" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت103 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۰۳

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

قضیه دزدیده شدنم رو واسش تعریف کردم وقتی حرفام تموم شد اخماش رو تو هم کشید بلند شد و رو به آقا گفت :
_ باید صحبت کنیم کیارش زود باش .

آقا که حالا فهمیده بودم بیخیال بلند شد و جفتشون رفتند ، احساس بدی داشتم چون مامان کیارش بیش از حد تصور من عصبی شده بود یعنی الان تکلیف من چی میشد بعد بلایی که سر من آورده بود

نمیدونم چقدر گذشته بود که با اومدن مامان کیارش نگاهم رو بهش دوختم و گفتم ؛
_ چیشده ؟

نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد
_ چیزی نیست میخوام باهات صحبت کنم

بعدش کنارم نشست و بعد گذشت چند دقیقه که واسه من به اندازه یکسال شد نگاهش رو بهم دوخت و گفت :
_ پسرم سابقه شکست تو زندگیش داشته میدونستی ؟

گیج گفتم :
_ نه

_ من دوست ندارم پسرم دوباره غمگین بشه واسه همین میخوام باهات اتمام حجت کنم .

با ترس آب دهنم رو قورت دادم که ادامه داد :
_ تو همیشه زن پسر من باقی میمونی حق نداری بهش خیانت کنی شنیدی ؟
با صدایی که بشدت داشت میلرزید گفتم :
_ آره

_ بعدش هیچوقت حق نداری پسرم رو اذیت کنی من نمیتونم اجازه بدم پسرم یکبار دیگه داغون بشه مطمئن باش اگه کاری کنی باعث بشه حال پسرم بد بشه زنده ات نمیزارم .
با ترس داشتم به حرفاش گوش میدادم اصلا نمیدونستم چرا داشت اینجوری باهام حرف میزد کسی که باید ناراحت میشد من بودم نه اون چون داشت بهم توهین میشد
_ ببخشید
_ بله
_ آقا بهم گفتند وقتی صاحب یه بچه شدم من و پیش خانواده ام میبره
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ این مسئله بین خودت و کیاراش هست به من مربوط نمیشه ، فقط حرفایی که بهت گفتم همیشه آویزه گوشت باشه شنیدی ؟!
_ آره
_ خوبه
بعدش بلند شد که اسمش رو صدا زدم :
_ خانوم
_ بله
میخواستم بپرسم تو گذشته چیشده که داشت اینطوری باهام حرف میزد اما ترسیدم واسه همین گفتم :
_ چیزی نیست فقط میخواستم بگم معذرت میخوام
نگاه عمیقی بهم انداخت بعدش گذاشت رفت که نفسم رو آسوده بیرون فرستادم این زن بیش از حد تصور مرموز بود و نمیدونستم چرا این شکلی هست
_ آرامش
با شنیدن صدای کیارش سرم و بلند کردم و جواب دادم :
_ بله آقا
_ زود باش برو تو اتاقت و تا وقتی برنگشتم از اتاقت خارج نشو شنیدی ؟
_ آره
بلند شدم رفتم سمت اتاقم نمیدونستم چرا داشت همچین چیزی بهم میگفت اما میدونستم وقتی یه حرفی میزنه باید بهش عمل بشه
تنها داخل اتاق نشسته بودم داشتم گریه میکردم چون بشدت دلتنگ مامان بابا شده بودم همینطور امید داداشی که همیشه تو هر لحظه پشتم بود و من رو حمایت میکرد اما الان هیچکدومشون رو نداشتم کاش هیچوقت از خونه بیرون نمیرفتم شاید الان تو همچین وضعیتی نبودم !.
_ واسه چی داری گریه میکنی ؟!
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم وحشت زده خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ شما کی اومدید من ….

وسط حرفم پرید :
_ گفتم واسه چی داشتی گریه میکردی ؟!
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ من دلم گرفته بود واسه همین
اومد سمتم که بلند شدم دستش رو زیر چونم گذاشت که باعث شد بترسم با صدایی خشک و سرد گفت :
_ راستش رو بگو چرا داشتی گریه میکردی ؟!
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ من میترسیدم
ابرویی بالا انداخت :
_ از چی ؟
_اینکه یکبار دیگه نتونم خانواده ام رو ببینم ، نمیدونم الان چه حال و روزی دارن
_ شاید اصلا دلتنگت نشدند
اشکام روی صورتم جاری شد :
_ اصلا اینطور نیست میدونم خیلی نگرانم هستند و همه جا دارند دنبالم میگردن خانواده من دوستم دارند ، اون عوضی باعث شد من از خانواده ام جدا بشم چون عقده داشت امیدوارم اون مرد به اصطلاح بابا طلاقش بده و به فلاکت بیفته .
_ اسم نامادریت چیه ؟
متعجب اسمش رو بهش گفتم چند ثانیه متفکر بهم خیره شد و بعدش پرسیدن یه سری سئوالات خواست بره که گفتم :
_ ببخشید آقا
به سمتم برگشت و گفت :
_ بله
_ چرا همچین سئوال هایی پرسیدید ؟!
_ اگه حرفات واقعیت داشته باشه و دختر فراری نباشی ، حساب نامادریت رو میرسم و به مادر واقعیت یه پیغام میفرستم حالت خوبه
چشمهام برق شادی زد :
_ جدی ؟
_ آره
انقدر خوشحال شده بودم که حد نداشت سریع به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم اما وقتی ازش جدا شدم تازه فهمیدم چه غلطی کردم با ترس گفتم :
_ ببخشید من فقط میخواستم تشکر کنم من …
با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام حرف تو دهنم ماسید بعد گذشت چند دقیقه وقتی دید دارم نفس کم میارم ازم جدا شد و گفت :
_ بوسه این شکلیه

با خارج شدنش از اتاق دستم رو روی قلبم گذاشتم که داشت تند تند میزد این چه حس و حال عجیبی بود که من داشتم اصلا نمیتونستم بفهمم چرا این شکلی شده بودم ، شاید بخاطر این بود که تا حالا همچین تجربه ای نداشتم واسه همین این شکلی شده بودم ، نمیدونم چقدر گذشت که داخل اتاق بودم .

_ خانوم میشه بیام داخل ؟

با شنیدن صدای خدمتکار گفتم ؛
_ بیا تو

در اتاق باز شد و مه جبین اومد داخل با دیدنش چشمهام برق شادی زد خیلی خوشحال شده بودم از دیدنش چون میدونستم هر سئوالی ازش بپرسم جواب میده

_ مه جبین

_ جان

_ بیا بشین

_ اما باید اتاق شما رو تمیز کنم

_ اشکالی نداره تمیز میکنی بیا بشین پیش من میخوام چند تا سئوال بپرسم
اومد کنارم نشست و گفت :
_ جان

_ آقا قبلا چه شکستی تو زندگیش خورده ؟ چرا مامانش انقدر حساس شده ؟

آهسته گفت :
_ از من نشنیده بگیرید و به کسی نگید چون واسم دردسر میشه و کارم رو از دست میدم

_ بهت قول میدم راز دار خوبی هستم و به هیچکس در این مورد چیزی نمیگم

_ آقا قبلا عاشق یه دختره شده بود ، دختره هم آشناست دختر خاله اش بود اما یه اتفاق هایی افتاد دختره بهش خیانت کرد و وقتی حامله شد آقا فهمید پدر بچه یکی دیگه اس بدون اینکه ازش انتقام بگیره یا بلایی سرش بیاره فقط طلاقش داد

هینی کشیدم و شکه شده پرسیدم :
_ بهش خیانت کرد ؟
_ آره

انقدر ناراحت شدم که اشک تو چشمهام جمع شد
_ چرا بهش خیانت کرد اقا که خیلی خوب هست

سرش رو با تاسف تکون داد :
_ آقا درسته خیلی خوب هست اما اون دختره اصلا لیاقت نداشت ظاهرش عین فرشته هاس اما باطنش مثل شیطان هست واقعا کثیف هست

_ پس بخاطر این هست مامانش میگفت شکست خورده

_ آقا قبل این قضیه خیلی شوخ طبع و مهربون بود اما بعد این قضیه سرد و سنگدل شده و وقتی شما رو آورد متعجب شدیم چون خیلی وقت بود هیچکس رو به قلبش راه نداده بود

_ من و دوست نداره فقط خریده و وقتی دید واقعا یه دختر دست نخورده هستم و خودش اولین کسی بود که باهام رابطه داشت میخواست واسش یه بچه بدنیا بیارم بعدش میتونم برم پیش خانواده ام یه جورایی این شرط آزادی من هست
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ نمیدونم چی بگم اما امیدوار هستم همیشه پیش آقا باشید چون آقا واقعا تنها هست
و قبل اینکه بخوام باز سئوالی بپرسم بلند شد رفت ، گیج شده بودم چرا انقدر آقا رو دوست دارند ، اما من دوست داشتم برگردم پیش خانواده ام هنوز بچه بودم تازه نوزده ساله شده بودم چجوری میتونستم دور از خانواده ام باشم بلند شدم حسابی گرسنه شده بودم میخواستم برم پایین اما یادم افتاد آقا بهم دستور داده بود بدون اجازه اش نمیتونم برم بیرون کنار در اتاق منتظر ایستاده بودم که نمیدونم چقدر گذشت در اتاق باز شد چشمهام برق شادی زد با دیدن آقا اما اون اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ چرا اینجا ایستادی ؟
با دیدن صورت اخمالودش ترسیدم ، سرم رو پایین انداختم و آهسته گفتم :
_ گرسنه شده بودم منتظر شما بودم تا بیاید
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد :
_ چند دقیقه هست منتظرم هستی ؟
_ نمیدونم
_ بیا
دنبالش از اتاق خارج شدم به خدمتکار گفت میز شام رو آماده کنه و بعدش ما رو خبر کنه داخل سالن نشیمن نشسته بودیم که خیره بهم شد و گفت :
_ هر وقت گرسنه ات شد میتونی بیای پایین دیگه نیاز نیست بیست و چهار ساعت داخل اتاق باشی
چشمهام برق شادی زد :
_ جدی ؟!
_ آره
_ ممنون
خوشحال شده بودم از این حرفش چون وقتی تمام طول روز داخل اتاق باشم یجورایی باعث میشد حوصلم بشدت سر بره
_ آرامش
_ بله آقا ؟!
_ داداش دوقلو هم داشتی درسته ؟
_ آره اسمش امید هست ما خیلی وابسته بودیم به هم خیلی دوستش دارم
_ پدرت چرا از مادرت جدا شد ؟
_ به مادرم خیانت کرد و باعث شد مادرم طلاق بگیره ، درضمن بابام نمیدونه مامانم ازش صاحب دختر و پسر شده
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ چرا ؟
_ تا حالا دلیلش رو از مامانم نپرسیدم اما میدونم ترسیده .

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.Rezabaharestan.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید و زیبای رامین بهارستانی به نام دل نگرون لینک دانلود: https://xip.li/eKBoaX

دانلود جدید ترین آهنگ های پاپ , غمگین , شاد و … در سایت نگین موزیک حمایت از سایت ما یادتون نره دوستان

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۰۳ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا