" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت106 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۰۶

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

به من من افتادم
_ خوب من من …
با داد حرف من رو قطع کرد
_ تو چی هان ؟ مگه من بهت نگفته بودم به هیچ عنوان حق نداری با هیچکس از اعضای خانواده ات صحبت کنی پس تو چه غلطی کردی ؟
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم چی میتونستم بهش بگم وقتی مامانش بهم اجازه داده بود ، حسابی ترسناک شده بود اما من ترسیده داشتم بهش نگاه میکردم خواست دوباره چیزی بگه که صدای عسل خانوم بلند شد :
_ من بهش اجازه دادم
کیارش تیز به سمتش برگشت و با خشم غرید :
_ واسه چی همچین کاری انجام دادید ؟
با آرامش گفت :
_ دلش واسه خانواده اش تنگ شده بود فقط میخواست صداشون رو بشنوه فکر نمیکردم …
_ بسه مامان
بعدش دست من و گرفت و بهم توپید :
_ پاشو
بلند شدم که با خشم در حالی که تو چشمهام زل زده بود گفت ؛
_ گمشو تو برو آماده شو میریم
با قدم های لرزون به سمت اتاق رفتم تا آماده بشم چاره ای جز این نداشتم و حسابی وحشت زده شده بودم نمیدونستم باید چیکار کنم ، چشمهام با درد بسته شد .
وقتی آماده شدم رفتم سمت پایین صدای عسل خانوم بلند شد :
_ کیارش بهتره امروز آرامش پیش من باشه تو حالت خوب نیست
_ من حالم خیلی خوبه
بعدش به سمتم اومد دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید ، سوار ماشینش شدم با سرعت داشت رانندگی میکرد مشخص بود حسابی خشمگین شده دستام داشت میلرزید نمیدونستم چه عکسل العملی باید نشون بدم کاش میدونستم اما نمیشد
با ایستادن ماشین با ترس پیاده شدم مثل یه جوجه مظلوم داشتم پشت سرش راه میرفتم همین که داخل شدم نگاهش رو بهم دوخت و سرم داد زد :
_ آدمت میکنم
اشک تو چشمهام جمع شد
_ من کاری انجام ندادم
عصبی خندید :
_ کاملا مشخص هست هیچ کاری انجام ندادی ، وقتی بهت گفتم باید چیکار کنی و تو به حرف من گوش ندادی .

_ من فقط دلم واسه خانواده ام تنگ شده بود مامانت گفت میتونم باهاشون صحبت کنم فقط نمیتونم بهشون بگم کجا هستم من …
_ فقط خفه شو صدات رو ببر وگرنه یه بلایی سرت میارم که تا عمر داری به هیچ عنوان فراموشش نکنی
چشمهام با درد بسته شد میتونستم بفهمم چی داره میگه ، داشت تهدید میکرد و من بشدت میترسیدم چون تهدید هاش عملی میشد و همشون خطرناک بود
اشک تو چشمهام جمع شده بود با التماس نالیدم :
_ خواهش میکنم باهام کاری نداشته باشید
نیشخندی حواله ام کرد
_ التماس فایده نداره
بعدش بهم نزدیک شد که باعث شد از ترس تو خودم جمع بشم …
* * * *
با درد چشمهام رو باز کردم احساس میکردم تموم استخونای بدنم شکسته شده نه به اون رفتار خوبی که باهام داشت تو جمع خانوادگیش نه به این خشونتش حسابی از دستش کتک خورده بودم و در اخرش یه رابطه دردناک باهام برقرار کرده بود که کم از ### نداشت !.
_ هی
با چشمهای گریون بهش خیره شدم و ترسیده گفتم :
_ بله
_ میری به سر و وضعیت میرسی وقتی برگشتم دوست ندارم با این شکل و شمایل ببینمت شنیدی ؟
_ آره
_ خوبه
بعدش از اتاق خارج شد ، یکی نبود بهش بگه خودت باعث شدی من به این حال و روز بیفتم حالا چرا داری دوباره تهدید میکنی نمیتونستم بلند بشم تموم بدنم داشت تیر میکشید اشکام روی صورتم جاری شدند ، صدای در اتاق اومد با گریه نالیدم :
_ بله
صدای نگران مه جبین اومد ؛
_ میتونم بیام داخل خانوم
_ آره
در اتاق باز شد و اومد داخل با دیدن وضعیت من دستش روی دهنش قرار گرفت و گفت :
_ خدای من این چه وضعیتی هست واسه ی خودت درست کردی ؟
_ من درست نکردم اقا درست کرده

به سمتم اومد و گفت :
_ پاشو باید ببرمت حموم حالت اصلا خوب نیست
_ تموم بدنم درد میکنه
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ چرا به حرفاش گوش نمیدی آخه مگه نمیدونی وقتی عصبانی میشه هیچکس جلو دارش نیست
_ نمیدونستم قراره اینطوری بشه خواهش میکنم بهم کمک کن بلند بشم
_ باشه بیا دستم رو بگیر ببرمت حموم
دستش رو گرفتم و بلند شدم رفتیم سمت حموم بهم کمک کرد بعدش لباس مناسب پوشیدم کنار اینه من رو نشوند موهام رو شونه کرد یه آرایش ملیح روی صورت بی روح من انجام داد
وقتی کارش تموم شد رفت اتاق رو تمیز کرد ، تموم مدت ساکت نشسته بودم وقتی کارش تموم شد اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
به سمتش برگشتم و لرزون گفتم :
_ بله
نگران گفت ؛
_ میترسی ؟
_ کاش میتونستم برگردم پیش خانواده ام من هیچوقت همچین زندگی داغونی نداشتم
_ ببین آقا زیاد سنگدل نیست اما باید به حرفاش گوش بدی وقتی نافرمانی ببینه عجیب بی رحم میشه حالا طرف مقابلش هر کسی میخواد باشه
چشمهام با درد بسته شد زیادی بی رحم بود و این رفتارش اصلا قابل قبول نبود حداقل واسه من قابل قبول نبود
* * * *
_ خوبی ؟
ترسیده گفتم :
_ آره
اخماش رو تو هم کشید و گفت ؛
_ به حرفای هیچکس جز من گوش نمیدی شنیدی ؟
_ آره
سرش رو تکون و مشغول خوردن شد اما من اصلا نمیتونستم غذا بخورم همش میترسیدم ، یهو دست از غذا خوردن کشید
_ چرا نمیخوری ؟
_ من خوب من …
وسط حرفم پرید :
_ از من میترسی ؟

ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم وقتی میدونست ازش میترسم چرا داشت همچین سئوالی میپرسید ، واقعا آدم عجیبی بود با صدایی گرفته شده گفتم :
_ نه
_ به من دروغ نگو
دستم رو روی قلبم گذاشتم و جوابش رو دادم :
_ آره
_ نیاز نیست بترسی تا وقتی که به حرفام گوش میدی و بر خلاف حرف من کاری نمیکنی ، حالا شامت رو بخور .
با ترس شروع کردم به خوردن درست بود میگفت نترس اما دست خودم نبود با بلا هایی که سرم اورده بود یه احساس ترس با من عجین شده بود
_ آرامش
_ بله آقا
_ فردا مهمون دارم به هیچ عنوان از اتاقت خارج نمیشی شنیدی ؟
_ آره
یعنی مهمونش کی بود که میخواست من داخل اتاق باشم گاهی بشدت عجیب غریب میشد
* * * *
مه جبین اومد داخل اتاق با دیدن من پرسید :
_ چرا اینجایی ؟
_ آقا دستور داد گفت مهمون دارم به هیچ عنوان نیا بیرون منم میترسم به حرفش گوش ندم واسم دردسر بشه .
لبخندی روی لبهاش نشست که متعجب شدم چرا داشت میخندید
_ مهمون آقا کیه مگه ؟
_ دوستش هست یه پسر مجرد خوشگل و مهربون
_ خوب این کجاش خنده داشت ؟
مه جبین آهسته گفت :
_ آقا روت غیرتی شده
شکه شده بهش خیره شدم بعدش با صدایی گرفته شده گفتم :
_ اصلا همچین چیزی نیست
_ اتفاقا همین هست من خیلی خوب آقا رو میشناسم و میدونم چی به چیه
_ آخه چرا باید بخاطر من غیرتی بشه ؟
_ لابد ترسیده عاشق دوستش بشی یا دوستش عاشق تو که غیر ممکن هست نمیدونم اما آقا خوشش نمیاد قبلا که اون دختره چندش نور هم زنش بود همینطوری بود آقا روش غیرت داشت خیلی زیاد واسه همین بعد خیانتش به هیچ زنی نزدیک نشد .
_ پس چرا من و خرید ؟!

_ من که فکر میکنم آقا عاشقت شده وگرنه چه دلیلی میتونست وجود داشته باشه
_ اون اصلا قلب نداره بخواد عاشق من بشه فقط من و اذیت میکنه ، دوست دارم هر چه زودتر برگردم پیش خانواده ام خیلی دلم واسشون تنگ شده
_ نا مادریت خیلی عوضیه
چشمهام با درد بسته شد
_ اون خیلی عوضیه چون اولش باعث شد زندگی مامانم نابود بشه میدونی مامان من بعد طلاقش وقتی من و داداشم تو شکمش بودیم تو تیمارستان بستری بوده خیلی حالش بد بوده اما وقتی فهمیده باردار هست بخاطر ما تلاش کرده تنها امید زندگیش من و داداشم هستیم نمیدونم الان حالش چطوره خیلی نگرانش هستم .
چشمهاش گرد شد :
_ مامانت تا این حد عاشق بابات بوده ؟
پوزخندی زدم :
_ مامان من هنوز هم عاشق بابام هست اما به روی خودش نمیاره چون دوست نداره کسی از رازش با خبر بشه ، مامان من درمورد مخفی کردن ما از بابامون بهمون نگفت حتی اینکه تو تیمارستان بستری بوده من و داداشم وقتی هفده سالمون بود واقعیت رو فهمیدیم .
_ دنبال باباتون نرفتید ؟
_ رفتیم میخواستیم ببینیمش دیدیدمش اون با زن و بچه هاش خوشحال بود ما هم با مامانمو هیچوقت نمیخواستیم بهش واقعیت رو بگیم .
سرش رو تکون داد و گفت :
_ پس با این وجود حال مامانت باید خیلی زیاد بد شده باشه .
اشکام روی صورتم جاری شدند که مه جبین هول شده صدام زد :
_ آرامش آروم باش
اما من نمیتونستم آروم باشم قلبم به درد اومده بود از تصور اینکه مامان الان حالش چقدر میتونه بد باشه !.
یهو در اتاق باز شد نگاهم به کیارش افتاد با دیدن من تو این حال و روز خشمگین نگاهش رو حواله ی مه جبین کرد و داد زد :
_ چیکارش کردی هان ؟
دوست نداشتم مه جبین رو از دست بدم واسه همین سریع میون گریه گفتم :
_ مه جبین تقصیری نداره خواهش میکنم کاری بهش نداشته باشید

_ برو بیرون
مه جبین سریع با گفتن چشم از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش بست ، کیارش به سمتم اومد
_ بلند شو
ایستادم و با چشمهای گریون خیره بهش شدم که گفت :
_ واسه چی گریه کردی هان ؟
چشمهام با درد بسته شد میترسیدم بهش واقعیت رو بگم عصبانی بشه ، داشتم دنبال یه جواب میگشتم که دوباره صداش بلند شد :
_ به هیچ عنوان هم سعی نکن بهم دروغ بگی شنیدی ؟
با صدایی که حالا داشت میلرزید گفتم :
_ آره
_ خوب میشنوم
_ یاد خانواده ام افتادم دلم واسشون تنگ شد ، داشتم درمورد خانواده ام به مه جبین میگفتم واسه همین داشتم گریه میکردم قسم میخورم مه جبین هیچ تقصیری نداشت .
دستش رو زیر چونم گذاشت
_ به من نگاه کن ببینم
خیره بهش شدم که ادامه داد :
_ وقتی حامله شدی بچه ی من رو سالم بدنیا آوردی میبرمت پیش خانواده ام
قطره اشکی روی گونم چکید
_ چرا گریه میکنی ؟
_ نگران مامانم هستم
_ نیاز نیست نگرانش باشی واسش پیغام فرستادم حالت خوبه ، حتی وقتی خواب بودی عکست رو واسش فرستادم پس مامانت میدونه جات خوب هست بهش اطمینان دادم
چشمهام گرد شد
_ شوخی میکنی ؟
_ نه
ناباور داشتم بهش نگاه میکردم یعنی واقعیت داشت همچین چیزی اصلا تو ذهن من نمیگنجید
_ آرامش
_ بله
_ من هیچوقت دروغ نمیگم !.
_ من همچین چیزی نگفتم
_ میدونم اما نگاهت این و میگه ، هر وقت دلتنگ خانواده ات شدی بهم بگو
_ چیکار میکنید ؟
نیشخندی زد :
_ کاری میکنم ببینیشون و دلتنگیت رفع بشه
گیج پرسیدم :
_ چجوری ؟
_ دنبال من بیا

دنبالش راه افتادم نمیدونستم میخواد چیکار کنه ، داخل یه اتاق شدیم رفت پشت لپ تاب روشن کرد و بعدش من رو مخاطب قرار داد :
_ بیا
رفتم کنارش ایستادم خیره بهش شدم که گفت :
_ ببین
نگاهم به لپ تاب دوختم با دیدن مامان که کنار مامان بزرگ نشسته بود و داشتند صحبت میکردند اشک تو چشمهام جمع شد و با شدت روی صورتم جاری شدند که خاموشش کرد با التماس بهش خیره شدم و گفتم :
_ خواهش میکنم بزار ببینمش من خیلی زیاد دلم واسش تنگ شده بود
اخماش بشدت تو هم فرو رفته بود
_ اول باید قول بدی گریه نمیکنی !.
_ باشه قول میدم
دوباره روشن کرد به سختی جلوی خودم رو گرفته بودم تا گریه نکنم خیره به مامان شده بودم حالا میدونستم چقدر دلتنگش هستم کاش میتونستم کنارشون باشم ، نمیدونم چقدر گذشت که خاموش کرد
خواستم چیزی بهش بگم که گفت ؛
_ واسه امروز کافیه
مظلوم بهش خیره شدم و پرسیدم :
_ میشه من ببینمشون گاهی ؟
_ آره
با خوشحالی بهش خیره شدم :
_ ممنون
همچنان اخماش تو هم بود
_ دیگه حق نداری گریه کنی فهمیدی ؟
متعجب بهش خیره شدم مگه گریه کردن دست من بود !. ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم که گفت :
_ فهمیدی ؟
_ آره
بعدش خودش از اتاق خارج شد منم پشت سرش راه افتادم داخل سالن شدیم که نشست به من اشاره کرد ، با خجالت رفتم کنارش نشستم که صداش بلند شد :
_ من شوهرت هستم پس نباید از من خجالت بکشی شنیدی ؟
_ آره
_ خوبه
_ اما من ازش خجالت میکشیدم و نمیتونستم مخفی کنم همچین چیزی رو درست بود شوهرم بود اما واسم غریبه بود چون این ازدواج بدون عشق بود

داخل اتاق تنها نشسته بودم ، از صبح کیارش رفته بود هنوز برنگشته بود شب شده بود با شنیدن صدای در اتاق گفتم :
_ بله
در باز شد مه جبین اومد داخل خیره بهم شد و گفت :
_ نورا اومده
چشمهام گرد شد :
_ واسه چی ؟
_ اومده دیدن تو الان پایین منتظر هست
_ اقا عصبانی نشه ؟
_ نمیدونم فعلا پاشو که پایین نشسته
بلند شدم و همراهش رفتم پایین نورا تنها نشسته بود
_ سلام ، خوش اومدی !.
سرش رو بلند کرد نگاهش رو بهم دوخت لبخندی زد
_ سلام ، ممنون
رفتم نشستم که پرسید :
_ پس کیارش کجاست ؟
اصلا خوشم نمیومد داشت اسم شوهرم رو صدا میزد اونوقت من بهش میگفتم آقا حالا هر چند این ازدواج موقت باشه و واسه مدت کوتاهی ، با صدایی سرد جوابش رو دادم :
_ خونه نیست
پوزخندی زد
_ نمیدونی شوهرت کجاست خیلی عجیبه یه زن از شوهرش خبر نداشته باشه
میدونستم قصدش چیه و عمرا نمیذاشتم به هدفش برسه
_ میدونم عزیزم اما خلاصه گفتم کجاست
سرش رو تکون داد که اینبار من پرسیدم :
_ فکر نمیکردم بیای اینجا
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ چرا ؟
_ چون قبلا زن کیارش بودی و طلاق گرفته بودید واسه همین یجورایی عجیب هست
خندید
_ طلاق من و کیارش باعث نشده رابطمون خراب بشه چون به هر حال ما دختر خاله پسر خاله هستیم .
چقدر حرفاش حس بدی بهم منتقل میکرد ، بعد گذشت چند دقیقه طولانی بلاخره سکوت بینمون رو شکست و گفت :
_ شاید کیارش رفته پیش نجوا
متعجب پرسیدم :
_ نجوا کیه ؟
_ نمیدونی ؟
_ نه
_ دوست دختر سابق کیارش کسی که بخاطرش من از کیارش طلاق گرفتم .
میخواستم بپرسم مگه بهش خیانت نکردی پس چرا داری مزخرف میگی اما ترجیح دادم بهش چیزی نگم .

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.Aronafhar2019.mp3

دانلود کامل این آهنگ جدید از آرون افشار لینک دانلود: https://xip.li/9TxnTG

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۰۶ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا