" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت100 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۰۰

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

با شنیدن این حرفش احساس کردم روح از تن من خارج شد چجوری میتونستم برم وقتی فروخته شده بودم ، اشکام روی صورتم جاری شدند و به التماس افتادم :
_ خواهش میکنم کاری باهام نداشته باشید من خانواده دارم نمیتونم اینجا باشم
پوزخندی زد :
_ اما کسایی که تو رو ازشون خریدم گفتند دختر فراری هستی .
_ دروغ گفتند
_ خفه شو
با دادی ک زد ساکت شدم ترسیده بهش چشم دوختم که ادامه داد :
_ من تو رو خریدم بابتت پول دادم و تو مال منی به زودی هم تستت میکنم اگه باکره بودی زن صیغه ای من میشی و میای تو عمارت من واسم توله پس میندازی
رنگ از صورتم پرید وحشت زده داشتم بهش نگاه میکردم ، چجوری میتونست همچین چیزی به زبون بیاره با صدایی گرفته شده گفتم :
_ خواهش میکنم کاری باهام نداشته باشید
_ بسه دهنت رو ببند تا یه بلایی سرت نیاوردم
ساکت شدم ترس تموم وجود من رو پر کرده بود ، مشخص بود مردی که روبروی من هست خیلی ترسناک هست و به هیچ عنوان به من رحم نمیکنه پس نمیتونستم در برابر حرفاش بهش چیزی بگم چشمهام با درد روی هم فشار دادم که صداش بلند شد :
_ زود باش راه بیفت
دنبالش راه افتادم با دیدن خونه ای که بیشتر شبیه قصر میموند تازه فهمیدم این شخص خیلی پولدار هست اما من باید یه راه فرار پیدا میکردم میرفتم پیش خانواده ام نمیتونستم همیشه کنارش باشم
_ ببینم اسمت چیه ؟
با ترس گفتم :
_ فاطمه
_ اسم واقعیت ؟
نمیشد بهش دروغ گفت زرنگ بود خیلی زیاد
_ آرامش
_ چند سالته ؟
_ نوزده

به سمتم برگشت نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت :
_ چرا فرار کردی ؟
با شنیدن این سئوالش اشک تو چشمهام جمع شد و جوابش رو دادم ؛
_ من فرار نکردم ، زن بابام وقتی من رو دزدید از پیش مامانم و وقتی چشم باز کردم به شما فروخته شده بودم .
پوزخندی زد :
_ توقع داری باور کنم ، تموم کسایی که اونجا هستند ، دختر فراری هستند بعدش اگه من تو رو نمیخریدم خوراک شیخ های عرب میشدی .
وحشت زده نالیدم :
_ اینجا کجاست مگه ؟
_ دبی
حالا صدام به وضح داشت میلرزید :
_ شوخی میکنی ؟
نگاه ترسناکی بهم انداخت و با صدایی دو رگه شده گفت :
_ من باهات شوخی دارم ؟
مشخص بود داره راست میگه اما من نمیتونستم باور کنم ، چرا همچین بلایی سر من اومده بود چرا اون زن تا این حد قلبش سیاه بود
_ گمشو داخل
داخل خونه شدم که داد زد :
_ خاتون
زیاد طول نکشید یه زن اومد و خیره بهش شد و گفت :
_ بله آقا
به من اشاره کرد
_ ببرش واسه امشب آماده باشه شنیدی ؟
_ چشم آقا
به سمتم اومد و گفت :
_ دنبال من بیا
دنبالش راه افتادم نمیدونستم چه سرنوشتی قراره داشته باشم اما اصلا احساس خوبی نداشتم ، من الان باید پیش مامانم میبودم نه جایی که هیچکس رو نمیشناختم ، صدای خاتون بلند شد :
_ اول باید حمام کنید
_ ببخشید
بهم خیره شد و گفت :
_ بله
اشک تو چشمهام جمع شد :
_ قراره باهام چیکار کنند ؟
ابرویی بالا انداخت :
_ قرار نیست باهات کار خاصی بکنند شما امشب باید آقا همخواب بشید و اگه باکره بودید آقا از شما خوشش بیاد یه چند مدت پیشش هستید

با شنیدن این حرفش احساس کردم روح قراره از تنم خارج بشه به سختی گفتم :
_ یعنی قراره من برده جنسی بشم ؟
انگار دلسش واسم سوخت چون با دلسوزی گفت :
_ بهتره با آقا راه بیای تا زندگی خوبی داشته باشی وگرنه زیاد دووم نمیاری .
_ اما من دختر فراری نیستم میخوام فرار کنم نمیشه بهم کمک کن …
_ خاتون
با شنیدن صدای آقا ترسیده به سمتش برگشت و گفت :
_ بله آقا .
_ بیرون باش
نگاهی بهم انداخت و از اتاق خارج شد ، قدم به قدم داشت بهم نزدیک میشد
_ خوب چی داشتی میگفتی ؟
با شنیدن این حرفش چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم و گفتم :
_ من فقط داشتم میگفتم …
وسط حرفم پرید :
_ فرار کنی ؟
نفس عمیقی کشیدم به خودم جرئت دادم و جوابش رو دادم ؛
_ من نمیتونم برده جنسی باشم میخوام برم خواهش میکنم باهام کاری نداشته باشید .
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ نمیشه چون من خریدمت بابتت پول دادم پس باید هر کاری که میگم انجام بدی .
_ بریم ایران خانواده من پولدار هستند پول شما رو پس میدن اما خواهش میکنم باهام کاری نداشته باشید .
_ از این حرفا زیاد شنیدم بعدش من نیازی ندارم بخاطر مقدار ناچیزی پول برم ایران .
_ پس چرا دست گذاشتید روی من ؟
خم شد تو صورتم و با لحن ترسناکی گفت :
_ چون من صاحبت هستم
چشمهام با درد بسته شد این مردی که روبروی من بود بیش از حد تصور خطرناک بود
_ میشه بری عقب ؟
_ نه
_ من شریک جنسی خوبی واست نمیشم خواهش میکنم اجازه بده برم پیش خانواده ام مامانم منتظرم هست …
_ به یه شرط بهت اجازه میدم !.

چشمهام برق شادی زد و سریع بدون هیچ فکری گفتم :
_ چه شرطی هر چی باشه قبول هست فقط میخوام برم پیش خانواده ام .
مرموز بهم نگاهی انداخت و گفت :
_ من از ازدواج خوشم نمیاد واسه همین میخوام یه وارث داشته باشم از دختری که دست نخورده باشه بعد بدنیا اومدن بچه من میفرستمت پیش خانواده ات
شکه شده داشتم بهش نگاه میکردم باورم نمیشد داشت همچین پیشنهاد زشتی بهم میداد ، دستم رو به سمتش گرفتم و گفتم :
_ تو چجوری میتونی همچین پیشنهادی به من بدی من نمیخوام باهات رابطه …
_ خفه شو
ساکت شدم ، وقتی عصبی میشد صورتش بشدت ترسناک میشد و زبون من بند میومد
_ وقتی بهت یه فرصت دادم فکر نکن هر جوری دلت خواست میتونی برخورد کنی من هر چیزی رو بخوام بدست بیارم تو که عددی نیستی .
اشکام بی وقفه روی صورتم جاری شدند که ادامه داد :
_ میفرستمت پیش شیخ های عرب تا بفهمی ….
_ وایستا
به چشمهام زل زد :
_ خوب ؟
_قبول
_ اما من دیگه نمیخوامت
به پاهاش افتادم و با التماس نالیدم :
_ خواهش میکنم هیچ بلایی سر من نیار من میترسم من قبول میکنم بعدش من و بفرست پیش خانواده ام !.
دستش رو به سمتم گرفت ، دستش رو گرفتم و بلند شدم که گفت :
_ دفعه آخرت باشه حاضر جوابی میکنی شنیدی ؟
با صدایی که بشدت داشت میلرزید جواب دادم :
_ آره
لبخندی زد :
_ خوبه
_ فقط …
بهم زل زد :
_ بگو
_ میشه من و صیغه کنی ؟
ابرویی بالا انداخت :
_ چرا ؟!
_ دوست ندارم بچه ای اگه قراره بدنیا بیاد نامشروع باشه میخوام حلال باشه که هیچکس وقتی بزرگ شد بهش انگ ### نزنه
اخماش به طرز وحشتناکی تو هم فرو رفته بود که بیشتر باعث میشد ازش بترسم هر چی بیشتر میگذشت میفهمیدم این مرد بیشتر ترسناک هست !.
_ هیچکس حق نداره به بچه ی من بگه ### خودم زنده زنده آتیشش میزنم .

واقعیتش مردی که من رو خریده بود بیش از حد ترسناک بود اما من چاره ای جز تحمل نداشتم قلبم بشدت داشت آتیش میگرفت اما چه کاری از من ساخته بود جز صبوری کردن من هیچ کار دیگه ای نمیتونستم انجام بدم ، باید به حرفاش گوش میدادم تا میتونستم دوباره برگردم پیش خانواده ام چاره ای جز قبول کردن پیشنهادش نداشتم !.

_ خانوم

با شنیدن صدای خدمتکار به سمتش برگشتم اینبار یه دختر جوون و خوشگل هم سن و سال خودم بود و از نوع صحبت کردنش مشخص بود ایرانی هست واسه همین خوشحال شدم و گفتم :
_ بله

_ آقا گفتند باید شما آماده بشید

_ اسمت چیه ؟

سرش رو پایین انداخت و گفت :
_ ما حق نداریم با شما صحبت کنیم یا …

وسط حرفش پریدم :
_ چرا ؟

_ چون دستور منه !.

با شنیدن صداش نگاهم به پشت سرش افتاد به خدمتکار اشاره کرد و از اتاق رفت ، نگاهم رو بهش دوختم و پرسیدم :
_ چرا کسی اجازه نداره با من صحبت کنه مگه من زندانی هستم ؟

رک جواب داد :
_ آره

دختری که باعث ممنوع الکار شدن خواننده معروف پاپ ایرانی شد+(عکس و فیلم)

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۰۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا