" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 85 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۸۵

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

رفتم کنار بابا نشستم خیره به چشمهام شد و گفت :
_ چرا این چند روز گرفته بودی ؟
نیم نگاهی به سیاوش انداختم که خیره خیره داشت بهم نگاه میکرد پسره ی عوضی ، بعدش جواب بابا رو دادم :
_ بخاطر خستگی بود بابا
اینبار سیاوش خطاب به بابا گفت :
_ جشن عقد رو واسه هفته بعد میگیریم و چون ستایش از جشن عروسی خوشش نمیاد یه جشن خانوادگی میگیریم خوبه ؟
_ بنظر من خوبه تو موافقی دخترم ؟
با شنیدن این حرف بابا شکه شدم یعنی جدی جدی باید با این روانی ازدواج میکردم ، کسی که قبل ازدواج بهم رحم نکرد و با وجود اینکه میدونست من از ### خاطره بدی دارم دوباره بهم ### کرد
_ ستایش
با شنیدن صدای بابا از افکارم خارج شدم خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه چرا هر چی صدات میزنم جواب نمیدی ؟
_ ببخشید بابا حواسم نبود
با اینکه مطمئن نشده بود اما سرش رو تکون داد و دوباره پرسید :
_ خوب نظر تو چیه ؟
با صدایی که بشدت گرفته بود گفتم :
_ بهتر نیست یه مدت صبر کنیم ؟
سیاوش من رو مخاطب قرار داد :
_ چرا باید صبر کنیم از اولش هم قرار بود زود ازدواج کنیم بعدش فقط یه جشن عقد ساده هست .
نفس عمیقی کشیدم
_ چون من هنوز آماده نیستم !.
نیشخندی زد
_ یعنی چی آماده نیستی میشه دقیق بگی ؟
_ من هنوز واسه ازدواج آماده نیستم یه مدت میخوام صبر کنیم چیزی زیادی نیست .
اینبار بابا گفت :
_ سیاوش میشه یه مدت جشن عقد رو به تاخیر بندازیم ؟!
سیاوش خونسرد جواب داد :
_ مشکلی نیست یه مدت صبر میکنیم تا ستایش آمادگی داشته باشه .
آمادگی داشته باشه رو با تمسخر گفت که فقط من متوجه منظورش شدم کثافط خجالت نمیکشید بعد کاری که انجام داده بود هنوز پرو بود

سیاوش داشت میرفت و من باید همراهیش میکردم اصلا دوست نداشتم باهاش تنها باشم اما مجبور بودم ساکت داشتم راه میرفتم که ایستاد متعجب ایستادم به سمتش برگشتم که اومد روبروم ایستاد و گفت :
_ تو از من میترسی ؟!
با شنیدن این حرفش اولش شکه شدم بعدش اخمام رو تو هم کشیدم و با غیض جوابش رو دادم :
_ آره از آدمی مثل تو میترسم چون مشکل داری بخاطر غرور مسخره ات بهم ### کردی میدونی تو بدترین کابوس زندگی من هستی .
با شنیدن این حرف من چند دقیقه ساکت بهم خیره شد بعدش گفت :
_ چرا تا این حد نسبت به من کینه داری ؟
_ دلیل چیزی رو که میدونی به هیچ عنوان دوباره از من نپرس ممنون میشم
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت :
_ ببین تو باعث شدی من عصبانی بشم کنترلم رو از دست دادم وگرنه به هیچ عنوان قصد نداشتم بهت ### کنم من فقط عصبی شدم مقصرش هم خودت بودی .
_ یعنی هر وقت عصبانی شدی میای به من ### میکنی ؟!
با شنیدن این حرف من خندید
_ نه
_ ببین تو واقعا مریض هستی باید بری پیش دکتر خودت رو نشون بدی شنیدی ؟
با شنیدن این حرف من خم شد کنار گوشم پچ زد ؛
_ من مریض توام میخوای شبا بیام پیش خودت تا باعث خوب شدن حال من بشی خوشگلم ؟.
بعدش ازم جدا شد با چشمهای خمار شده اش بهم خیره شد که با خشم غرید :
_ عوضی
بعدش راهم رو به سمت خونه کج کردم که صداش از پشت سرم اومد :
_ مگه قرار نبود من و راهنمایی کنی !
به عقب برگشتم و با حرص گفتم :
_ من فقط میتونم تا جهنم راهنماییت کنم
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ با تو جهنم هم خوش میگذره
چند تا فحش درشت بارش کردم و به راهم ادامه دادم این آدم واقعا مریض روحی روانی بود من نمیتونستم اعصابم رو بخاطرش خورد کنم همین

بدون توجه بهش به راهم ادامه دادم که صداش از پشت سرم بلند شد :
_ عشقم میبینمت
بدون اینکه به سمتش برگردم چند تا فحش درشت بارش کردم داخل خونه شدم که مامان صدام زد :
_ ستایش
به سمتش برگشتم و با حرص جوابش رو دادم :
_ بله
_ خوبی چرا این شکلی شدی ؟!
با شنیدن این حرف مامان نفس عمیقی کشیدم رسما دیوونه شده بودم داشتم با مامان هم خیلی بد برخورد میکردم چون دیوونه شده بودم همش هم بخاطر این بود که با سیاوش دعوام شده بود
لبخندی بهش زدم :
_ چیزی نیست مامان ببخشید
اینبار بابا بلند شد
_ ستایش میتونیم صحبت کنیم ؟
_ آره
_ بریم بیرون پس !.
دنبال بابا راه افتادم داخل حیاط داشتیم قدم میزدیم که صداش بلند شد :
_ خوبی ؟
_ آره
_ اما من احساس میکنم زیاد خوب نیستی تو این چند روز که گذشته چه اتفاقاتی واست افتاده ؟!
با شنیدن این حرف مامان چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم چی باید بهش میگفتم اینکه بهم ### شده ؟ نمیشد من نمیتونستم واقعیت رو بهش بگم واسه همین با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ چیزی نیست بابا من خودم یه مدت هست اینجوری شدم بخاطر استرس هست درست میشه .
بابا ایستاد زل زد تو چشمهام و گفت :
_ مطمئنی چیزی نیست ؟
_ آره
_ اگه چیزی لازم داشتی حتما بهم بگو چون من خیلی نگرانت هستم !.
_ چشم بابا
همراه بابا بعد کمی قدم زدن برگشتیم داخل خونه بابا ایستاده بود داشت با مامان صحبت میکرد من رفتم داخل اتاقم امروز بیش از حد عصبی شده بود همیشه سیاوش باعث میشد من حرص بخورم نمیدونم کی قصد داشت دست از این رفتار های بچگانش برداره

دانلود تمامی آهنگ های میثم ابراهیمی یکجا

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۸۵ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا