" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 83 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۸۳

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

سوار ماشین شدم اون هم داشت حرکت میکرد تقریبا یکساعت گذشت که طاقتم تموم شد و پرسیدم :
_ کجا داریم میریم ؟
خونسرد جواب من و داد :
_ خونه من !
با شنیدن این حرفش متعجب شدم مگه سیاوش هم خونه داشت به سمتش برگشتم و پرسیدم :
_ مگه تو خونه داری ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
_ پس چرا من هیچ اطلاعی نداشتم ؟
نیشخندی زد :
_ مگه قراره همیشه خبر داشته باشی اون هم از زندگی من ؟
با شنیدن این حرفش عصبی به سمتش برگشتم و گفتم :
_ واسه خودت نیشخند بزن واسم مهم نیست چی داری یا چیکار میکنی چون خودت واسم مهم نیستی .
سیاوش عصبی خندید :
_ درسته کسایی هستند که واست مهم باشند
با شنیدن این حرفش عصبانی نفسم رو بیرون فرستادم و گفتم :
_ داری اشتباه میکنی !.
سرش رو تکون داد :
_ درسته من همیشه اشتباه میکنم
ماشین ایستاد یه گوشه سیاوش پیاده شد ، منم پیاده شدم رفتم سمتش
_ چرا داریم میریم خونه تو ؟
یهویی به سمتم برگشت که باعث شد ترسیده یه قدم به سمت عقب برم و همین باعث شد عصبانی بشه
_ از من میترسی ؟
با شنیدن این حرفش نفسم رو لرزون بیرون فرستادم
_ نه
_ اما شواهد یه چیز دیگه میگه
_ هر چیزی که هست من از هیچکس هیچ ترسی ندارم پس دست از سر من بردارید
_ میخوای با آرمین ازدواج کنی ؟
چشمهام گرد شد
_ چی ؟
با خشم تو صورتم غرید :
_ اما من همچین اجازه ای بهت نمیدم پس از فکرش بیا بیرون شنیدی ؟

با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ تو دیوونه شدی عقلت رو از دست دادی سیاوش من اصلا قصد ازدواج با آرمین رو ندارم اون پسره احمق یه عوضی هست که فقط قصدش اینه من و بدست بیاره با دوستاش شرط بسته چون به هیچکس پا نمیدم حالا فهمیدی ؟
سیاوش چشمهاش از شدت عصبانیت قرمز شده بود ، پشیمون شده بودم از حرفی که بهش زده بودم با خشم غرید :
_ یه بلایی سرش میارم هیچوقت فراموش نکنه .
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ اما داری اشتباه میکنی حواست هست ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
_ آروم باش سیاوش من خودم جوابش رو دادم اون پسره هم جوابش رو گرفته اگه دوباره مزاحمم شد یه جور دیگه باهاش برخورد میکنم .
_ یکبار دیگه اون پسره ی عوضی رو ببینم اطرافت زنده اش نمیزارم .
بعدش رفت سوار ماشین شد ، نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم رفتم سوار شدم که راه افتاد ، سیاوش واقعا دیوونه شده بود
_ میشه من و برسونی خونه ؟
خش دار جواب داد :
_ باشه
خیلی عجیب بود که موافقت کرد اما واسه من بد نشده بود چون از تنهایی باهاش میترسیدم مخصوصا حالا که عصبانی بود میتونست هر بلایی سر من بیاره ، زیاد طول نکشید که رسیدیم پیاده شدم تا وقتی که برم داخل ماشین سیاوش ایستاده بود
داخل شدم مامان تنها نشسته بود خسته گفتم :
_ سلام مامان
_ سلام عزیزم خوبی
_ نه زیاد
_ چیشده ؟
_ هیچی یخورده خسته هستم بخاطر کلاس ها میخوام برم استراحت کنم .
_ یه دقیقه بیا اینجا ببینم .
به سمت مامان رفتم با چشمهای ریز شده به من خیره شد و پرسید :
_ چیشده ؟

_چیزی نشده مامان نیاز نیست نگران بشید من بخاطر فشار درس هاش …
وسط حرف من پرید :
_ ستایش
ساکت شدم زل زدم تو چشمهاش که ادامه داد :
_ نیاز نیست دروغ بگی تو اصلا حالت خوب نیست یه نگاه به سر و وضعت بنداز
با شنیدن این حرف مامان ناراحت بهش خیره شدم و گفتم :
_ یه پسره به اسم آرمین هست تو دانشگاه یه چند بار میخواست باهاش دوست بشم بهش گفتم نه با دوستاش شرطبندی کرده همیشه بهم گیر میده امروزم اومد جلو سیاوش گفت میخواد بیاد خواستگاری
_ خوب ؟!
_ سیاوش گفت متاهل هستم ، بعدش با هم اومدیم خیلی عصبانی شده بود فکر میکرد من قرار هست دورش بزنم برم با آرمین ازدواج کنم .
مامان بهم اشاره کرد
_ بیا بشین ببینم
رفتم کنارش ناراحت نشستم خیره بهش شدم که گفت :
_ واسه شوهرت توضیح ندادی چیشده ؟!
_ چرا بهش گفتم چیشده اما اون بیش از حد تصور عصبانی شده بود واسه همین نمیشه زیاد باهاش دهن به دهن شد
سرش رو تکون داد :
_ پس که اینطور
_ آره
_ ستایش
_ جانم
_ باهاش مدارا کن نباید زیاد عصبانی بشه سیاوش غیرتی شده خودت که میدونی یه مرد وقتی غیرتی میشه چه شکلی میشه بعدش من میدونم تو گناهی نداری اما خودت که بهتر میشناسیش
_ میدونم مامان من دوست ندارم عصبانیش کنم شاید سیاوش من و دوست نداشته باشه اما من دوستش دارم راضی نیستم بهش صدمه ای برسه .
_ جدی ؟
_ آره
مامان لبخندی روی لبهاش نشست
_ میدونم سیاوش خیلی زود بهت علاقمند میشه !.
_ نمیشه مامان مطمئن باش
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ میشه

_ حالا علاقمند بشه یا نشه چه فایده ای واسه من داره من دیگه نمیتونم خوشحال باشم مثل بقیه روز هایی که گذشت بیتفاوت زندگی کنم بعدش بگم بیخیال همه چیز درست میشه بعضی چیز ها هیچوقت درست نمیشه مامان !.
بعدش بلند شدم که صدای مامان بلند شد :
_ تو که دوست نداری همیشه غمگین باشی پس یکم به خودت بیا ستایش واسه زندگیت تلاش کن .
_ باشه مامان !
بعدش به سمت اتاقم راه افتادم میخواستم استراحت کنم شاید ذهنم آروم میشد مامان که نمیدونست من داشتم چه سختی هایی رو تحمل میکردم اما واقعا نمیشد با سیاوش کل کل کرد چون بعضی حرفاش واقعا روی مخ بود
با شنیدن صدای گوشیم بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم :
_ بله ؟
صدای سیاوش پیچید :
_ کجایی ؟
متعجب جواب دادم :
_ کجا باید باشم سیاوش خونه هستم خودت من رو رسوندی چیشده ؟!
_ به هیچ عنوان بدون اجازه من جایی نمیری شنیدی ؟
اخمام رو تو هم کشیدم دیگه داشت زور میگفت و نمیشد ساکت شد در برابر حرفاش
_ ببینم سیاوش عقلت رو از دست دادی ؟ تو هنوز اسمت تو شناسنامه من نیست بعدش میگی نباید بدون اجازه تو جایی برم تو چیکاره من …
با داد حرف من و قطع کرد
_ من حوصله ی کل کل کردن باهات رو ندارم پس عین آدم جواب بده ببینم شنیدی یا نه ؟
با حرص گفتم :
_ نه
شنیدم داشت تند تند نفس عمیق میکشید و این نشون میداد تا چه حد از دست من عصبانی شده
_ خیلی بد میشه
_ هر کاری دوست داشتی انجام بده فقط دست از سر من بردار سیاوش میخوام برم بخوابم خبر مرگم بیاد واست راحت بشی .
بعدش گوشی رو با عصبانیت خاموش کردم دوست نداشتم بشینم باهاش حرف بزنم چون سیاوش اصلا حرف نمیزد فقط میومد اعصاب من رو خراب میکرد دعوا میکرد

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۸۳ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا