" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 82 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۸۲

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

برگشته بودم خونه مامان اینا نشسته بودند ، رفتم کنار ستاره نشستم که بابا پرسید :
_ چطور بود خوش گذشت ؟
با شنیدن این حرف بابا پوزخندی زدم :
_ امروز همتا اومد باعث شد حال هممون خراب بشه اصلا مگه میشه روز خوبی باشه .
مامان بهت زده گفت :
_ چی ؟
به سمتش برگشتم ساکت بهش خیره شدم ، همتا اومده بود چرا متعجب شده بود ، همتا رو همه میشناختیم میدونستیم میاد اون یه آدم خودخواه بود نمیدونم یه زمانی چجوری سیاوش عاشقش شده بود
سیاوش وقتی من رو طلاق داد به خواسته اش احترام گذاشتم چون میدونستم من و دوست نداره .
همتا میدونه سیاوش دوستش نداره اما باز بیخیال نمیشه همیشه همه ی ما بدون غرور هستم .
_ ستایش
با شنیدن صدای بابا از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ بله بابا ؟
_ همتا چیکار داشت ؟
_ میخواستی چیکار داشته بابا فهمیده من و سیاوش داریم ازدواج میکنیم اومده بود میگفت من و سیاوش عاشق هم هستیم دوباره خوب بشیم اما سیاوش قشنگ شستش گذاشتش کنار بهش گفت نمیخوادش .
_ بعدش چیشد ؟
_ بعد اینکه تهدید کرد گذاشت رفت .
مامان ترسیده گفت :
_ بلایی سر ستایش نیاره !.
بابا اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ هیچ غلطی نمیتونه بکنه من اصلا بهش همچین اجازه ای نمیدم اون باید بفهمه نمیشه بعضی چیز ها رو با تهدید بدست آورد مخصوصا عشق .
بلند شدم
_ سیاوش عاشقش بود !
بعدش خواستم برم که بابا گفت :
_ خودت میگی عاشقش بود واسه گذشته هست نه الان پس باید تمومش کنه چون هیچ عشقی در کار نیست .
نیشخندی زدم از کجا معلوم سیاوش عاشقش نبود من به سیاوش شک داشتم چون میدونستم اون همیشه همین هست درست چند سال پیش هم فکر میکردم عاشقش نیست من و دوست داره اما همش اشتباه بود
نمیخواستم دوباره همچین اشتباهی مرتکب بشم و با یه خیال واهی زندگی کنم .

داخل اتاقم نشسته بودم نیمه شب بود اما من خواب به چشمهام نیومد فکرم درگیر سیاوش بود نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم بلند شدم رفتم داخل حیاط نشستم به آسمون سیاه شب خیره شدم چقدر ساکت بود
_ چرا تنها نشستی ؟
با شنیدن صدای ستاره به سمتش برگشتم و گفتم :
_ تو چرا بیدار هستی ؟
_ خوابم نیومد
نگاه ازش گرفتم و دوباره به آسمون خیره شدم که پرسید :
_ هنوز داری به همتا فکر میکنی ؟
_ نه
_ پس چی باعث شده بیخواب بشی ؟
_ دلم گرفته
_ از چی ؟
_ نمیدونم
واقعا هم نمیدونستم چون گاهی ذهنم پر میکشید سمت سیاوش گاهی سمت مامان بابا و رفتارشون واسه همین اصلا نمیتونستم درک کنم چرا همچین چیزی شده
_ تو که سیاوش رو دوست داری همیشه منتظرش بودی تو این چند سال به هیچکس فرصت ندادی باهات وارد رابطه بشه پس چرا حال غمگین شدی ؟
_ چون نمیتونید درک کنید ستاره ، سیاوش عاشق من نیست عشق یکطرفه باعث میشه نابود بشی تو اشکان عاشقت هست خودت عاشقش هستی به این میگن عشق واقعی میشه .
ستاره با ناراحتی گفت :
_ سیاوش هم دوستت داره اگه نداشت چرا دوباره میخواد باهات ازدواج کنه ؟
پوزخندی زدم :
_ منم نمیدونم دلیل ازدواج دوباره اش با من چی هست !
_ عشق
عصبی خندیدم
_ ستاره میشه این بحث رو تمومش کنی .
دستش رو به نشونه تسلیم بالا برد
_ باشه
بلند شدم که گفت :
_ عصبی شدی از دست من میخوای بری ؟
کلافه نفسم رو بیرون فرستادم
_ نه میخوام برم استراحت کنم اگه اجازه بدی
خندید
_ اجازه ما هم دست شماست

امروز داخل کلاس نشسته بودم مثل همیشه سیاوش اومد درس داد و من هم گوش دادم بعد تموم شدن ساعت کلاس داشتم وسایلم رو جمع میکردم که صدای یکی از دانشجو های پسر آرمین اومد کسی که از اول سال بهم گیر داده بود
_ ستایش
دیدم سیاوش نگاهش بهم افتاد ، با عصبانیت به سمتش برگشتم و گفتم :
_ درست حرف بزن
بعدش خواستم برم که گفت :
_ من دوستت دارم چرا بهم فرصت نمیدی ؟
قبل اینکه چیزی بهش بگم صدای سیاوش اومد :
_ به یه خانوم متاهل پیشنهاد ازدواج اصلا کار خوبی نیست مگه نه ؟
آرمین شکه گفت :
_ متاهل
سیاوش چشمهاش برق بدی زد
_ آره متاهل
آرمین به چشمهام خیره شد
_ تو متاهل هستی ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ آره
بعدش اولین قدم رو برداشتم که برم صداش از پشت سرم بلند شد :
_ اگه متاهل بودی پس چرا تموم این مدت واسه من ناز میکردی هان ؟
چشمهام گرد شد باورم نمیشد داشت همچین حرفایی میزد به سمتش برگشتم و با عصبانیت جوابش رو دادم :
_ درست صحبت کن من هیچوقت بهت محل سگ هم ندادم چه برسه ناز کردن عین سریش افتادی دنبال من صد بار گفتم نه وقتی نفهم هستی تقصیر من نیست .
بعدش از کلاس خارج شدم ، از شدت عصبانیت دود داشت از سرم بلند میشد از دست همه عصبانی بودم حتی از دست سیاوش اون به چه حقی داشت تو زندگی من دخالت میکرد وقتی خودش مشخص نبود وسط زندگی من چیکار داشت دوست داشتم همشون رو زنده زنده چال کنم اما میدونستم که نمیشه پس باید سکوت کرد مثل همیشه !.
با دیدن پیام گوشیم بازش کردم که نوشته شده بود
” تو پارکینگ منتظرم باش “
سیاوش بود لابد باز میخواست دعوا راه بندازه میدونستم اگه نرم حتما بعدش باز داد و بیداد میکنه از اونجایی که حوصله دعوا نداشتم رفتم پارکینگ منتظرش شدم زیاد طول نکشید که اومد اخماش حسابی تو هم فرو رفته بود
_ زود باش سوار شو !.

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۸۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا