدی نداشت که داری شلوغش میکنی !.

کیارش ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_ تو چه قصدی داشتی از حرفات ؟

نفس عمیقی کشید و گفت :
_ منظورت چیه ؟

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۱۳ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا