" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت107 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۰۷

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

_ کیارش بهت خیانت کرد ؟
_ یجورایی !.
_ منظورت از یه جورایی چی هست میشه واضح صحبت کنی منم متوجه بشم .
لبخندی زد :
_ نجوا خیلی کیارش رو دوست داشت دختر خاله امون هست اما چون من و کیارش عاشق شدیم ازدواج کردیم اون میخواست هر طوری هست رابطه ما رو خراب کنه که موفق شد و من سر یه اشتباه از عشقم جدا شدم .
اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ منظورت عشق سابقه درسته ؟
خواست چیزی بگه که صدای باز شدن در خونه اومد ، نگاهم به کیارش افتاد لبخندی تحویلش دادم که صدای نور بلند شد :
_ سلام کیارش جان
با شنیدن جان آخرش یه تای ابروم بالا پرید چقدر این زن چندش آور بود داشت حال من رو خراب میکرد ، کیارش اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ تو اینچا چیکار میکنی ؟
_ اومدم دیدنت ناراحت شدی ؟
کیارش نگاهش به من افتاد ساکت شد ، اومد سمتم و گفت :
_ برو داخل اتاقت
دلخور باشه ای گفتم و بلند شدم تا برم اما نگاهم به نورا افتاد که چشمهاش از شدت خوشحالی داشت برق میزد چقدر یه آدم میتونست کثیف باشه اصلا نمیتونستم درکش کنم به هیچ عنوان ، به سمت اتاقم رفتم همین که داخل شدم در رو پشت سرم بستم .
نمیدونم چقدر گذشت که کیارش اومد داخل مشخص بود حسابی عصبانی شده
و این حالش همش بخاطر نورا بود
_ واسه چی رفتی پیشش هان ؟
به تته پته افتادم :
_ ببخشید من نمیدونستم نباید برم وگرنه نمیرفتم …
_ خفه شو
ترسیده ساکت شدم که رفت کنار پنجره ایستاد داشت سیگار میکشید ، هم حسابی ترسیده بودم ، هم نگرانش شده بودم چون اینطور که مشخص بود اصلا حال خوبی نداشت
_ آقا
سرد گفت :
_ بله
_ شما نباید عصبانی باشید
به سمتم برگشت
_ چی ؟

با اینکه ترسیده بودم اما خودم رو نباختم و ادامه دادم :
_ شما نباید عصبانی بشید و اجازه بدید نورا به خواسته اش برسه
ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_ چه خواسته ای ؟
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ نورا اولش میخواست حسادت من رو تحریک کنه تا من با شما دعوا کنم بعدش وقتی دید من واکنش بدی نشون ندادم بیشتر تلاش کرد میخواست به خواسته اش برسه تا بین ما دعوا بشه که نرسید چون شما رسیدید ، ولی به مقصود دومش عصبانی کردن شما رسیده .
اخماش تو هم بود
_ کی گفته اونوقت من عصبانی هستم ؟!
_ نیاز نیست کسی بگه کاملا مشخص هست عصبانی هستید
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد به سمتم اومد که خودم رو از ترس جمع کردم متوجه شد ترسیدم چند ثانیه بهم خیره شد و گفت :
_ چرا از من میترسی ؟
_ از شما نمیترسم
ابرویی بالا انداخت
_ چرا دروغ میگی وقتی صورتت شده شبیه گچ هان
_ من دارم راستش رو میگم از شما نمیترسم اما از کتک هایی که قراره بخورم بشدت میترسم
سرش رو با تاسف تکون داد و گفت :
_ تا وقتی کار اشتباهی انجام ندادی نیاز نیست بترسی شنیدی ؟
با صدایی که داشت میلرزید گفتم :
_ آره
_ دیگه به هیچ عنوان وقتی نورا اومد از اتاقت خارج نمیشی شنیدی ؟
_ آره اما ممکن هست اینطوری واسه شما بد بشه !.
_ چرا باید واسه من بد بشه ؟
_ میترسم بره پشت سر شما چرت و پرت بگه واسه همین
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد
_ گوه خورده بخواد درمورد من کوچکترین چیزی به زبونش بیاره ، من دوست ندارم با یه ### صحبت کنی شنیدی ؟!
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم :
_ آره
_ خوبه
بعدش از اتاق خارج شد ، رسما این پسره دیوونه بود اصلا کار هاش مشخص نبود
روی تخت نشستم داشتم به حرف های نورا فکر میکردم یعنی کیارش واقعا پیش یکی دیگه میرفت اونم وقتی من زنش بودم ؟ نه نمیتونست همچین کاری انجام بده نورا فقط قصد داشت ذهن من رو نسبت به کیارش خراب کنه !.
سرم رو محکم تکون دادم تا به این افکار آزار دهنده پایان بدم ، دوست نداشتم به همچین چیز هایی فکر کنم .

_ شنیدم دیشب نورا اومده بود درسته ؟
خیره به چشمها عسل خانوم شدم و جوابش رو دادم :
_ آره درسته
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ واسه چی اومده بود من که بهش هشدار داده بودم !.
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ نمیدونم هر چیزی گفت منم خونسرد جوابش رو دادم نذاشتم به خواسته اش برسه
_ چی میگفت ؟
تموم حرفایی که گفته بود رو واسش تعریف کردم ، وقتی حرفام تموم شد با خشم غرید :
_ ### خودش هر کاری دلش خواسته کرده بعدش اومده به پسر من تهمت میزنه
_ آروم باشید عسل خانوم
چند تا نفس عمیق کشید بعدش خیره بهم شد
_ ببخشید من یه لحظه عصبی شدم نمیتونم ببینم کسی به ناحق داره به پسرم تهمت میزنه
_ میدونم اما عسل خانوم
_ جان
_ نورا که طلاق گرفته با کسی که دوستش داشته ازدواج کرده پس دیگه چی میخواد ؟
پوزخندی زد :
_ چی میتونه بخواد آخه همش نقشه اس میخواد زندگی پسرم رو خراب کنه چشم نداره ببینه پسرم خوشبخت شده
چشمهام گرد شد
_ چقدر نیت قلبش بد هست وقتی شوهر داره خوشبخت هست دنبال خراب کردن زندگی شوهر سابقش باشه کسی که خودش بهش خیانت کرده
پوزخندی زد :
_ اون اصلا خوشبخت نیست !.
_ چی ؟
_ شوهر نورا یه آدم ### باز هست که همش دنبال عیش و نوش خودش هست نورا واسش مهم نیست ، تنوع طلب هست حالا فهمیده واسه چی پسرم رو از دست داده پشیمون شده احیانن
_ یعنی میخواد دوباره …
وسط حرفم پرید :
_ آره میخواد دوباره باهاش باشه
دستم رو روی دهنم گذاشتم
_ چقدر عجیب
_ بیشتر شوکه کننده هست !.

_ کیارش هم دوست داره باهاش باشه ؟
خیره به چشمهام شد و گفت :
_ نه
نفسم رو آسوده بیرون فرستادم که با دیدن نگاه عسل خانوم هول شده گفتم :
_ ببخشید من …
وسط حرف من پرید و گفت :
_ دوستش داری درسته ؟
شرمنده سرم رو پایین انداختم نمیدونستم چه احساسی نسبت بهش دارم اون من و خریده بود و قرارداد بینمون نمیدونستم با این شرایط دوستش دارم یا نه اونم تو این مدت کوتاه
_ نمیدونم
لبخندی زد
_ نیاز نیست به خودت فشار بیاری مشخص میشه در اثر زمان
سرم رو به نشونه ی تائید تکون دادم حق باهاش بود چی میشد گفت بهش دیگه
_ آرامش
_ جان
_ کیارش اون روز خیلی عصبی بود ؟
یاد اون روز که افتادم ترس بدی تو جونم افتاد چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم خیره بهش شدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ میدونی چیه !.
ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_ چی ؟
_ من میترسم
_ از چی ؟
_ وقتی کیارش عصبانی میشه میترسم خیلی زیاد چون هیچ چیزی رو نمیبینه بعدش وقتی به حرفش گوش میدم کاری میکنه که خوشحال میشم مثلا خانواده ام رو بهم نشون داد
_ چجوری ؟
_ فیلمشون رو نشونم داد انگار دوربین کار گذاشته !.
عسل خانوم شوکه شده گفت :
_ جدی میگی ؟
_ آره
_ اصلا باورم نمیشه !.
_ ولی باور کنید کیارش وقتی خوب هست خیلی خوب میشه اما وقتی عصبانی بشه بیش از حد ترسناک میشه جوری که جرئت نمیکنی بری سمتش

عسل خانوم متفکر داشت بهم نگاه میکرد وقتی حرفام تموم شد چند دقیقه گذشته بود که دوباره گفت :
_ کیارش آدم بی احساسی نیست فقط سعی کن همیشه باهاش رفتار خوبی داشته باشی متوجه هستی چی دارم میگم‌ ؟
با شنیدن این حرفش گیج پرسیدم :
_ من که رفتارم باهاش خوب هست پس …
_ منظورم این هست قلبش رو بدست بیار
شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم اصلا باورم نمیشد داشت بهم همچین چیزی میگفت
_ چی ؟
_ چرا داری اینطوری بهم نگاه میکنی کیارش شوهرت هست پس مگه چی میشه ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و خطاب بهش گفتم :
_ حتی اگه شوهر من هم باشه همچین چیزی اصلا ممکن نیست
_ واسه چی ممکن نیست اونوقت ؟
_ چون ما قراره بعدش از هم جدا بشیم اینطوری من نمیتونم بهش صدمه بزنم
اخماش بشدت تو هم فرو رفته بود
_ مطمئن باش کیارش تو رو از دست نمیده
بعدش بلند شد که صداش زدم :
_ عسل خانوم
_ بله
با شک پرسیدم :
_ منظورتون چی بود ؟
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد و گفت :
_ منظور من کاملا واضح هست اما نمیدونم چرا تو نمیخوای بفهمی ؟
با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم واقعا نمیدونستم چی داره واسه خودش میگه
_ میشه واضح صحبت کنید چون دارید باعث میشید من گیج بشم
_ به وقتش خودت میفهمی
بعدش گذاشت رفت چرا داشت اینطوری رفتار میکرد اصلا گاهی نمیتونستم بفهممش
_ آرامش
به سمت مه جبین برگشتم و گفتم :
_ جان
_ چیشده ؟
_ میخواستی چی بشه داشت واسه خودش حرف میزد
با چشمهای گشاد شده داشت بهم نگاه میکرد
_ یعنی چی ؟
_ داشت میگفت باید قلب کیارش رو بدست بیارم اصلا مگه همچین چیزی میشه ؟

خندید
_ عسل خانوم حتما یه چیزی میدونه که همچین چیزی بهت گفته منم باهاش موافق هستم

_ شما نمیدونید من الان میخوام فقط برگردم پیش خانواده ام و زودتر این موضوع بچه حل بشه

به سمتم اومد کنارم نشست و گفت :
_ وقتی برگشتی پیش خانواده ات چی میشه ؟ میتونی بچت رو فراموش کنی ، کیارش رو که باهاش قراره دو سال زندگی کنی ؟

ساکت شده بهش نگاه کردم نمیدونستم قراره چی پیش بیاد اما میخواستم برگردم پیش خانواده ام !.
_ نمیدونم

_ میدونی اما نمیخوای باور کنی ، حالا نیاز نیست انقدر فکرت رو درگیر کنی هر چی خیر هست همون پیش میاد
بعدش بلند شد رفت نمیدونم چقدر گذشته بود من همونجا نشسته بودم و حسابی غرق افکارم شده بودم که صدای کیارش اومد :
_ آرامش

با شنیدن صدای عصبانیش هول شده بهش خیره شدم و گفتم :
_ بله آقا

کسب درآمد با گوش دادن به آهنگ های ناب تا ۱۰۰ تومان برای هر آهنگ کافیه از اینجا وارد شید

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۰۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا