" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 81 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۸۱

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

_ از حرفای سیاوش عصبانی نشو اون الان کنترلش رو از دست داده نمیدونه چی داره میگه خودت که دیدی حالش چه شکلی شده بود .
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم میدونستم سیاوش عصبانی هست واسه همین زیاد به حرفایی که گفت توجه نکردم چون اون همیشه وقتی عصبانی هست خون جلوی چشمهاش رو میگیره و نمیدونه چی داره میگه
_ مهم نیست مامان .
اینبار شهلا من رو مخاطب قرار داد :
_ تو نمیدونی همتا با ما چه رفتار بدی داشته وگرنه هیچوقت همچین حرفایی به زبون نمیاوردی .
_ من که چیزی نگفتم شهلا !
مامان چشم غره ای به سمتش رفت
_ شهلا
شهلا با بغض گفت :
_ مامان من میترسم دوباره داداش تنها بشه و اون دختره عوضی زندگیش رو نابود کنه مگه ندیدی چه رفتاری باهامون داشت ؟
_ میدونم اما اینا اصلا ربطی به ستایش ندارند پس حق نداری باهاش بد رفتاری کنی .
شهلا به سمت اتاقش رفت که به سمت مامان برگشتم و پرسیدم :
_ همتا چه بلایی سر شما آورده که هنوز ازش میترسید ؟
مامان چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ اون همیشه باعث میشه من آرامش نداشته باشم بلا هایی که همتا سر خانواده ما آورد باعث شد ما …
با اومدن دریا حرفش نصفه موند
_ بعدا سر فرصت بهت میگم ستایش پس صبور باش !.
_ باشه مامان
دریا نگران گفت :
_ چیشده ؟
مامان با تاسف سرش رو تکون داد
_ میخواستی چی بشه مثل همیشه همتا اومد باعث شد حال همه خراب بشه .
دریا نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد
_ چرا پرتش نکردید بیرون ؟
_ اتفاقا سیاوش پرتش کرد بیرون حالا گورش رو گم کرد رفت البته بعد از اینکه کلی تهدید کرد

دریا با حرص خودش رو پرت کرد روی مبل و گفت :
_ من از همون اول به همتون گفتم این دختره ی عوضی چجور آدمی هست اما مگه گوش میدید همتون حرف خودتون رو میزنید ، حالا خوب شد سیاوش قشنگ حالش رو گرفت دیگه این اطراف پیداش نمیشه .
_ اون خودخواه هست !
با شنیدن این حرف من مامان و دریا بهم خیره شدند که ادامه دادم :
_ تا حالا اصلا پیداش نشده بود ، تا اینکه فهمید من و سیاوش داریم ازدواج میکنیم برگشت چرا ؟ چون نمیتونه ببینه سیاوش خوشبخت میشه چون دوست داره سیاوش عذاب بکشه اون یه آدم خودخواه و کثیف هست .
مامان با تاسف سرش رو تکون داد :
_ ما خیلی خوب میشناسیمش واسه همین دوست نداریم باهاش همکلام بشیم .
_ کار درست رو انجام میدید .
_ ستایش
_ جان
_ تو سیاوش رو دوست داری ؟
با شنیدن این حرف دریا نگاهی به مامان انداختم و جوابش رو دادم :
_ اگه دوستش نداشتم چجوری میخواستم باهاش ازدواج کنم هان ؟
با شنیدن این حرف من چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ حق با توئه
با اومدن سیاوش نگاهم رو بهش دوختم که گفت :
_ بیا بریم تو حیاط
_ باشه
بلند شدم همراهش رفتیم داخل حیاط چند دقیقه سکوت بین جفتمون برقرار بود تا اینکه سیاوش سکوت بینمون رو شکست
_ من نمیخواستم ناراحتت کنم ستایش ، رابطه ی بین من و همتا خیلی وقت هست تموم شده اون …
وسط حرفش پریدم :
_ سیاوش میدونم هیچ رابطه ای بین شما نیست کاملا مشخص هست و این رو هم خیلی خوب میدونم که چرا اون دختره همش میاد اطراف شما قصدش فقط اذیت کردن شما هست .
سیاوش متعجب پرسید :
_ از کجا میدونی ؟
_ مشخص هست .

پ

_ پس ناراحت نشدی ؟
صادقانه جوابش رو دادم :
_ من با هر بار دیدن همتا ناراحت میشم چرا باید بهت دروغ بگم ، اما این رو هم خیلی خوب میدونم هیچ رابطه ای بین شما وجود نداره واسه همین خیال من راحت میشه .
_ ستایش
_ جان
خم شد پیشونیم رو بوسید که باعث شد چشمهام گرد بشه متعجب شده بودم سیاوش چرا داشت همچین رفتاری از خودش نشون میداد وقتی از من جدا شد خیره به چشمهام شد و گفت :
_ این ازدواج واقعی هست ستایش و تو قراره به عنوان زن من بیای تو این خونه به هیچ عنوان قصد ندارم ناراحتت کنم یا بخاطر یکی مثل همتا اذیت بشی .
با شنیدن حرفاش احساس بهتری بهم دست داده ، واسه همین یه لبخند روی لبهام شکل گرفته بود
_ ستایش ، سیاوش کجایید شما !؟
با شنیدن صدای مامان همراه سیاوش به سمت خونه رفتیم مامان با دیدن ما گفت :
_ پس چرا نمیاید داخل ؟
سیاوش نگاهش رو به مامان دوخت و با مهربونی گفت :
_ مامان من داشتم دو دقیقه با ستایش تنها صحبت میکردم بهتون گفتم که .
مامان چشم غره ای به سمتش رفت و گفت :
_ همش میشینی داد و بیداد میکنی ترسیدم چیزی به ستایش گفته باشی ناراحتش کرده باشی .
با شنیدن حرفای مامان خندم گرفته بود چه خوب پسرش رو میشناخت ، سیاوش نگاهش رو به مامان دوخت
_ یعنی من انقدر بی اعصاب هستم ؟
_ نیستی ؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشت چنان نگاهی بهم انداخت که خنده ام رو قورت دادم سریع رفتم پیش مامان دستش رو گرفتم و گفتم :
_ بریم داخل مامان وگرنه سیاوش دوباره قاطی میکنه یه بلایی سر ما میاره
مامان با تاسف سرش رو تکون داد و گفت :
_ بریم عزیزم
همراه مامان داخل شدیم سیاوش هم پشت سر ما اومد ، بلاخره همه چیز خیلی خوب پیش رفت و هیچکس درمورد همتا دیگه صحبت نکرد حتی سیاوش هم آروم شده بود و دیگه هیچ خبری از عصبانیت نبود مامان انگار از این وضعیت خیلی راضی بود .

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۸۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا