" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت102 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۰۲

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

چند روز گذشته بود و من داخل اتاق زندونی شده بودم ، حسابی ضعیف شده بودم با شنیدن صدای در اتاق لبخندی روی لبهام نشست و چشمهام بسته شد …
_ آرامش
با شنیدن صدای خش دار و بم شده آشنایی آهسته چشمهام رو باز کردم خیره بهش شدم که گفت :
_ پس بلاخره بیدار شدی .
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم خیره بهش شدم و گفتم :
_ تموم شد ؟
_ آره ، اما اگه دفعه بعدی بدون اجازه من کاری انجام بدی مجازات خیلی سختی واسه خودت میخری .
_ دیگه تکرار نمیشه
مگه میتونستم دیگه کاری انجام بدم مخصوصا با بلایی که سرم در آورده بود من بشدت از این مرد میترسیدم ، صداش بلند شد :
_ به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهاش شدم که خش دار شده گفت :
_ بهتر شدی ؟
_ آره
_ بلند شو باید چیزی بخوری چند روزه بیهوش شدی چون ضعیف هستی خیلی زیاد باید حسابی به خودت برسی تا بتونی یه بچه ی قوی مثل من به دنیا بیاری .
نگاهی بهش انداختم زیادی گنده بود من اگه بچه هم وزن و قد این بدنیا بیارم که میمیرم ، صداش بلند شد :
_ قرار نیست تو شکمت مثل الان من باشه چقدر خنگ هستی
با شنیدن این حرفش احساس کردم صورتم از شدت خجالت قرمز شد یعنی تموم مدت داشتم بلند بلند فکر میکردم و شنیده بود
_ آرامش
خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله
_ زود باش پاشو
به سختی بلند شدم رفتم سمت سرویس وقتی آماده شدم اومدم بیرون هنوز روی تخت نشسته بود ، حسابی صدای غار و قور شکمم بلند شده بود
_ بریم پایین میز آماده شده
همراهش به سمت پایین رفتم با دیدن میز غذا تموم اتفاق هایی که افتاده بود رو فراموش کردم و شروع کردم به خوردن باید هم انقدر گرسنه میشدم مخصوصا با اون همه بلایی که سر من در آورده بود .
وقتی خوردن غذا تموم شد سرم رو بلند کردم با دیدن نگاه خیره اش احساس کردم صورتم از شدت خجالت گل انداخت
_ سیر شدی ؟
_ آره

_ امروز مامان من قراره بیاد اینجا پس دوست ندارم هیچ بی احترامی نسبت بهش صورت بگیره یا چیزی بگی که باعث ناراحت شدنش بشه فهمیدی ؟!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ آره
ذاتا منم قصد نداشتم بی احترامی کنم تا بعدش اینجوری تنبیه بشم بشدت ازش میترسیدم بعد گذشت چند دقیقه صداش زدم :
_ آقا
نگاهش رو بهم دوخت و خیلی سرد گفت :
_ بله
_ ببخشید اما اسم شما چیه ؟
متفکر بهم خیره شد و جواب داد :
_ اسم من بهت مربوط نیست چون تو باید آقا صدام بزنی یا ارباب شنیدی ؟
با اینکه متعجب شده بودم اما سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم ، ترجیح میدادم آقا صداش بزنم تا ارباب ، اسم ارباب یه جوری بود و من قصد نداشتم اینطوری صداش بزنم ، صداش باعث شد از افکارم خارج بشم !.
_ برو آماده شو
_ برای چی ؟
_ یادت رفت ؟
چند دقیقه فکر کردم بعدش شرمنده گفتم :
_ ببخشید
_ زود باش باید آماده بشی
با شنیدن این حرفش بلند شدم تا برم آماده بشم رسما سوتی داده بودم و همین باعث شده بود بیشتر خجالت زده بشم ، صدای خدمتکارش اومد :
_ خانوم همراه من بیاید
بلند شدم و همراهش راه افتادم چقدر این خونه خدمتکار داشت ، برعکس اون دختره اخلاقش خیلی تند بود
_ داری اذیتم میکنی !.
با شنیدن صدام دستش رو برداشت با اخم خیره شد بهم و گفت :
_ تو همخواب آقا هستی زنش که نیستی داری اینطوری از خودت ادا درمیاری و …
_ چخبره ؟
ساکت شد به عقب برگشت خیره به آقا شد و جواب داد :
_ چیزی نیست آقا داشتم واسش توضیح میدادم که …
دستش رو بلند کرد که ساکت شد
_ تو اخراج هستی ، میفرستمت یه جای دیگه
به التماس افتاد :
_ خواهش میکنم آقا من به این کار نیاز دارم اینطوری نمیشه من …

_ اگه به این کار نیاز داشتی به خودت اجازه نمیدادی با وقاحت تمام بیای پیش من و درمورد زن من بد صحبت کنی حالا گمشو
با شنیدن این حرف من چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت :
_ ببخشید اشتباه کردم دیگه …
وسط حرفش پرید :
_ تو خونه من هیچکس حق نداره اشتباه کنه که بهش فرصت بدم پنج دقیقه وقت داری گورت رو گم کنی تا نبینمت وگرنه مطمئن باش بعدش قرار نیست اتفاق های خوبی واست بیفته .
دختره با گریه سریع از اتاق خارج شد ، ناراحت به مسیر رفتنش داشتم نگاه میکردم که صداش بلند شد :
_ چرا ناراحت شدی ؟
_ گناه داشت کاش باهاش اینطوری برخورد نمیکردی
پوزخندی زد :
_ گناه داشت ؟
_ آره
_ حرفاش رو فراموش کردی ؟
_ نه حرفاش رو فراموش نکردم چون واقعا زشت بود ، اما به این کار نیاز داشت واسه همین دوست نداشتم کارش رو از دست بده الان شاید محتاج این کار باشه و حالا از دستش داده باشه اگه باعث و بانیش من باشم ..
وسط حرفم پرید :
_ بسه
ساکت شدم که ادامه داد :
_ کسی تو خونه من حق نداره زبونش دراز باشه تو هم بهتره با این موضوع کنار بیاری
ساکت شدم چون جوابی نداشتم بهش بدم .
_ بریم پایین
_ مگه مامانتون اومد ؟
با اخم بهم خیره شد و گفت :
_ آره
با ترس نگاهی به سر و وضعم انداختم و همراهش راه افتادم ، به سمت پایین رسیدیم با دیدن مامانش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ سلام
به سمتم برگشت چند ثانیه نگاهی بهم انداخت که باعث شد بترسم اما سریع لبخندی زد و گفت :
_ سلام عزیزم

بعدش یه گوشه نشستم ، آقا حسابی مشغول صحبت با مامانش شده بود و من ساکت داشتم بهشون نگاه میکردم ، نمیتونستم تو بحثشون شرکت کنم ، اینبار مامانش من رو مخاطب قرار داد و پرسید :
_ عزیزم اسمت چیه ؟

با خجالت جوابش رو دادم :
_ آرامش

_ اسمت هم مثل خودت قشنگه
_ ممنون

_ کجا آشنا شدید ؟

اینبار نمیدونستم چه جوابی بهش بدم که آقا خیلی سرد گفت :
_ خریدمش

مامانش چشمهاش گرد شد با شک نگاهی بهم انداخت و پرسید :
_ دختر فراری هستی ؟

اشک تو چشمهام جمع شد :
_ نه

_ پس چجوری سر از اینجا در آوردی ؟

به آقا خیره شدم و با ترس منتظر شدم تا بهم اجازه بده که گفت :
_ بگو

اینم از دمو آهنگ فوق العاده آهنگ جدید علی صدیقی لینک دانلود https://xip.li/rAu1rh

http://novelland.ir/neginmusic.com/alisedighinewsong.mp3

لینک دانلود کامل آهنگ جدید علی صدیقی: https://xip.li/rAu1rh

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۰۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا