" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت104 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۰۴

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

_ چرا بترسه از مردی که بهش خیانت کرده ؟
_ چون دوست نداشته ما رو از دست بده ، مامانم همیشه ما رو دوست داشت به بهترین نحو ممکن از ما مراقبت کرد هیچوقت هیچ کمبودی احساس نکردیم ، همه چیز از اون مهمونی شروع شد
_ کدوم مهمونی ؟
تموم اتفاقاتی که افتاده بود رو واسش تعریف کردم وقتی حرفام تموم شد سرش رو با تاسف تکون داد :
_ نمیدونم چی باید بگم چون بیش از حد کلیشه ای هست یه جورایی باور نکردنی
_ حق میدم باور نکنید اما همش واقعیت هست
چند ثانیه گذشت که دوباره پرسید :
_ بابات رو دوست داری ؟
خشک شده داشتم بهش نگاه میکردم اصلا نمیدونستم چه احساسی نسبت بهش دارم مگه میتونستم اصلا دوستش داشته باشم مخصوصا بعد اتفاق هایی که افتاده بود
_ نه
_ دروغ میگی
چشمهام گرد شد
_ چی ؟
_ اگه دوستش نداشتی بدون تردید جواب من رو میدادی ، تو پدرت رو دوست داری .
با شنیدن این حرفش حسابی تو فکر فرو رفتم یعنی این حرفش واقعیت داشت من واقعا دوستش داشتم اصلا همچین چیزی نمیتونست امکان داشته باشه ، داشتم دیوونه میشدم با شنیدن صدای خدمتکار که گفت میز شام آماده شده جفتمون رفتیم اما حسابی اشتهام کور شده بود ولی چند تا قاشق غذا خوردم به سختی
_ آرامش
وقتی اسمم رو صدا زد از افکارم خارج شدم ، بهش چشم دوختم و گفتم :
_ بله
_ حالت خوبه ؟
_ آره
اخماش رو تو هم کشید :
_ پس چرا درست حسابی غذات و نمیخوری ؟
_ خوب من …
وسط حرف من پرید :
_ داری به بابات فکر میکنی درسته ؟
_ آره

_ من این سئوالا رو نپرسیدم حالت گرفته بشه فقط میخواستم درمورد خانواده ات یه اطلاعاتی داشته باشم ، بهتره بهش فکر نکنی حالا بشین و درست حسابی غذات رو بخور شنیدی ؟!
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم و مشغول خوردن شدم ، رفتار های کیارش هم خیلی ضد و نقیض داشت گاهی خوب رفتار میکرد گاهی سرد و خشک میشد نمیتونستم بفهمم چی تو ذهنش میگذره ، بعد تموم شدن غذا بلند شدم که صدام زد :
_ وایستا
ایستادم با تعجب داشتم بهش نگاه میکردم که گفت :
_ فردا شب میریم خونه مامان منتظر ماست
_ چرا ؟
_ دعوت شدیم چون مهمون داره
_ باشه
_ میتونی بری بخوابی من امشب باید برم جایی .
به سمت اتاق راه افتادم اما حسابی نگران شده بودم واسه فردا شب چون احساس میکردم مامان کیارش از من متنفر شده اصلا نمیدونستم چرا همچین احساسی داشتم شاید هم میدونستم اما قصد نداشتم به روی خودم بیارم گیج شده بودم یجورایی .
_ مه جبین
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ میشه بیای پیش من یکم صحبت کنیم چون امشب آقا نیست
چشمهاش برق شادی زد :
_ آره میام اتفاقا منم ….
صدای کیارش از پشت سرم بلند شد :
_ کجا ؟
به عقب برگشتم اخماش حسابی تو هم بود و داشت به ما نگاه میکرد ، جوابش رو دادم ؛
_ من گفتم شما امشب نیستید اگه میشه بیاد پیش من یخورده صحبت کنیم اگه اشکالی نداره مه …
_ میتونه بیاد
بعدش گذاشت رفت که صدای مه جبین بلند شد :
_ ترسیدم آقا یه چیزی بگه
به سمتش برگشتم ابرویی بالا انداختم :
_ دیوونه نیست بیخود به ادمای اطرافش بپره
بعدش جفتمون رفتیم سمت اتاقم ، داخل بالکن اتاق رفتیم نشستیم شب شده بود و هوای خوبی داشت میومد
_ مه جبین
_ جان خانوم
_ اسم من آرامش هست .
_ چی ؟
_ دارم میگم بهم بگو آرامش خوشم نمیاد انقدر رسمی باشی منم یکی هستم مثل تو منتهی من اسیر هستم تو دستای آقا که بعد بدنیا آوردنش یه بچه میرم .
_ نمیتونی بری !.

با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم متعجب شده بودم چرا همچین چیزی داشت میگفت ، با صدایی بهت زده گفتم :
_ چرا همچین چیزی میگی ؟
_ واسه آقا دختر زیاد هست لب تر میکرد هر کسی دوست داشت میومد بخاطرش بعدش آقا ادم ### بازی نیست که هر شب با یکی باشه بعد طلاقش این اولین بار هست که شما رو آورده و قصد داره ازتون صاحب یه بچه بشه به این معنی هست که یه علاقه ای به شما داره
شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم اصلا همچین چیزی امکان نداشت !.
_ همچین چیزی امکان نداره
_ چرا ؟
_ چون من قبل اینکه باهاش رابطه داشته باشم بهش گفتم که به شرطی واسش بچه بدنیا بیارم اجازه بده بعدش برگردم پیش خانواده ام .
لبخندی زد :
_ شاید تا اون موقع خودت عاشقش شدی .
_ نمیشه من عاشقش نمیشم من فقط بخاطر اینکه چاره ای نداشتم قبول کردم باهاش رابطه داشته باشم .
_ همه چیز با گذر زمان مشخص میشه نیاز نیست ما به خودمون فشار بیاریم
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم میدونستم چی داره میگه اما عجیب بود که تا این حد داشتم میترسیدم دلیلش هم اصلا مشخص نبود
_ آرامش
_ جان
_ ترسیدی ؟
_ نه
خندید :
_ نیاز نیست بترسی آقا اصلا خطرناک نیست اگه باهاش راه بیای به حرفاش گوش بدی خوشبخت میشی ، آقا قبل این اتفاقات خیلی مهربون و شیطون بود
لبخندی بهش زدم درست بود خوب بود اما نه زیاد چون اگه قلبش پاک بود اجازه میداد من برگردم پیش خانواده ام نه اینکه ازم سواستفاده میکرد
_ فردا قراره بریم پیش خانواده آقا !.
نگاهش رو بهم دوخت و گفت :
_ پس زن اولش رو میبینی
ابرویی بالا انداختم :
_ مگه هنوز زن اولش رو میبینه ؟
_ آره دیگه دختر خاله اش هست پس مسلما میبینه
_ مگه میشه بعد خیانتی که کرده دوباره آقا رو ببینه اصلا روش میشه ؟
زد زیر خنده
_ چرا نباید روش بشه ؟

_ آخه نمیدونم شاید اگه خود من همچین کار زشتی انجام میدادم بعدش هرگز روم نمیشد حتی به چشمهاش نگاه کنم چه برسه به اینکه باهاش روبرو بشم .
خندید
_ تو هنوز نورا رو نمیشناسی خیلی ### هست
متعجب پرسیدم :
_ اسمش نوراست ؟!
_ آره
_ آقا با دیدنش عصبی نمیشه ؟
_ نه آقا یه جوری باهاش رفتار میکنه انگار اصلا وجود نداره ، بی توجه هست بهش و همین باعث میشه بیشتر داغ بشه ما هم زیاد خبر نداریم اما بشدت ازش متنفر هستیم چون خیلی عوضی بود بعد خیانتش هم به آقا یه تهمت زد که باعث شد آقا از همه دور بشه
کنجکاو گفتم :
_ چه تهمتی ؟
_ گفت آقا عقیم هست و بخاطر این موضوع میل جنسی نداره یعنی نمیتونه رابطه برقرار کنه
احساس کردم تموم تنم گر گرفت همچین چیزی نمیتونست وجود داشته باشه چون من باهاش رابطه داشتم و میدونستم چخبر هست
_ آرامش
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم ، خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ این حرفایی که زدیم رو به آقا کیارش نگید چون من اخراج میشم و …
وسط حرفش پریدم :
_ مطمئن باش بین خودمون میمونه
لبخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_ ممنون
_ مه جبین
_ جان
_ بنظرت فردا با من رفتار خوبی میکنند ؟
_ شبنم خانوم آره چون زن پسرش هستید و یجورایی باعث میشید تموم حرف های زشت و بدی که پشت آقا کیارش بود خوابیده بشه واسه همین بقیه اگه هر رفتار بدی داشته باشند شبنم خانوم پشت شما هست .
_ نورا دروغ گفته بنظرم آقا میتونه بچه دار بشه چون با من رابطه داشت و من ندیدم مشکلی داشته باشه .
لبخندی بهم زد و گفت :
_ ما هممون میدونیم نورا یه دروغگو هست !.

آماده شده بودم و منتظر اومدن کیارش بودم تا میرفتیم سمت خونه مامانش حسابی استرس داشتم میدونستم کسایی هستند که از من بدشون میاد و بخاطر همین رفتار خوبی باهام نخواهند داشت نفس عمیقی کشیدم که صدای مه جبین بلند شد :
_ آرامش
سرم و بلند کردم خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله
_ آقا پایین منتظره زود باش
بلند شدم و با استرس پرسیدم :
_ خوب شدم ؟
نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت :
_ آره
همراهش رفتیم سمت پایین وقتی رسیدیم ، آقا نگاه خیره ای به سر تا پام انداخت بعدش با صدایی خش دار شده گفت :
_ بریم
دنبالش راه افتادم اما حسابی استرس داشتم چون نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته .
اعضای خانواده و فامیل کیارش از اول داشتند بهم نگاه میکردند و همین باعث ترس من شده بود ، بازوش رو گرفتم که نگاهش رو بهم دوخت سریع دستم رو برداشتم و گفتم :
_ ببخشید آقا
_ کیارش
گیج داشتم بهش نگاه میکردم که ادامه داد :
_ نیاز نیست بهم بگی آقا بگو کیارش دوست ندارم بقیه متوجه بشن رابطه ما چجوریه فهمیدی ؟
_ آره
بعدش دستش رو پشت کمرم گذاشت و من رو راهنمایی کرد که راه افتادم حسابی استرس داشتم اصلا احساس خوبی نسبت به این موضوع نداشتم نمیدونستم چرا اینطوری شده بودم صدای مامان کیارش بلند شد :
_ عزیزم بیا پیش خانوما
نگاهی به کیارش انداختم که گفت برو راه افتادم دنبال مادرش لبخندی بهم زد :
_ خوشحال شدم اومدید
لبخندی با استرس بهش زدم :
_ ممنون
اما یه احساس ترس عجیبی باهام همراه بود که اصلا نمیتونستم بفهمم چرا اینطوری شده بودم …

یه دختر جوون خیلی خوشگل به سمتم اومد دستش رو به سمتم دراز کرد دستش رو گرفتم که گفت :
_ من نورا هستم دختر خاله کیارش
با شنیدن این حرفش چند ثانیه کوتاه فقط بهش دقیق شدم بعدش با گفتن “خوشبخت هستم ” دستم رو کشیدم و بعد احوالپرسی با بقیه نشستم همشون برخورد خوبی داشتند تقریبا اما رفتار نورا واقعا واسم عجیب بود
اون که هیچ علاقه ای نسبت به کیارش نداشته پس چرا حالا داشت یه جوری بهم نگاه میکرد انگار دشمن خونیش هستم !.
_ چند سالته ؟
این سئوال رو رعنا خانوم مامان نورا پرسیده بود ، خیلی مودبانه جوابش رو دادم :
_ نوزده سالمه
خندید :
_ خیلی بچه سال هستی چرا انقدر زود ازدواج کردی ؟
نگاهم به مامان کیارش افتاد که رنگ از صورتش پریده بود ، لبخندی زدم و گفتم :
_ کیارش رو دوست داشتم نمیتونستم از دستش بدم ، سن هم زیاد مهم نیست من بچه نیستم
_ اما کیارش ازت بزرگتر هست با این موضوع خانواده ات مشکلی نداشتند ؟
قبل اینکه من بهش جوابی بدم صدای نورا بلند شد :
_ شاید از قشر ضعیف بودی و خانواده ات مشکلی نداشتند درسته ؟
_ شاید اگه از قشر پایین هم بودم خانواده ام با دیدن کیارش بهم اجازه ازدواج باهاش رو میدادن چون یه خانواده جز خوشبختی دخترش چی میتونه بخواد
مامان با قدر دانی داشت بهم نگاه میکرد میتونستم بفهمم چقدر خوشحال شده با شنیدن حرفای من !.
_ آرامش
با شنیدن صدای کیارش ببخشیدی گفتم و بلند شدم رفتم سمتش و گفتم :
_ جان
خش دار گفت :
_ بیا دنبال من
_ باشه
دنبالش راه افتادم داخل اتاق شدیم ، در رو پشت سرم بستم و به عقب برگشتم که من رو همونجا خفت کرد و لبهاش روی لبهام نشست خیلی نرم داشت میبوسید

وقتی ازم جدا شد سرم رو توی سینه اش قایم کردم که با صدایی خش دار شده کنار گوشم پچ زد :
_ خجالت کشیدی ؟
احساس کردم صورتم از شدت خجالت گل انداخت با صدایی که داشت میلرزید گفتم :
_ آقا خواهش میکنم
من رو از خودش جدا کرد خیره شد بهم و تب دار گفت :
_ مگه نگفتم دیگه دوست ندارم آقا صدام کنی ؟
_ ببخشید
لبخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_ نیاز نیست معذرت خواهی کنی فقط دوست ندارم رسمی صحبت کنیم تا بقیه شک کنند
_ باشه
_ صورتت رو درست کن بیا
خودش پشت بند این حرف از اتاق خارج شد رفتم تو اینه نگاهی به خودم انداختم تموم رژ لب پخش شده بود اطراف لبم و ورم کرده بود یخورده شاید بخاطر وحشی بازی کیارش بود همیشه خشن بود
وقتی سر و وضعم رو مرتب کردم از اتاق خارج شدم رفتم پایین پیش خانوما همین که نشستم خواهر نورا نیوشا خطاب بهم گفت :
_ خوش گذشت
سرم رو پایین انداختم چجوری میتونست انقدر واضح به روی من بیاره ، مامان کیارش اومد کنارم نشست و جوابش رو داد :
_ داری عروسم رو خجالت زده میکنی !.
_ عروست بیش از حد خجالتیه
_ خانواده کجا زندگی میکنند ؟
سرم و بلند کردم به مامان نورا شیرین خانوم خیره شدم و گفتم :
_ ایران
ابرویی بالا انداخت :
_ تا جایی که میدونم کیارش چند سالی هست ایران نرفته پس شما کجا آشنا شدید ؟
قبل اینکه جواب بده مامان کیارش بهش خیره شد و گفت :
_ شیرین چرا داری سئوال پیچ میکنی ؟
_ وا من فقط کنجکاو هستم چرا عصبی میشی خواهر
لبخندی بهش زدم :
_ درسته من همراه خانواده ام چند مدت اینجا بودیم و من زیاد میومدم آشنایی ما هم اینطوری شد
_ عاشق خودش شدی یا پولش ؟
متعجب به نورا خیره شدم و پرسیدم :
_ کدوم پول ؟
خندید با صدای بلند
_ یعنی میخوای بگی نمیدونی کیارش چقدر پولدار هست ؟

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.comaronafshar.mp3

برای دانلود کامل آهنگ جدید آرون افشار کلیک کنید

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۰۴ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا