" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت101 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۰۱

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

ناراحت شدم خودم میدونستم زندانیش هستم اما توقع داشتم به روم بیاره
_ بهتره حواست به کار هایی که انجام میدی باشه شنیدی ؟!

چشمهام با درد روی هم بسته شد با صدایی که بشدت داشت میلرزید گفتم ؛
_ باشه من حواسم هست اما میشه اجازه بدی بقیه با من صحبت کنند وگرنه دیوونه میشم خواهش میکنم ؟

بعدش با التماس بهش خیره شدم که سرش رو به نشونه ی تائید تکون داد و گفت :
_ باشه حتما

چشمهام برق شادی زد :
_ ممنون

_ میخوام صیغه محرمیت رو بخونم و تو امشب به وظایفت رسیدگی کنی .

رنگ از صورتم پرید به تته پته افتادم :
_ نمیشه بهم فرصت بدید تا …

وسط حرف من پرید :
_ نه

بعدش رفت لپ تاپش رو آورد و گفت :
_ بیا بشین

رفتم با فاصله ازش نشستم که نگاه بدی بهم انداخت ، بعد گذشت چند دقیقه شروع کرد به خوندن و وقتی یه کلمه رو گفتم رسما شدم زن صیغه ای کسی که من رو خریده بود و باید براش یه بچه بدنیا میاوردم چقدر زود آرزو های من نابود شد ، قطره اشکی روی گونم چکید
_ چرا گریه میکنی ؟

_ همیشه دوست داشتم با کسی که عاشقش هستم ازدواج کنم اما …
با دیدن چشمهای به خون نشسته اش ساکت شدم که با خشم غرید :
_ با کسی رابطه داشتی ؟ عاشق کسی هستی آره ؟
وحشت زده سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم و با صدایی که بشدت داشت میلرزید گفتم :
_ نه من با هیچکس رابطه نداشتم عاشق کسی نشدم دارید اشتباه میکنید من فقط داشتم میگفتم که همیشه آرزو داشتم وقتی ازدواج کردم من …
ساکت شدم نمیدونستم چجوری بهش بگم ، اینم بدجوری دیوونه بود میترسیدم یه بلایی سر من بیاره ، دستش زیر چونم نشست با صدایی خش دار شده گفت :
_ به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهاش شدم که ادامه داد :
_ تو زن منی از الان و حق نداری حتی به کسی فکر کنی بشنوم یا ببینم به مردی جز من نگاه کردی فکر کردی یا لمس کردی مردی جز من هر جا باشی پیدات میکنم میکشمت شنیدی ؟
با ترس سرم رو تکون دادم :
_ آره
نگاهش سر خورد روی لبهام افتاد ، همین که لبهاش روی لبهام نشت چشمهام بسته شد ، با لذت شروع کرد به بوسیدن و من هم داشتم جواب بوسه اش رو میدادم وقتی ازم جدا شد با صدایی بم شده گفت ؛
_ شب منتظرم باش
بعدش بلند شد از اتاق خارج شد ، دستم روی لبهام نشست من داشتم همراهیش میکردم وای چه بلایی سرم اومده بود چرا به بوسه اش جواب داده بودم من تا حالا همچین احساسی نداشتم خدایا این چ حسی بود که من نسبت به این مرد یخ زده داشتم اصلا نمیتونستم درک کنم .
_ خانوم
با شنیدن صدای خدمتکار از افکارم خارج شدم خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله
_ باید آماده بشید
_ باید چیکار کنم ؟
_ اول باید برید حمام لباس هاتون رو روی تخت میزارم ، بعدش صدام کنید باید صورتتون رو درست کنم .
_ باشه
چاره ای جز اطاعت کردن نداشتم باید باهاشون همراه میشدم فقط همین !.

آماده روی تخت نشسته بودم ، دستام بخاطر استرس زیاد داشت میلرزید من تا حالا حتی یه دوست پسر ساده هم نداشتم چون به این چیز ها فکر نمیکردم و حالا باید بخاطر نجات جون خودم و اینکه دست کسی بدتر نیفتم مجبور بودم به خواسته هاش تن بدم ، در اتاق باز شد که با ترس بلند شدم در رو بست و قفل کرد به سمتم اومد نگاهی به سر تا پام انداخت دستش روی گونم نشست که چشمهام بسته شد من رو روی تخت خوابوند و خودش خیمه زد روی من با صدایی بم شده گفت :
_ مطمئنی باکره ای ؟
_ آره
_ وای به حالت دروغ گفته باشی
لبهاش روی لبهام قرار گرفت خیلی نرم داشت میبوسید ، منم باهاش همراه شدم چون میترسیدم عصبی بشه باید کاری میکردم تا بتونم زودتر برگردم پیش خانواده ام با قرار گرفتنش بین پاهام چشمهام با درد بسته شد …
* * *
_ خانوم
خیره به خدمتکار شدم و گفتم :
_ بله
_ چیزی لازم ندارید ؟
با درد بهش خیره شدم :
_ من خیلی درد دارم ، میشه یه مسکن بهم بدید تا آروم بشه ؟
_ بله خانوم
رفت واسم مسکن آورد خوردم و زیاد طول نکشید که چشمهام بسته شد …
با احساس نوازش صورتم لبخندی روی لبهام نشست و آهسته زمزمه کردم :
_ مامان
اما با یاد آوری اتفاقاتی که افتاده بود سریع چشمهام رو باز کردم نگاهم به نگاه اخم آلود اقا افتاد ترسیده سر جام نشستم و پرسیدم :
_ چیشده ؟
_ از صبح همش خوابی الان شب شده ، اصلا به وضعیتت رسیدگی نشده
_ ببخشید من حالم خوب نبود
_ کوه که نکندی وظیفه ات همین بود ، امشب بهت رحم میکنم اما از فردا شب همش باید بهم رسیدگی کنی شنیدی ؟
_ آره
پوزخندی زد :
_ خوبه

_ ببخشید اسمت چیه ؟
لبخندی زد و با خوش رویی گفت :
_ من مه جبین هستم خانوم
_ اسمت قشنگ
_ ممنون خانوم
_ چرا بقیه باهام صحبت نمیکنند ؟
نگاهی به دور اطرافش انداخت بعدش آهسته جواب داد :
_ از من نشنیده بگیرید اما آقا خوشش نمیاد ما با خودش یا خانوم خونه صحبت کنیم حتی کسایی که قبلا میومدند …
وسط حرفش پریدم :
_ مگه با کسی جز من هم رابطه داشته ؟
با شک گفت :
_ آره
احساس بدی بهم دست داد ، با کسی رابطه داشتم که اصلا معلوم نبود قبل من با چه کسایی رابطه داشته ، با صدایی گرفته شده گفتم :
_ چند وقت هست اینجا مشغول هستی ؟
_ تقریبا پنج سالی میشه
_ آقا خانواده داره ؟
_ آره فقط مامانش اینجا هست از باباش طلاق گرفته ، باباش ایران زندگی میکنه همراه خواهرش .
خواستم یه سئوال دیگه ازش بپرسم که صدای آقا اومد با داد داشت اسمم رو صدا میزد ، نمیدونستم چرا بشدت از این مرد ترس داشتم سریع به سمت داخل دویدم زیاد طول نکشید که رسیدم نگاهی بهم انداخت و گفت :
_ کجا بودی ؟
چشمهام با درد بسته شد :
_ تو حیاط بودم داشتم …
با داد حرف من رو قطع کرد :
_ من بهت همچین اجازه ای داده بودم ؟
با ترس سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم :
_ نه
_ پس با چه اجازه ای رفتی هان ؟
_ ببخشید من نمیدونستم دیگه تکرار نمیشه
دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید داخل اتاقی من و انداخت دستش رو به نشونه ی تهدید جلوم تکون داد و گفت :
_ امشب اینجا میمونی تا یاد بگیری بدون اجازه من هیچ کاری نمیتونی بکنی حتی نمیتونی بدون اجازه من آب بخوری ، چند روز تو همین اتاق میمونی تا یادت بمونه خبری از غذا و آب نیست
وحشت زده خواستم چیزی بگم که ادامه داد :
_ صدات دربیاد یه مجازات سخت تر واسه خودت میخری .
بعدش از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش قفل کرد ، اشکام روی صورتم روون شدند چقدر بی رحم بود

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.ahmadsaeedi.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید احمد سعیدی لینک دانلود:https://xip.li/5KSLhb

اطلاع از زمان پارت گذاری های تمامی رمان های آنلاین سایت از اینجا

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۰۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا